ای که نور حسنی در تو جلیست
ملک تو جلوه ی ملک ازلیست
هر که شد زائر درگاه شما
زائر قبر حسین بن علیست
شاعر : ناصر شهریاری
- شنبه
- 25
- دی
- 1395
- ساعت
- 09:16
- نوشته شده توسط
- ایدافیض
ای که نور حسنی در تو جلیست
ملک تو جلوه ی ملک ازلیست
هر که شد زائر درگاه شما
زائر قبر حسین بن علیست
شاعر : ناصر شهریاری
ای نائب ولی خدا ، سیدالکریم
پور کریم آل عبا ، سیدالکریم
هر آنکسی که زائر قبر شما شده
گویا که رفته کرببلا ، سیدالکریم
شاعر : محمود مربوبی
او مایهی سر فرازیِ کشور بود
در خدمت اهل بیت پیغمبر بود
جانش که فدا شد به همه ثابت کرد
بی چون و چرا فداییِ رهبر بود
شاعر : روح اله نوروزی
اهل غوغا مدافعان حرم
نسل زهرا مدافعان حرم
یا ابالفضل گفته و زدهاند
دل به دریا مدافعان حرم
تا ابد درس عاشقی دادند
یاد دنیا مدافعان حرم
تا که گفتیم اولیاءالله
گفت آقا مدافعان حرم*
فکر و ذکر تمام سینهزنان
شده حالا مدافعان حرم
بیشتر از تمام این عالم
دارد اینجا مدافعان حرم
ما نداریم عرضه تا بشوند
الگوی ما مدافعان حرم
کاش محشورمان کند فردا
فاطمه با مدافعان حرم
حضرت صاحبالزمان بنویس
نام ما را مدافعان حرم
شاعر : محمد حسین رحیمیان
هی تاکسی ، سلام ...ببخشید مستقیم؟
سمت بهار، کوچه گل ، منزل نسیم
اصلا چقدر می شود آقا حساب کن
دربست تا جلوی در شابدالعظیم
از انتظار خسته شدم دیر می شود
دارد دوباره حال دلم می شود وخیم
می دانی از کی آمده ام ایستاده ام؟
قبل از اذان صبح ، حدود چهار و نیم
مثل همیشه ساعتمان خواب رفته بود
مثل همیشه ...باز همان جفت یا کریم
دارد دوباره رفتن من دیر می شود
دارد دوباره ...باز همان قصه قدیم
دارد کسی برای دلم بوق می زند
هی تاکسی ...سلام ببخشید مستقیم؟
ما درد عشق دوست به درمان نمیدهیم
سوز سحر به صبح گلستان نمیدهیم
جان بر کفیم و دار به دوشی مرام ماست
تا اذن حضرتش نرسد، جان نمیدهیم
ما پشت پا به عشق و محبت نمیزنیم
این شهد را به تلخی عصیان نمیدهیم
عمری بود ز سینهزنان ولایتیم
این دست را به بیعت شیطان نمیدهیم
از آبروی اشک، بصیرت گرفتهایم
این قطره را به زمزم جوشان نمیدهیم
تا ذوالفقار ذکر ائمه به دست ماست
هرگز امان به منکر قرآن نمیدهیم
اهل ولایتیم و پریشان دلبریم
ما گوش جان به حرف پریشان نمیدهیم
ما را فقیر کوی حسین آفریدهاند
این فقر را به ملک سلیمان نمیدهیم
جز کربلا بهشت دگر را نخواستیم
این خاک را به روضهی رضوان نمیدهیم
عشق ح
مشهد نشد، قم هم نشد، قسمت شد اینجا
امشب هر آنکس آمده، دعوت شد اینجا
سید شدی، آقا شدی، من هم گدایت
بر ما ز پا افتادگان نعمت شد اینجا
از بس حریمت بوی شهر کربلا داشت
قائممقام دوم جنت شد اینجا
جسم تو را پای "درخت سیب" بردند
یعنی که با کرب و بلا قسمت شد اینجا
من زار قبرک کمن زار حسینا
بر اهل تهران مایهی رحمت شد اینجا
شبهای جمعه با نوای عرشی یار
منزلگه سینهزن هیئت شد اینجا
وقتی تو از نسل کریم اهل بیتی
گلدستههایت مایهی حیرت شد اینجا
شاعر : محمد جواد شیرازی
ای آنکه زیباتر ز پرواز نسیمی
باخاکِ زیرِ پای خود هستی صمیمی
مثل حسن تفسیر ذکر ِ « یا کریمی »
مشهور در عالم به شاهْ عبدالعظیمی
بوی حسن می آید از صحن و سرایت
تعظیم دارد سبزیِ گلدسته هایت
با چشم هایِ خود گره وا می کنی تو
می آیی و در عشق ، غوغا می کنی تو
با مَقْدَمَتْ این چشمه ، دریا می کنی تو
«ری» را حسینیة زهرا می کنی تو
ما تاقیامت خاک بوسِ این حریمیم
مدیونِ احسان ِ تو آقایِ کریمیم
عبدالعظیمی عاشقِ پروردگاری
بر آستانِ قربِ حق سر می گذاری
این جمله بس باشد ز اوصافِ تو آری
«تو مُهرِ تأیید از امامِ خویش داری»
از بسکه زیبا عهد ، با دلدار بستی
الحق زیارانِ امامِ هادی هستی
ما را تو از دستان غم آز
آل سقوط ! مکر خدا را چه می کنید
آل هبوط ! زلزله ها را چه می کنید
آل هُبل ! جواب خدا را چی می دهید
آل یزید ! کرب و بلا را چه می کنید
آل یهود ! آل تلاویو ! آل دیو !
آل علی و آل کسا را چه می کنید
آه یمن که دامنتان را گرفته است
نفرین کشتگان منا را چه می کنید
موساست اینکه می رسد از راه عنقریب
اعجاز اژدها و عصا را چه می کنید
گیرم که قبله را به اسیری گرفته اید
مقصد خداست، قبله نما را چه می کنید
ای کاروان که می روی از ساروان بپرس
با گرگ، آشتی و مدارا چه می کنید؟...
یا ایّها العزیز غریبیم، خسته ایم
با این غریب خسته، نگارا ! چه می کنید؟
عباس های تشنه به خون آرمیده اند
أدرک أخاک؛ پاسخ ما را چه می
یوسفم! یونس آمدی ز سفر
چهره ات بی نشان تر از جانت!
دستِ خود را جدا نکرد از تو
بندِ سرسختِ روی دستانت
آه ای شاه ماهیِ دریا!
رود ,حاجت طلب شد از تو...ولی
عمقِ گودال ,پُر شد و نرسید
دستِ اروند هم به دامانت
خاکِ سرخِ "ابوفلوس" آنروز
175 دفعه تپید
در کدامین تپش، رها شد و رفت
نَفَس آخر از گریبانت؟ .
.
عطش و دست بسته و گرما
آب و گودال و مادرت زهرا
کربلای چهار و خاطره ها
مانده در گیسوی پریشانت
من و اعماقِ نفسِ بی احساس...
تو و اوجِ شرایطی حساس...
دست من را بگیر ای غواص!
جانِ دریادلان به قربانت!
شاعر : عارفه دهقانی
درگیر خود کرده است این آتش جهانم را
سوزانده داغش شعله شعله استخوانم را
دود و دم یک اتفاق آتشین ناگاه
تاریک کرده روز روشن آسمانم را
صبح همین امروز با اخبار تهران... آه
از دست دادم دست های قهرمانم را
ویرانه های زندگی در کسری از لحظه
بلعید حتی رد پای دوستانم را
گم کرده ام در پیچ و خم های هزار آوار
مرد پر از تاب و تب آتش نشانم را
پاسخ فقط بغض است و آهی سرد و تکراری
"میپرسم از هرکس نشان بی نشانم را"
در آن جهنم مانده او تنها و من اینجا
میخوانم آهسته مفاتیح الجنانم را
سخت است یا رب انتظار و انتظار و باز...
ای کاش آسان تر بگیری امتحانم را
فاطمه عارف نژاد
خبر کوتاه بود و ناگهان بود
دوباره صحبت از داغی گران بود
میان هجمی از آوار و آتش
شهادت قسمت آتشنشان بود
به جان از داغ هجر آتش نشانم
غبار غم گرفته آسمانم
رفیقان یک به یک رفتند از این شهر
خداحافظ رفیق مهربانم
تو از جنس رسولان بودی ای دوست
نماد عشق و ایمان بودی ای دوست
گلستان ساختی با عشق از آتش
تو ابراهیم دوران بودی ای دوست
تو رفتی بر دل اما ماند داغت
دل هر سنگ را گریاند داغت
تو که عمری ز دل آتش نشاندی
دل یک شهر را سوزاند داغت
نگیرد رنگ شب فانوس ِ عاشق
بریدن نیست در قاموس ِ عاشق
بقای جاودان بود این سرانجام
که بر آتش زد آن ققنوس ِ عاشق
سیدمهدی میری لواسانی
شاعر : علی لواسانی
هرنفس بوی سیب می آید
ازمسیرشلمچه این شبها
زنده شد یادکربلای پنج
یادسربندهای یا زهرا
........
هرکسی پهلویش که ترکش خورد
گفت یافاطمه زپاافتاد
به گمانم که لحظه ی آخر
روی دامان مادرش جان داد
.......
میرسد بوی چادر خاکی
ازکنار تمام پیکرها
فاطمیه ، شلمچه، این ایام
صحنه ی کوچه بود معبرها
......
چه پسرها که بی پدر گشتند
چه پدرها که بی پسر گشتند
رفت گردان و دسته ای آمد
رفقا بی رفیق برگشتند
.......
هرزمان رو زدم به قافله ها
پاسخ آمد بروبرو جانیست
بهرتسکین درد من جایی
خوب تر ازبهشت زهرا نیست
.......
هرشب جمعه قطعه ی شهدا
جای جامانده های جنگ شده
دل دنیاگرفته ی ماهم
بهردیدار یار تنگ شده
شاعر : قاسم نعمتی
ما مردمان ایران، کوفی صفت نباشیم
اهل ریا، خیانت، صوفی صفت نباشیم
مـــــا پیروان راه، سرخ ولایت استیم
مست از شمیم یار و عطر شهادت استیم
در کوره راه منطق، دیوانه ی حسینیم
دلبستگان ڪویِ، پیر و یَلِ خُمینیم
با رهبریم و هستیم تا وقت کشتن ما
هیهات من الذلّه، هر لحظه گفتن ما
همچون زهیر و عمار، پابست عشقِ یاریم
تا پای جان برایش، میثم بروی داریم
ما مردم نُه دِی، از کوچه باغِ دردیم
مشتاق و با بصیرت، آماده ی نبردیم
ای دشمنان بدانید، این فتنهها ضعیف است
سیدعلی شما را، تنها خودش حریف است
غافل از این نمانید، ای دشمنان جانی
از او به یک اشاره، وز ما بهجان فشانی
ای مقتدای ایران.. ای از تبار حیدر
فریا
پرواز کن که منتظر است آسمان هنوز ( برای شهدای آتش نشان)
می سوزد از فراق شما باغبان هنوز
در سوگ داغ بیست گل ارغوان هنوز
سنگین شده است بغض و نفس ها به سینه ها
آتش زبانه می زند از عشقتان هنوز
آوار درد ریخته بر سینه هایمان
از چشم شهر می چکد اشک روان هنوز
مادر سوال می کند از یوسفش ... بگو ...
دارد امید دیدن سروی جوان هنوز
در لا به لای آن همه آوار و زخم و درد
خاکستری بجاست از آن قهرمان هنوز ؟
چشم انتظار آمدنت بود دخترک...
شاید نشسته کنجی از این بی کران هنوز
با لحظه لحظه سوختنت شعله می کشد
سر تا سر وجود وطن بی امان هنوز
اینگونه پر کشیدنت اصلا عجیب نیست
دلداده ای به غربت یاسی کمان هنوز
نبوت ظاهرا تنها به احمد می شود منجر
نگو بر قائم آل محمد می شود منجر
اگر که نیست حالا ظاهرا اما خدارا شکر
نباشد های ما روزی به باشد می شود منجر
همیشه انتظارش را گرفتم چون یقین دارم
زمانی بوق اشغالش به ممتد می شود منجر
اگر که منتظر هستیم پس سرباز موعودیم
النگوهای مادر هم به گنبد می شود منجر
یقین بازی«بی شک» هست «قایم» گشتن قائم
اگر اوج شمردن ها به یکصد می شود منجر
همینکه منتظِر باشی می آید منتظَر از راه
یقین هر مبدأیی آخر به مقصد می شود منجر
کدامین روز حال ما دقیقا حالِ حال ماست
کدامین جمعه می آید به آمد می شود منجر
دوباره هشتمین بیت است تا اینکه مُصِر باشم
مسیر انتظار تو به مشهد می شود
از فیض این حرم چقدر با صفاست ری
سر منشأ تلألؤ نور خداست ری
فرموده اند شعبه ای از کربلاست ری
اصلا بگو نگین سلیمان ماست ری
مبهوت این سخاوت و لطف و کریمی ام
با این وجود حضرت عبدالعظیمی ام
بوی بهشت کربوبلا دارد این حریم
دلهای انبیا به سرای تو شد مقیم
مشهد هوای مکه و حج دارد از قدیم
شد کربلای ما فقرا سیدالکریم
از لحظه ای که عالم و آدم شده درست
بار کرامت حسنی روی دوش توست
بیگانه ایم با همه ای آشنای ما
شاید گرفت در حرمت ربنای ما
کاری بکن به جان عزیزت برای ما
ارباب پس چه شد سفر کربلای ما
آقا نظر کنید که همسایه آمده
دریای لطف نوکر بی مایه آمده
وقتی دلم میان حرم پر ز آه شد
ناگه بساط گریهء من رو به
تو و آوازهء خوبي و من و زاري دل
تو و بيماري چشم و من و بيماري دل
شكن بي سر و پا حلقهء بيرون درست
در سواد سر زلف تو ز بسياري دل
برس اي عشق جوانمرد به فرياد مرا
كه ازين بيش ندارم سر غمخواري دل
نيست يك ذره كه همرنگ سويدا نبود
در سراپاي وجودم ز سيه كاري دل
مي كند عشق مرا از دو جهان فارغبال
چون گرفتار نباشم به گرفتاري دل؟
محو عشق است و ز هر نحو در او نقشي هست
ساده لوحي نتوان يافت به پركاري دل
هست هرآينه را صيقل ديگر صائب
جز به خاكستر تن نيست صفاكاري دل
شاعر : صائب تبریزی
باز حق درهای رحمت باز کرد
مرغ جانم از قفس پرواز کرد
باز امشب شور و حالی دیگر است
نورِ ذات لم یزل جلوه گر است
بیکران تا بیکران غوغا به پاست
آسمان در اسمان غوغا به پاست
جلوه ای از فیضِ الرحمن رسید
تا زمین این نور نورافشان رسید
خانه ی اولادِ حیدر گلشن است
چشمِ زهرا بینِ جنت روشن است
خانه ای گلزار وحی آگین شده
عرش هم از نور او آذین شده
آمده دنیا گلِ خیر النساء
باز آقایی ز نسلِ مُجتبی
این گلِ ، بستان سرای عصمت است
اهل عالم پای تا سر رحمت است
عاشقان عزُّ جلالش فاطمی است
شیعیان خوی و خصالش هاشمی است
او که دل را مرتضایی میکند
از دو عالم دلربایی میکند!
مرقدش ، دارالشفای دردهاست
مستجابِ قبه ی
میان این همه مرجع اگر وحید شدی
فقط به خاطر این است که شهید شدی
شهید واژه ی احیاست وقف مردن نیست
کسی که روح بلندش اسیر در تن نیست
آهای شاعر خوش ذوق... شیخ با هیبت
پناه برده به علم تو شیعه در غیبت
اگرچه مرجع محبوب در جهان کم نیست!
گواه فقه بر این است،جز تو اعلم نیست
زعیم حوزه ی قم...مرجع خراسانی
تو افتخار همه شیعیان ایرانی
شایان مصلح
اینجا دیار گریه کن ها از قدیم است
دولت سرای حضرت عبدالعظیم است
صاحب لوای این حرم شاهی کریم است
تنها پناه بی پناهان این حریم است
با لطف این آقا گدا عبد خدا شد
هرسائلی در این حرم حاجت روا شد
بوی حسن دارد ضریح دل ربایش
قربان رنگ سبز این گلدسته هایش
اینجا غمی دیرینه دارد گریه هایش
این سرزمین خیلی گران باشد بهایش
این خاک را وعده به یک نامرد دادند
داغ حسین را بر دل زهرا نهادند
شبهای جمعه نیمه شبها تا سپیده
بر روی اسرارش خدا پرده کشیده
از راه می آید زنی قامت خمیده
لب میگذارد روی حلقوم بریده
فریادهای یا بنی پا بگیرد
حیدر بیاید بازوی زهرا بگیرد
روضه نمیخواهد تنی که سر ندارد
قربان آن آقا که انگ
امشب دل ما در حریم تو مقیم است
اینجا حرم نه، بلکه جنات النعیم است
از هر رواقت عطری از شش گوشه جاریست
عمریست دل مست از هوای این شمیم است
فرقی ندارد در مدینه یا که در ری..
هرجا تویی آنجا صراط المستقیم است
هم بنده ای هم پادشاهی هم بزرگی
نامت چه بامفهوم شاه عبدالعظيم است
هم شهر ما را غرق نور خویش کردی
هم از وجود چار آیینه شدی مست
شکرخدا در سایه لطف تو هستیم
شکرخدا دل میهمان این حریم است
شاعر : محمود یوسفی
صورت ماه تو را حیف ندیدم ، بد شد
تا دم خیمه ات اصلا نرسیدم ، بد شد
درد این است زبانا به تو وابسته شدم
باطنا غیر تو را هم طلبیدم ، بد شد
پشت کردم به تو با این همه غافل بودن
قلب بودم که بدون تو تپیدم ، بد شد
خنده ی بعد گناهم چه به روزم آورد!!
بعد از آن بود دگر خیر ندیدم ، بد شد
ربنای سحرم رنگ خدا هیچ نداشت
آه در بین قنوتم نکشیدم ، بد شد
مهربانی بقیه به مذاقم تلخ است
بی تو واللهِ فقط درد چشیدم ، بد شد
خوب ها در بغل تو همه شادند ولی...
منِ جامانده لب خویش گزیدم ، بد شد
پا زدم من به همه دار و ندارم ای وای!!
غیر زهرا که کسی نیست امیدم ، بد شد
شیعه ی فاطمه بودن چه بد از دستم رفت
من فقط طالب ع
بَر مشامم شمیم می آید
آشنای قدیم می آید
مرهمی ناب ، بهرِ درمان
دردهای وخیم می آید
رزقِ جامانده ی حرم امشب
از خدای رحیم می آید
طورِ سینا کنید تهران را
همچو موسی ، کلیم می آید
این حوالی که آسمان دود است
گاه گاهی ، نسیم می آید...
دَمِ میدانِ شهرِ رِی انگار
بوی نانِ کریم می آید
حرمش کربلای ایران است
نور ، از این حریم می آید
مژده ، ای سائلان دلخسته...
شاهْ عبدُالعَظیم می آید...
پوریا باقری
زمانِ مردمِ حالا ، امام دارد نه؟!
زمان گذشت ، امامش غلام دارد نه؟!
چقدر زود زمان دیر شد برای ما
مگر برای کسی هم ، دوام دارد؟ نه!
چه غربتیست جنابی که کعبه ی حی است
طواف دارد نه ! استلام دارد نه!
برای منبرِ خدمت که "مِنُّ مِن" کردیم
که گفته "من" شدنِ "ما" مقام دارد نه!!
بِجز سحر خبرش را کسی نداد به ما
صبا همیشه از آقا پیام دارد نه؟!
حضورِ حضرتتان هست شک ندارم ،پس...
سلامِ نوکر ، علیک السلام دارد نه؟!!
زیارتی شده ام آری ، السلام علیک...
لبت براتِ حرم را ، برام دارد نه؟!
دلی که سوخته از ماتمِ امام حسین
همیشه پیشِ شما احترام دارد نه؟!!
به طولِ ساقه ی سرنیزه ی سرِ ارباب
قعودِ طول کشیده ، قیا
باز هم فاطمیه آمد و سینه زن شدیم
بازهم گریه کن سینه ی پرمحن شدیم
باز هم هروله زیر علم فاطمیون
شکرحق باردگر رخت عزابه تن شدیم
باز هم خاطره ی کوچه وسیلی عدو
باز، همناله ی غربت دل حسن شدیم
باز هم از کرم حسین شاه کربلا
سینه چاک مادر امام بی کفن شدیم
دل شده عازم کوی بی نشان فاطمه
عاقبت مسافر مدینه ی وطن شدیم
مرتضی شاهمندی
تا نوشتم به روی دفتر خود "یا حیدر" ...
قلمم مست شد و گفت که "مولا حیدر"
خواب رفتم پس از آن ، باز که بیدار شدم ...
دیدم اینگونه شده نقش ، که "زهرا حیدر"
دفترم مست شد از قطره ی اشک شوقم
گفت پُر کن همه اوراق مرا ، با "حیدر"
اینچنین است که اشیاء ، سخن می گویند
با نوشته شدنِ ذکرِ "مسیحا حیدر"
به روی طاقچه ی کنج اتاقم عکسی ست
که بر آن نقش شده "گنبد آقا حیدر"
چشم من تا که بر آن خورد ، دلم رفت ز دست
و سفر کرد ، ز کنجِ قفسش تا "حیدر"
زیر ایوانِ طلایش که رسیدم ... بعدش ...
ناخودآگاه زدم داد ، در آنجا "حیدر !!!"
هیبتش لکنت گفتار ، نصیبم کرد و ...
بود ، "یا حیدرم" اینگونه که "یا آ حیدر"
تا رسیدم ب
انتخابات
تقدیم به ملت ایران برنده واقعی انتخابات:
انتخاباتی دگر آغاز شد
باز این ملت حماسه ساز شد
باحضور چشمگیر مردمی
كشور ما كشور اعجاز شد
مردمان با سمت وسوی مختلف
آمدندوراه وحدت باز شد
گشت خنثی حیله های دشمنان
صوت ای ایران ما آواز شد
آب در هاون بكوبد خصم دون
ملت ما بهر اویك راز شد
شد رییس دولت ما منتخب
راه خدمت از برایش باز شد
قدر این مردم بدان ای منتخب
چونكه بهرت رای شان ابراز شد
شاعر : اسماعیل تقوایی
شاعر : اسماعیل تقوایی
از این مسیر پر از غم نمیشود رد شد
از این مصیبت اعظم نمیشود رد شد
چهل نفر همه در کوچه...کوچه ای باریک
حساب کردم و دیدم نمیشود رد شد
بدون گریه از این کوچه ها بماند که
از آستانه ی در هم نمیشود رد شد
فدک قباله ی زهراست تا أبد از این
بدیهیات مسلم نمیشود رد شد
فدک نوشت که در بحث ارث مادر از
شروع سوره ی مریم نمیشود رد شد
غلاف و ضربه ی در علت شهادت اوست
از این أدلّه ی (محکم) نمیشود رد شد
به دست باد به گودال, کوچه را برده ست
از این اشاره ی پرچم نمیشود رد شد
قرار بود غزل فاطمی شود اما
از التهاب محرم نمیشود رد شد
ورق زدم صفحات مقاتل غم را
از این دو خط مقرم نمیشود رد شد
هنوز مشک همین مشک پاره نم
نرود دور و بر حادثه الا با عشق
به سراغ خبر حادثه الا با عشق
حرم از امنیت افتاده ولی ممکن نیست
گذر از دردسر حادثه الا با عشق
دست برده است که بیرون بکشد،می داند
در نیاید جگر حادثه الا با عشق
مادرش گفت به میدان برو اما پسرم!
برنگرد از سفر حادثه الا با عشق
عرصه جولانگه نفس است و جنون، نگذاری
پسرم! سربه سر حادثه الا با عشق
زدن سنگ مهم نیست ، در این جولانگاه
نشکند بال و پر حادثه الا با عشق
قبل از این نیز نشان داد به ما فاطمه، مرد
نرود پشت در حادثه الا با عشق
چشم عباس نشان داد که روشن نشود
جاده ی خیر و شر حادثه الا با عشق
سرِ ما وارث عشق است ، نباید برود
روی نی در گذر حادثه الا با عشق
شاعر :