بند_اول
با سلسله بستنم
انگار میخوام چکار کنم
با پای پر آبله
مگه میتونم فرار کنم؟
وای از مردم شام
بابا تو ازدحام
گریهم میگیره
وای از کوچهی تنگ
حتی یه دونه سنگ
خطا نمیره
بارون سنگ و من با دست بسته
وای وای وای
تیزی سنگا رو گونهم(صورت) نشسته
وای وای وای
وای بابا بابا بابا
بند_دوم
باید با این خستگی
به پاهام التماس کنم
تا از نگاهای شوم
زودتر خودمو خلاص کنم
از دست حرمله
دق کرده قافله
وای از جسارت
حرفی من نزدم
که حرمله زدم
وای از اسارت
مردای شامی ترسناکه صداشون
وای وای وای
دلم میسوزه واسه دختراشون
وای وای وای
وای بابا بابا بابا
بند_سوم
این روزا ببین بابا
دستبند من طناب شده
تو کاخ یزید چقد
دلم پرِ اضطراب شده
وای از بوی شراب
ما رو میده عذاب
گفتن نداره
وای از قوم پلید
تو مجلس یزید
بزم قماره
من دیدمت که تو تشت طلایی
وای وای وای
با خیزران زد رو لبهات بابایی
وای وای وای
وای بابا بابا بابا
- سه شنبه
- 5
- خرداد
- 1405
- ساعت
- 23:7
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
محمدرضا مصطفوی


ارسال دیدگاه