غربت بیحدت را که دیدم
نالۀ زخمیات را شنیدم
من سراسیمه سویت دویدم
کودکم اما وارث کرارم
تو سپر داری تا که نفس دارم
عمری از مهرت جان میگیرم
آخر در آغوشت میمیرم
«ای عموجانم، ای عموجان»
آخرین لحظههایم فدایت
گریۀ بیصدایم فدایت
دستِ از تن جدایم فدایت
شد اگر دستم مثل علمدارت
حنجرم نذر حنجر تبدارت
یاکریم اما خونینبالم
آمد بابا به استقبالم
«ای عموجانم، ای عموجان»
- یکشنبه
- 20
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 22:30
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
حسین عباسپور


ارسال دیدگاه