برخاسته عالم به فراخوان عزایت
وقت است که جان را کند ای دوست فدایت
برخیز و ببین هیمنهی قافلهات را
تاثیر دعای سحر و نافلهات را
بر خیز و ببین سبک رجزخوانی ما را
توفندگی خطبهی طوفانی ما را
با عطر خوش سیب که از کوی تو آمد
فریاد انا الساحق دلجوی تو آمد
یا للعجب این ماه که ماه رمضان است
یا ظهر محرم شده در وقت اذان است؟
شد فصل تماشا بده ای اشک امانم
باید به جهان حرف دلم را برسانم
ای داغ و غم تا به ابد تازهی ایران
این داغ چه داغیست که شد مشعل ایمان؟
این نور چه نوریست چنین رد شد از آتش؟
این نام چه نامیست فراتر ز سیاوش؟
ای داغ مکرر... پدرم... رهبر خوبم
از داغ تو باید به سر و سینه بکوبم
جا دارد اگر از غمت ای مرد بمیریم
جا دارد اگر لحظهای آرام نگیریم
این غصه که پنهان ز خدای تو نبوده
اما به یقین وقت عزای تو نبوده
باید به تسلای دل ای یار عزیزم
با مشت گره کرده خود اشک بریزم
غم را به تماشای حماسه بکشانم
با دیدهی بارانی خود شعر بخوانم
هر چند که قسمت شده من داغ ببینم
نامردم اگر از غمت از پا بنشینم
شمشیر به دستیم و نیفتاده سپرها
سودای غمت تا به ابد هست به سرها
دلداده و آزاده و بیواهمه باشد
هر کس که دلش با پسر فاطمه باشد
حالا پس از آن دغدغه و خون جگرها
اخبار شکوهت شده سر خط خبرها
ای اهل هنر، اهل قلم در ادبِ شعر
باید بنویسید به تاریخِ شبِ شعر
هر چند خدای سخن و شعر و هنر بود
سید علی خامنهای مرد خطر بود
حالا من و باران و تو و آینه در پیش
خورشید شدی زندهتر و زندهتر از پیش
تو زندهای و زندهتر از توست خدایت
سوزانده دلم را هوسِ کرب و بلایت
ای خانهات آباد، خدا پشت و پناهت
ماندهست عزیزم دل ما چشم براهت
برگرد که ای ماه به همراه ستاره
در لشکر خورشید بجنگیم دوباره
با خون خود امضا زده.ام آخر نامه
راه تو قسم تا به ابد دارد ادامه...
- سه شنبه
- 29
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 0:29
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
منصوره محمدی مزینان


ارسال دیدگاه