پر می زند دلم به هوای نگاهتان
تا کربلا، به شهر شما، بارگاهتان
تا وقف خرج بزم عزای شما شوم
عمریست می شود که نشستم به راهتان
از کودکی درون حسینیه بوده ام
بوده سرم به سایه ی چتر پناهتان
آیا نمی شود که برای سعادتم
من هم شوم غلام غلام سیاهتان
اینجا همه برای شما گریه می کنند
از ماجرای بی کسی و سوز و آهتان
من آب می شوم ز خجالت که آن غروب
یک نیزه ی شکسته شده تکیه گاهتان
ای وای من که بوی گل یاس می دهد
هر قطره خون خاکی آن قتلگاهتان
مظلوم و بی حبیب و غریبانه کشتنت
با ما کسی نگفت چه بوده گناهتان
شاعر : محمدحسن بیات لو
- جمعه
- 19
- مهر
- 1392
- ساعت
- 17:22
- نوشته شده توسط
- سید محسن احمدزاده صفار









