می آمد و به دست نفس گیرش
یك دشنه در هوای بریدن بود
چشمش میان كاسه ی خون می گشت
می دید و در هوای ندیدن بود
بد مست، نعره می زد و می آمد
كفری كه پینه داشت به پیشانی
رذلی كه مُرده بود و نمی دانست
كفری در اتهام مسلمانی
آمد، رسید، چكمه ی نحسش را ...
نه من نمی توانم آقاجان
چشمان خسته ی تو ولی خندید
حتی به روی كافر بی ایمان
گفتی بیا كه بگذرم از كفرت
برگرد و مثل مرد، مسلمان باش
من نور محضم و دل من دریاست
اینسان نمان، به اذن من انسان باش
هرچند او جهنم خود را خواست
می خواستی بهشتی تان باشد
آیا بجز حسین كه قادر بود
فكر نجات دشمن جان باشد
آیا چقدر می شود آقا بود؟
آیا چقدر می شود انسان بود
ای كشتی نجات
- یکشنبه
- 23
- فروردین
- 1394
- ساعت
- 07:12
- نوشته شده توسط
- محمد



