باید حور و ملک گریه کنن از غم بمیرن
باید تو آسمونا دور هم روضه بگیرن
ملائک زار و مضطر
بریزن خاک بر سر
شبیه کربلا انگار شده میناب سراسر
تا ابد رو زمینش ، میمونه ردّی از خون
من بمیرم برا اون ، بچهها که دادن جون
بمیرم آی بمیرم
امیدِ مادر میناب و به آینده کُشتن!
صد و چند طفل معصوم و تا زنده زنده کُشتن
دبستان بی پناه شد!
کلاساش قتلگاه شد!
بیچاره مادراشون روزگاراشون سیاه شد
تلخ شدن خاطراتِ ، شیرینِ کودکیها!
زیر خرواری از خاک ، دفن شدن طفلکی ها
بمیرم آی بمیرم
صد و بیست غنچه پرپر شد میون شهر میناب
دلم رفت کربلا پیش رباب و طفل ارباب
میون ماجراها
یه مادر توو کجاها
ببینه پیکر بچهش رو زیر دست و پاها
سخته مادر ببینه ، دخترش سر نداره
یا ببینه پسر رو ، با تن پاره پاره
بمیرم آی بمیرم
کسی یادش نِمیره تا ابد یک عده ملعون
با خنده رقصیدن رو خون پاک بچه هامون
قیامت ناگزیره
روزاشون میشه تیره
یه روزی خون مظلوم دامناشون و میگیره
اونا گرچه به ظاهر ، نیستن اینجا ولیکن
توی قتل تمامِ ، بچههامون شریکن
بمیرن آی بمیرن
خدا لعنت کنه اونارو که تصدیق میکردن
یا که شمر زمان و هی به جنگ تشویق میکردن
الهی خیر نبینن
به خاک غم بشینن
که تا داغ عزیزاشون و اونا هم ببینن
به غم ما میخندن ، بسکه پست و حقیرن
مزد نامردی شون و ، روز محشر میگیرن
- شنبه
- 2
- خرداد
- 1405
- ساعت
- 1:38
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
بهمن عظیمی


ارسال دیدگاه