ز خاک پای تو اول سرشت قلبم را
سپس غبار حریمت نوشت قلبم را
ز نور معرفت و رحمت و ولایت تو
بنا نهاد چنین خشت خشت قلبم را
میان مزرعهی سبز استجابت تو
کنار چشمهی خورشید کشت قلبم را
مرا اسیر تماشای چشمهایت کرد
سپس نهاد میان بهشت قلبم را
دخیل پنجره های حرم شدم تا حق
رها نمود ز کعبه، کنشت، قلبم را
خدا گواست که من از ازل گدای توام
اسیر رحمت و فضل تو، مبتلای توام
ز بسکه آهوی چشم تو دلبری کرده
دل رمیدهی ما را کبوتری کرده
من چو ذره کجا و زیارت خورشید
نگاه روشن تو ذره پروری کرده
بهشت چشم رئوفت چه رونقی دارد
که با بهشت خدا هم برابری کرده
فدای عاطفه های نگاه پُر مهرت
مرام قلب مرا عشق باوری کرده
چقدر تازه م
- شنبه
- 19
- بهمن
- 1392
- ساعت
- 06:59
- نوشته شده توسط
- یحیی















