زیر علم امام کاظم بودن
غرق کرم امام کاظم بودن
خوب ست ولی عجب صفایی دارد
یک شب حرم امام کاظم بودن
شاعر: سید مجتبی شجاع
- دوشنبه
- 4
- دی
- 1391
- ساعت
- 12:40
- نوشته شده توسط
- feiz
زیر علم امام کاظم بودن
غرق کرم امام کاظم بودن
خوب ست ولی عجب صفایی دارد
یک شب حرم امام کاظم بودن
شاعر: سید مجتبی شجاع
در دل خاكم و امّيد نجاتي دارم
در دل اميد و به لبها صلواتي دارم
مرگ،همسايه ي ديوار به ديوار من است
منم آن زنده كه هر شب سكراتي دارم
هشت معصوم عيان شد زمصيبات تنم
از شهيدان خداوند صفاتي دارم
منم آن نخله ي در خاك كه بر خوردن آب
جاري از ديده ي خود نهر فراتي دارم
ساقم از كوتهي تخته به رسوايي رفت
ورنه بشكسته ستون فقراتي دارم
كفن آوردن اين قوم عذابي دگر است
اندر اين هفت كفن تازه نكاتي دارم
شاعر:محمد سهرابی
در اين زندان كه ره بسته است پرواز صدايم را
نمي بينم كسي را جز خودم را و خدايم را
سرم را مي گذارم روي زانوهاي لرزانم
يكايك مي شمارم غصه هاي زخمهايم را
پريشان حالم و از استخوانم درد مي ريزد
نمي جويم زدست هركس و ناكس دوايم را
اگر چه زخم تن دارم كبوديِ بدن دارم
ولي خرج عبادت مي نمايم لحظه هايم را
حضور دانه ي زنجير در راه گلوگاهم
دو چندان مي نمايد بغض سنگين دعايم را
نمي گويم چه كرده تازيانه با وجود من
ببين پُر كرده خون پيكرمن بوريايم را
اگر بنشسته مي خوانم نمازم را در اين زندان
غل زنجيرها كوبيده كرده ساقي پايم را
شاعر:علی اکبر لطیفیان
وقتی زبان عاطفه ها لال می شود
زنجیر ها در آینه ات بال می شود
در فصل گل، بهار تو از دست می رود
بر شاخه؛ میوه های تو پامال می شود
دیگر کسی ز ناله ات آهی نمی کشد
در این سیاهچال صدا چال می شود
آقا نشان سبز سیادت به دوش توست
غل ها به روی شانه ی تان شال می شود
همواره مرد،زینتش از جنس دیگری ست
زنجیر ها به پای تو خلخال می شود
دشمن به قصد جان تو آماده می شود
این طرح در دو مرحله دنبال می شود
اول به شأن شامخت شلاق می زنند
دیگر زبان به هتک تو فعّال می شود
شعرم بدون ذکر مصیبت نمی شود
حالا گریز ،روضه ی گودال می شود
دعواست بر سر زره و جامه و سری
دارد میان معرکه جنجال می شود
شاعر:جواد محمد زمانی
مى سزد گر ساقى امشب باده در ساغر بریزد
باده در ساغر به عشق یار سیمین بر بریزد
مى سزد گر آب زر امشب براى وصف دلبر
جاى جوهر از قلم بر صفحه دفتر بریزد
مى سزد امشب اگر طوطى طبعم پَرگشاید
جاى شعر از سینه ام لعل و دُرّ و گوهر بریزد
مى سزد امشب اگر از رحمت حق ابر رحمت
جاى باران بر زمین گه عطر و گه عنبر بریزد
مى سزد امشب اگر روح الامین از فرط شادى
بر سر خلق جهان از عرش اَعلا زَر بریزد
مى سزد امشب اگر از دیدن باب الحوائج
شادى از رخسار و نور از روى پیغمبر بریزد
مى سزد امشب اگر از مقدم موسى بن جعفر
اشك شوق از دیدگان ساقى كوثر بریزد
مى سزد، امشب اگر بهر نثار مقدم او
آسمان از دیدگان خویشتن اختر بریزد
مى سز
ساطع شده نور آسمـان هـا بـه زمین
امشب شـده مـتـصـل ثـریا بـه زمین
امشب گل بـاغ مصطفــی آمده است
آورده تمام کهکشــان را بـه زمـیــن
امشب متحیــرم کــجـــا را نـگــرم
آیــا نــگــرم بـه آسمان یا به زمین؟
ارکــان زمیـن بـه رقـص در آمده اند
غـوغـای عـجیبـی شده بر پا به زمین
ای کاش کسی بود که با من می گفت
امشب چـه خبر شده در أبوا به زمین؟
جمعــی ز فــرشتـگـان ندا سر دادند
آورده خــدا ولــیِ خــود را به زمین
از بطــن حـمـیـده و ز صـلب صادق
آمــد پـسـری به نام موسی به زمین
تا دیــده گشود ماه لرزید و شکست
افتــاد از آسمــان در این جا به زمین
با خیل فرشته هــا بــه همراه علــی
آمد ز جنان حضرت زهرا به ز
آن که عالم همه در دست توانایش بود
مرکز دایره غم دل دانایش بود
هفتمین حجت معصوم ز ظلم هارون
چارده سال به زندان ستم جایش بود
دل موسای کلیم از غم این موسی سوخت
که به زندان بلا طور تجلایش بود
معنی قعر سجون باید و ساق المَرضُوض
پرسی از حلقه زنجیر که بر پایش بود
یاد حق هم نفس گوشه تنهایی او
آهِ دل روشنی خلوت شب هایش بود
بس که غم دیدز زندان و زندان بانش
زندگی بخش جهان مرگ تمنایش بود
نه همین زهر جفا بر دلش افروخت شرر
ز شهادت اثری بر همه اعضایش بود
یوسف فاطمه یا رب چه وصیت فرمود
که پس از مرگ همی سلسله بر پایش بود
شاعر:سید رضا موید
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
ز چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
وره غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
دم به دم حلقه این دام شود تنگتر و من
دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم
سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تو شوی فتنــه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم
نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی
یــر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم
سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم
آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم
گر ببینی تو هم آن چهر
آن زمانی که دل مهیا شد
دفتر غم مقابلم وا شد
تا که آنرا ورق زدم دیدم
نهمین صفحه نام موسی شد
حضرت کاظم از عنایت خویش
نظری کرد و سینه غوغا شد
در تکاپوی گفتن شعری
طبع سردم چو گل شکوفا شد
نفسی زد به آن دم قدسی
روح مرده دوباره احیا شد
تک نگاهی نمود و از پس آن
همه درد من مداوا شد
فقط از او زنم دمادم دم
نفسم چونکه وقف مولا شد
ذکر او بوده ذکر هر روزش
پور مریم اگر مسیحا شد
سینه ام پر شراره از غصه
ناله هایم به غم هم آوا شد
دل من از گنه زمین گیر است
آمدم تو نگو دگر دیر است
ای کلیمی که صد چو موسایی
عالمی بنده و تو مولایی
در مدیح گلی به مثل شما
من چه گویم که پور زهرایی
پادشاهان که ریزه خوار درت
بر همه آفرین
خوشا آنکه دل در هواي تو بسته
که چشم و دل از ما سواي تو بسته
شفاعت بدون تو معني ندارد
رضاي خدا بر رضاي تو بسته
رضائي و زنجيره نظم هستي
به درگاه دارالولاي تو بسته
کرم چهره بر آستان تو سوده
شفاء دل به دارالشفاي تو بسته
سر رشتهي رحمت آسماني
به گلدستههاي طلاي تو بسته
دري هست درگاه رحمت که گردد
به رأي تو باز و به رأي تو بسته
بشر نه که جبريل دامان خدمت
به ايوان و صحن و سراي تو بسته
قدمگاه شد چشمه نوش رحمت
ز نقشي که از خاک پاي تو بسته
گدايت کجا و کجا پادشاهي
که اين افتراء بر گداي تو بسته؟
براي فرج هم دعا کن چو زهراء
که امر فرج بر دعاي تو بسته
به خون حسيني که چون جان و پيکر
که تا کي ب
دیگر دلم به سیر چمن وا نمی شود
دیگر نشاط، هم نفس ما نمی شود
حتی اگر مسیح، طبیب دلم شود
دارد جراحتی که مداوا نمی شود
موسی(ع) اگر کند گذری سوی کاظمین
دیگر روان به وادی سینا نمی شود
از زخم های سلسله چون یاد آورم
زنجیر شعله از جگرم وا نمی شود
یک تن نگفت سلسله در آن سیاه چال
درمان زخم گردن مولا نمی شود
حبس و شکنجه، قعر سیه چال و سلسله
این احترام یوسف زهرا (س) نمی شود
گویی که آن ستمگر حق ناشناس را
جز با شکنجه عقده دل وا نمی شود
معصومه (س) تسلیت که نصیب تو بعد از این
دیگر زیارت رخ بابا نمی شود
مولای من کسی است که در حبس سال ها
غافل دمی ز حی تعالی نمی شود
میثم هر آنچه بر سر عبد خدا رود
عبد خداست، بندۀ
ناله و فریاد من سودی به حال من ندارد
از که آزادی بخواهم این قفس روزن ندارد
زخم گردن، جسم نیلی، پای خون آلوده گوید
آسمان زندانیی مظلوم تر از من ندارد
آن چنان افتاده ام از پا در این زندان که دیگر
دست من تابی که غل بردارد از گردن ندارد
کس نگوید آخر ای بیداد گر صیاد بس کن
مرغ بال و پر شسکته در قفس کشتن ندارد
طور زندان، آه آتش، اشک مونس، ناله همدم
موسی این حال و هوا در وادی اَیمن ندارد
دوستان یاد آورید از گریه ویران نشینی
کو تسلائی به غیر از خنده دشمن ندارد
نیست یکسان حبس تاریک من و زندان یوسف
او چو من آثار زنجیر ستم بر تن ندارد
او دگر نشکسته در هم استخوان ساق پایش
او دگر در گوشه مطموره ها مسکن ندا
پروانه ام که بال و پرم درد می کند
شمعم که پای تا به سرم درد می کند
در این سیاه چال ز بس گریه کرده ام
باور کنید چشم ترم درد می کند
نخلم که شاخه شاخه ام را شکسته اند
دیگر تمام برگ و برم درد می کند
وقتی که تازیانه به بازوی من زدند
دستی شکسته در نظرم درد می کند
سیلی به من زدند و از آن دم نه روی من
کز داغ مادرم جگرم درد می کند
شاعر:مهدی واعظی
الا ای رحمت الله يگانه
برايت قلبها گرديده خانه
توئی موسی بن جعفر ای گل نور
خوشا آنکس که گردد با تو محشور
توئي موسي بن جعفر اي نگارم
به الطاف تو من اميدوارم
ترا با معرفت هر کس بخواند
گره در کار او هرگز نماند
نگاهت عقده از دل می گشايد
نه تنها عقده، دل را می ربايد
نگاهم کن که محتاج نگاهم
چرا چون من گرفتار گناهم
هر آنکس با ولای تو بميرد
خدای مهربان دستش بگيرد
ترا از زندگانی سير کردند
ترا در کنج زندان پير کردند
در زندان چو بر او باز می شد
بميرم من کتک آغاز می شد
روزگاري است که دور از پدرم
وز غم دوري او خونجگرم
هفت سال است کز او بي خبرم
سوي او نيست کسي راهبرم
نه سلامي رسد از او ما را
نه پيامي بود از او ما را
نيست از مرگ و حياتش خبري
نه از آن گمشده ما را اثري
کارواني که ز بغداد آيد
دل من باز بفرياد آيد
مي روم نام پدر مي گويم
حال آن گمشده را مي بويم
بانگ لا از همه جا مي شنوم
وز همه پاسخ لا مي شنوم
شاعر:سید رضاموید
فاطمه دختر مظلومه ي من
گل پژمان شده معصومه ي من
اي دو چشمان مرا نور از تو
تو زمن دوري و، من دور از تو
نرسد چون به تو دستم بابا
به تو پيغام فرستم بابا
روزگاريست نديدم رويت
اي گل من نشنيدم بويت
دل من کز غم دوران بگرفت
انس با ظلمت زندان بگرفت
ز اشک من آب دل سنگ شده
که برای تو دلم تنگ شده
دگر از جان و جهان سير شدم
زير زنجير گران پير شدم
هر زمانی که به زندان آيد
تا رود بر لب من جان آيد
شاعر:سید رضا موید خراسانی
کنج زندان ای خدا، جان رسيده بر لبم
می دهم لب تشنه جان، همچو جدّ اطهرم
اين دم آخر رضا، بهر ديدارم بيا
بار الها زهر کين، زد شرر بر سينه ام
من که ياد مادر و روی سيلي خورده ام
اين دم آخر رضا، بهر ديدارم بيا
سندی بن شاهک آن، مرد بي شرم و حيا
می زند بر روی من، سيلي از راه جفا
اين دم آخر رضا، بهر ديدارم بيا
دخترم معصومه را، ای صبا بر گو بيا
تا که ديدارش کنم ، کنج زندان بلا
اين دم آخر رضا، بهر ديدارم بيا
هر زندانی
همیشه چشمش به درب است،
که درب زندان باز شود و اسم او را برای ملاقات صدا بزنند
خانواده اش را ببیند، بچه هایش را ببیند
خانواده اش هم هر چند وقت یک بار می آیند، و دیدارها تازه می شود.
اما بمیرم برای زندانی زندان های بغداد، امام کاظم (ع)، ملاقات کننده ای نداشت
اسمش سندی بن شاهک یهودی بود،
هر وقت به ملاقات می آمد، تازیانه ی به دست داشت
معصومه جان سرت سلامت
شد قسمت بابای مظلومم شهادت
موسی بن جعفر کشته شد بقیة الله
در این مصیبت مهدیا آجرک الله
معصومه جان سرت سلامت
شد قسمت بابای مظلومم شهادت
بقیة الله آجرک الله 2
از کند زنجیر ستم دارد نشانه
بر جسم پاک مانده جای تازیانه
معصومه جان سرت سلامت
شد قسمت بابای مظلومم شهادت
بقیة الله آجرک الله 2 بقیة الله آجرک الله 2
گشته خموش اززهر کین شمس هدایت
کرده افول از کینه خورشید ولایت
معصومه جان سرت سلامت
شد قسمت بابای مظلومم شهادت
شاعر:فلاح
ای صابر آل عبا
یا باب الحوائج
ای قبله گاه جان ما
یا باب الحوائج
ای تا قیامت سائلت
یا باب الحوائج
جمع تمام ما سوی
یا باب الحوائج
ای باب حاجات همه
یا باب الحوائج
ای نور چشم فاطمه
یا باب الحوائج
تا روز حشر ما همه
یا باب الحوائج
ما را مکن از خود جدا
یا باب الحوائج
هر سائل دل خسته ای
یا باب الحوائج
هر مرغک پر بسته ای
یا باب الحوائج
قلب ز غم بشکسته ای
یا باب الحوائج
در کوی تو یابد شفا
یا باب الحوائج
باب الحائج هستی و
یا باب الحوائج
حاجت روائی پیشه ات
یا باب الحوائج
ای قبله گاه هر نیاز
یا باب الحوائج
حاجات ما بنما روا
یا باب الحوائج
از کاظمینت تا ابد
یا باب الحوائج
بر جان ما آید مدد
یا باب الحوائج
دل
زندانی بـغداد(2)حاجت روا گردید2
ثامن الائمه(2) صاحب عزا گردید2
یوسف زهرا بود، محبوس و زندانی
وای از مــــــــظاهر و از شام ظالمانی
در خلوت شب داشت محفل روحانی
شب تــــا سَحَر ذکرش، خدا خدا گردید
زندانی بغداد(2) حاجت روا گردید2
ثامن الائمه(2) صاحب عزا گردید2
آن حجت معصوم، آن رهبر آگاه
ذکر زبـــــــــــانش بود، خلصنی یا الله
از قلب معصومه، خیزد فغان و آه
در ظـــــلمت زنـدان، جانش فدا گردید
زنــدانی بغداد(2) حاجت روا گردید2
ثامن الائمه(2) صـاحب عزا گردید2
مــــی دهد جــــــــــان، بــــهر قــــــــرآن
یــــــــــــــــــــــــــوسف فاطمه کُنجِ زندان 2
بــــــــــــــــــــــــــــــــــی ملاقات، در مناجات
تـــــــــــــــــــــا سحـــر بـا خداوندِ سبحان 2
فاطمه زندانی ات از کُنج زندان گشته آزاد2
زیـــــــــر ضرب تازیانه یوسف از پا در افتاد
بهر دیــــــــــــدارش بیا یکدم کنار جسر بغداد
آن تـــنِ پــــــــــاک، بـــــــــــــــــر روی خاک
بــــــــــــــــــــی کفن مانده همچون غریبان 2
ای رضا جان رو به بغداد جسم رنجور پدر بین
از شرارِ زهــر دشمن آب خود را خونجگر بین
سلسله بـــــــــــــر گردن آن زاده خَیر البَشَر بین
کُــــــن نــــظاره، تـــخت
یا موسی بن جعفر یا باب الحوائج
من و توسل به صحن وسرای موسی بن جعفر
سر ارادت نهادم به پای موسی بن جعفر
یا موسی بن جعفر یا باب الحوائج
قسم به جان رضایش
بکوش بهر رضایش
رضای حق را بجو در
رضای موسی بن جعفر
ز دیدگان اشک ریزد
نوای الاب خیزد
دل سحر از طنین
صدای موسی بن جعفر
یا موسی بن جعفر یا باب الحوائج
خدا گواهی ز دردم
چه می شود دفن گردم
به دامن تربت با
صفای موسی بن جعفر
ز گریه بسته گلویم
کجا روم با که گویم
که خون روان شد به زندان
ز پای موسی بن جعفر
یا موسی بن جعفر یا باب الحوائج
سیاه چال آشیانه
به کتف و گردن نشانه
غروب ها تازیانه
غذای موسی بن جعفر
چو باغبان در غم گل
ز هجر و سنگینی گل
خمیده گردیده ق
می چکه خون از چشم ترم
دل رضا شد پرپر
برای موسی بن جعفر
بی خبر از كرم خدا
كسی كه دلشو به تو نداده
بركتی از وجود شما
كرم رضا وجود جواده
یه گوشه ی چشمت
از سر عالم زیاده
دوباره اشكم شراره شد
جگرم پاره پاره شد
كه می زنم به سینه
به بند عشقت شدم اسیر
بیا و دستمو بگیر
كه حاجتم همینه
مسافری كه خودش میدونه
اسیر غربت می مونه
دلش پریشونه
تا وقتی كنج زندونه
دلبر دل پیر و جوونه
یوسفی كه اسیر دل چاهه
توی سكوت خلوت دلش
رنگ شب و روزا همه سیاهه
برا دیدن جمال رضا
با هر نفس چشم براهه
با پیكر سرد و بی رمق
با چشمای رنگ شفق
داره دعا می خونه
میون تاریكی فقس
برای آخرین نفس
تو فكر آسمونه
شبم به نام تو رؤیایی شد
روزی من
ای شمع جمع آل پیمبر
بابالمراد موسی جعفر
نور نهم ز وجه الهی
هفتم امام موسی جعفر
بر کائنات رهبر و مولا
بر جن و انس سید و سرور
دردانۀ علی ولیالله
ریحانۀ بتول مطهر
نجل امام جعفر صادق
آیینهدار حسن پیمبر
هم نجل تو علی ولیالله
هم صلب توست فاطمهپرور
قرآن به مدح توست مزین
ایمان به مهر توست معطر
دل بر مزار تو متوسل
جان در حریم توست کبوتر
بر پنج مهر نور تو مشرق
در شش یم کمال تو گوهر
در سینۀ تو صبر محمّد
در بازویت شجاعت حیدر
خواهی اگر به بازوی بسته
در میکنی ز قلعه خیبر
جودت فزون ز ظرف دو گیتی
وصفت ز مدح خلق فراتر
آیینۀ تو حسن رضایت
معصومۀ تو زینب دیگر
جبریل بر طواف مزارت
بر گرد کاظمین زند پر
هر لحظه
ای ز زهر جفا پاره پاره جگر
یا بابالحوائج یا موسیبنجعفر
حلقۀ سلسله در غمت خونفشان
بر تنت مانده از تازیانه اثر
یا باب الحوائج یا موسیبنجعفر
تو که پا به چشم عرشیان نهادی
چرا جسم پاکت روی تختۀ در
یا باب الحوائج یا موسیبنجعفر
فاطمه دنبال تابوت تو گریان
آه او بر فلک، سوز او در جگر
یا باب الحوائج یا موسیبنجعفر
دریغا دریغا که از مرغ توحید
در قفس نمانده بجا جز مشت پر
یا باب الحوائج یا موسیبنجعفر
تو چشمت به راه رضا کنج زندان
چشم معصومه در انتظار پدر
یا باب الحوائج یا موسیبنجعفر
دختران تو در فکر آزادیات
تو بین سیهچال میزنی بال و پر
یا باب الحوائج یا موسیبنجعفر
با که گویم که
یارب از ساق پایم میچکد خون
خلصنی خلصنی من حبس الهارون
ای رضا جان داد از جدایی
ای رضا جان داد از جدایی
من که زندان هارون قسمتم شد
حلقۀ سلسله هم صحبتم شد
ای رضا جان داد از جدایی
ای رضا جان داد از جدایی
خون دل هر شب از چشم ترم ریخت
در کنج این قفس بال و پرم ریخت
ای رضا جان داد از جدایی
ای رضا جان داد از جدایی
پایم از سلسله دارد نشانه
بر تنم مانده جای تازیانه
ای رضا جان داد از جدایی
ای رضا جان داد از جدایی
این اشک دیده این سوز و گدازم
با خدا سرگرم راز و نیازم
ای رضا جان داد از جدایی
ای رضا جان داد از جدایی
هر نفس در جگر داردم شراره
قلبم از زهرکین شد پاره پاره
ای رضا جان داد از جدایی
ای
ای هــزاران مـوسیَت از طـور آورده سلام
وی مسیحا برده بر حبلالمتینت اعتصام
موسـی جعفـر، امـام العـارفین، نـورالهدی
روی قرآن، پشت دین، کهف التقی، خیرالانام
گوهر ششبحر نـور استی و بحـر پنج دُر
خــود امـام ابـن امـام ابـن امـام ابن امام
صحن زیبایت همـان صحن امیرالمؤمنین
کـاظمینت کـربلا و مـرقدت بیـتالحرام
جان به خاک آستانت فرش چون بال ملک
دل در اطراف حریمت چون کبوتر گِردِ بام
هر دری از صحن زیبایت دو صد بابالمراد
هـر قـدم از خـاک زوّار تـو یک دارالسلام
با همه ایمان کـه دارم کفـر نعمت کردهام
گر به صحنینت برم از جنّت و فردوس، نام
با تـولاّی تــو از اوّل حیــاتم شـد شروع
از تو گفتم، از تو گویم،
ای حیات روح مطهّــر
وی بقـای عالـم اکبــر
هشتمین ستارۀ عصمت
هفتمیـن وصـیّ پیمبر
یـا ولـیّ خالــق منّـان
یـا امام موسی جعفر
درِّ هفـت بحـرِ فـضیلت
بحرِ شش فروزانْگـوهر
هم ز وصف خلـق، مبرّا
هـم ز حـد مـدح، فراتر
هم قضا تو راست به فرمان
هم قـدَر تـو راست مقـدّر
بـال ده بـه مـرغ عروجم
تـا بـه کاظمیْـن زنـم پر
کاظمیـن: قبلـۀ جانهـا
کاظمیـن: خانــۀ دلبــر
کاظمین: خاک دو مولا
کاظمین: شهر دو سرور
تا دهم به بارگهت جان
تا نهم به خاک درت سر
کـردهام مشــام دلـم را
از ولایــت تــو معطّــر
خاک و باد و آتش و آبند
در ارادۀ تــو مسخّــر
جـز درت پنـاه ندارم
سیّدی مرانم از این در!
گر از این درم برهانی
بـاز
ای ز حریـم تـو حـرم، گوشهای!
وی ز عطای تو جنان خوشهای
موسـی طـور ازلیّت سلام
مشعـل نـور ازلیّـت سلام
روح مناجاتی و خیرالعباد
قبلۀ حاجاتی و باب المراد
هفت فلک گوشهای از درگهت
هشت بهشت آمده فرش رهت
بحـر ولایـت گهـر فاطمه
موسی جعفر، پسـر فاطمه
پلــۀ تختــت قلــلِ عــالمین
جای گرفتی ز چه در کاظمین؟
ای همه شب دور سرت گشته عرش
پـای نهـادی ز چـه در چشم فرش؟
برتـر از آنــی کــه ثنــایت کـنم
جان چه بـود تا که فــدایت کنم؟
بیـن امامــان بنــی فاطمــه
حلم تو مشهورتر است از همه
هـم به قضا هم به قدر ناظمی
کاظمــی و کاظمی و کاظمی
سلسلـه پیمـان تو از ابتداست
سیر عروج تو ز خود تا خداست
رشتــۀ تسلیـم تـو ز