سلام حضرت گندمگون !
سلام حُسن خدادادی
سلام شعر مجسّم در
معلّقات دلِ هادی
بهشت روزنه ای دارد
که رو به چشم تو وامانده
تو بهترین غزلی هستی
که از بهشت جدا مانده
سپیده ای متراکم در
شبی سیاه ، تو هستی تو
جهان دو دیده ی تار است و
در آن نگاه تو هستی تو
در این سکوت که دریا را
به پای پلک تو می ریزد
کدام حادثه می خوابد ؟
کدام حادثه می خیزد؟
سلام بر تو که می آئی
که عشق آمدنی باشد
و دلپذیر تر از این کو ؟
که چهره اش حسنی باشد ؟
لب تو مژده ی بارانی
که از کَرَم متولّد شد
تویی که بین هرانگشت
تو صد قلم متولّد شد
قلم بدست گرفتی ّ و
حروف سمت تو لغزیدند
که از دریچه ی تو ذرات
نور خالق خورشیدند
عبای سبز تو در
- شنبه
- 25
- دی
- 1395
- ساعت
- 09:23
- نوشته شده توسط
- ایدافیض








آمدی دریا شدی غرق خجالت شد سراب






