زمان در تب نـوروز و نگارم نرسیدست
جهان محو بهارست و بهارم نرسیدست
سراسر همه گل روید از این خاک ، ولیکن
به گلزار دلم زهره عذارم نرسیدست
چه فرقی بکند کین شب عیدست ، و یا روز
الا !!! ای دل مـن لیل و نـهارم نرسیدست
بپوشان رخ خود ای تو سـروش مه رنگین
که آن یار مسیـحا به کنارم نرسیدست
تو ای باد بهاری مـده جولان به گلستان
روا نیست که خـوش نفحه سوارم نرسیدست
به ظاهر لب خندان و به باطن دل گریان
سُرورم همه بـاطل چو که یارم نرسیدست
ز غم در تب و تابم ، و سوالم ز خود اینست
که سرخوش ز چه باشم چو قرارم نرسیدست ؟
شدم شهره ی شهرم به دو چشمانِ سپیدم
بـه مرهـم ز نگـاهش ، دل زارم نرسیدست
خدایا مپسندم دم م
- یکشنبه
- 17
- اردیبهشت
- 1391
- ساعت
- 05:07
- نوشته شده توسط
- جواد




