واویلتا دشت اُحُد کرببلا شد
ازداغحَمزهپُشتپیغمبر دُوتا شد
دلگرمی محمّد درخاکوخونتپیده
باصورتپُر ازخون باسینهیدریده
واحمزتاه
احمد می اندازد عبا بر پیکر او
دارد میآید خواهرش بالاسر او
بهدستدشمناو مُثله شده تناو
افتادهپیشنعشش لباسوجوشن او
واحمزتاه
باید که چشمم در غم حمزه ببارد
آخر پیمبر گفته گریهکُن ندارد
تاخاطر پیمبر پیدا کند تسلّا
نیمه ماه شوال اقامه کن عزا را
واحمزتاه
رفته دلش تو قتگاه هرکس شنیده
انگشتهای حمزه رو هنده بُریده
یهنانجیبپسازاون کهشمرآقامونو کُشت
اومدتوگودیو بُرد انگشترو با انگشت
واویلتاه
- سه شنبه
- 5
- خرداد
- 1405
- ساعت
- 14:55
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
محمد قاسمی


ارسال دیدگاه