بیمی مرا ز حادثه های عجیب نیست
یک یاحسین بیمه ی عمرم نموده است
سیدحسین میرعمادی
- دوشنبه
- 6
- شهریور
- 1396
- ساعت
- 16:26
- نوشته شده توسط
- ایدافیض
بیمی مرا ز حادثه های عجیب نیست
یک یاحسین بیمه ی عمرم نموده است
سیدحسین میرعمادی
هر دم به یاد کربلایت گریه کردم
خیلی میان روضه هایت گریه کردم
هرجا که نامت آمد ای آقای بی سر
از عمق جانم درعزایت گریه کردم
سیدامیر میرحیدری
از من مپرس در شب جمعه کجاست دل
بی خانه است ، زائر شهرِ خداست دل
«هرگز وجودِ حاضرِ غائب شنیده ای؟»
درشهرِخویش هستم و درکربلاست دل
سیدحسین میرعمادی
حاجت طلبیدنِ گدا دیدنی است !!!
پس هرشب جمعه حال مادیدنی است
اِصـرار مرا بیا و نادیده مگیــر
درفاطمیه ،کرب و بلا دیدنی است
سیدحسین میرعمادی
یکی سنگ آورده هرطوری شده
شیشه صبر خدا رو بشکنه
گاهی پا می زنه تا که گلدون
گلای سرخ بهارو بشکنه
بوی خون بچه از پنجه داره
هوا رو پر از تعفن میکنه
سر مادرو به دست گرفته و
اینجوری داره تفنن می کنه
عاشق کشتن و غارتن فقط
خریدن آبروی حرمله رو
مردم این وسط چطور داد بزنن
به حقوق بی بشر این گله رو
گرگ بارون دیده ی بیابونن
پره آتیشه هوای سینه شون
خطشون کشتن طفل و مادره
به سقیفه میرسه زمینه شون
داره گریه می کنه به تنشون
لباسای آدمیت و شرف
وقتشه حق این آدم کشی رو
بزاره تو دستشون شاه نجف
جواب تخته سیاه رو کی میده
زهره ی گچش سفید و آب شده
با زغال نیمکتای مدرسه
یه نفر ترسیده و کباب شده
ما و شلیک تیرای م
چقدر داغ صنوبر به سينه مى كاريم
بگو به باد صبا، بى صدا عزاداريم
خبر رسيده خبرهاى تلخ در راه است
بگو كه يكسره دلواپس ميانماريم
چقدر قتل و جنايت،چقدر بى رحمى
مگر كه علقمه امروز پشت سر داريم!
دوباره آتش نمرودها به راه افتاد
ميان شعله نامردها گرفتاريم
چقدر آه كبوتر گرفته دنيا را
كنار خيمه آتش گرفته ،بيداريم؟!
سكوت پشتِ سكوتِ من و تو جايز نيست
بگو ز حرمله ها تا هميشه بيزاريم
به داد اين همه مظلوم، دادخواهى نيست!
به بوم حادثه اى سرخ،نقش تكراريم
صداى ناله "هَل مِنْ مُعين"، تو نشنيدى؟!
چقدر پاى امام زمان وفاداريم؟
خليل بت شكن از قتلگاه مى آيد
از اين عقيده به حق،دست برنمى داريم
بخوان كه لشكر شي
جلوه روی تو در آینه تا پیدا شد
ظلمت از یمن تجلای تو ناپیدا شد
ماه درکوچه تنهایی خود حیران بود
ناگهان هم نفس باد صبا پیدا شد
بر زمین رایحه گلشن فردوس وزید
بعد از آن شعشعه «آل کسا» پیدا شد
نور زهرا و علی، نور حسن، نور حسین
جلوه نور نبی ،در همه جا پیدا شد
عشق نورانیِ این پنج تنِ آل عبا
با تولّای علی در دل ما پیدا شد
و علی دست خدا بود از آن صبح ازل
به روی دست نبی، دست خدا پیدا شد
چشمه نام شما چشمه جوشنده علم
زمزم از زمزمه ذکر شما پیدا شد
تا در آن معرکه ترسا سر تعظیم آورد
تا ابد وصف تودر آینه ها پیدا شد
شکّ نجرانِ مسیحی به یقین گشت بدل
وعده ای داد نبی ،آب بقا پیدا شد
باز انسان به زمین یکس
کوری چشم دشمنان بتول
ربّ تو را خوانده جان و نفس رسول
گفت احمد که حج و صوم و صلاة
با ولای تو می شود مقبول
حرم توست قبله ی حاجات
دشمنت هست ناکس و بد ذات
می زنم جار نام حیدر هست
بهترین نام در تمام لغات
شده نام تو ذکر روز و شبم
دائما لعن منکرت به لبم
هر سحر ذکر لعن می گیرم
بس که از دشمن تو در غضبم
می رسد بوی ماه غصه و غم
می روم باز زیر دِین علم
یاعلی جان مدد نما ما را
تا نزاریم در محرّم کم
مهدی علی قاسمی
با نور خدا مقابله یعنی چه!
با امر خدا مجادله یعنی چه!
جایی که علی نفس محمد باشد
ای عیسویان، مباهله یعنی چه!
یک عمر در انجیل نخواندید احمد؟
ناگفتن این مطالعه یعنی چه!
چه مسئله ایی!پنج تن و صد راهب
حل کردن این معادله یعنی چه!
یک دست اگر دعا کند زین ده دست
فهمید عذاب عاجله یعنی چه!
دو کودک و یک زن و دو مرد آمده اند
با لشگر حق مقاتله یعنی چه!
نه سازش و تسلیم نه تحریم نه جنگ
جایی که علیست غائله یعنی چه!
در اوج مذاکره قوی باید بود
تسلیم امور باطله یعنی چه!
بر غیر نبی دمی تقرب هرگز
از آل رسول فاصله یعنی چه!
از همقدمی و دست دادن پرهیز
با خصم علی مغازله یعنی چه!
جایی که هدایتی نگیرد صورت
با د
هم جن بیاورید ، هم انسان بیاورید
یک لشکر بزرگ به میدان بیاورید
ازسنگ های سخت که بالای کوه هاست
تا ریگ های ریز بیابان بیاورید
هم مرد های جنگی و یل های غول کش
هم اسب های سرکش تازان بیاورید
آورده اید هرچه که در چنته داشتید
اما اگر کم است دوچندان بیاورید
من با کتاب وحی اگر آمدم ، شما
صدها هزار حجت و برهان بیاورید
من با علی و فاطمه و بچه هایشان
اما شما سپاه فراوان بیاورید
ما پنج تن کفایت اهل زمین کنیم
حتی اگر هزار هزاران بیاورید
این معجزه به معنی اتمام حجت است
وقتش رسیده است که ایمان بیاورید
شاعر : مجتبی خرسندی
السلام علیک یا رسول الله:
تو آمدی و ریخت به هم هر معادله
افتاد در زمین و زمان شور و ولوله
اسلام با هوّیت تو آبرو گرفت
گاهی به حسن خلق و گهی با مباهله
شاعر : محسن ناصحی
اسیر عشق نبی هستم و فقیر علی
غلام حلقه به گوشم به آستان ولی
پس از مباهله بر کل خلق روشن شد
علی است جان پیمبر، نبی است جان علی
به آسمان دل ما ضیاء فاطمه است
شفیعه ی همه روز جزاء فاطمه است
پس از مباهله بر کل خلق روشن شد
که بین آن همه، خیرالنساء فاطمه است
مهدی علی قاسمی
چارده نور؛ همچنان دریاست
چارده نور؛ محورش زهراست
"وَ بِکُم یُمسِکُ السَّما" یعنی:
آسمان روی شانهی آنهاست
مثلِ خورشید تابناک شدند
دینِ اسلام را ملاک شدند
آمده: "اِنَّما یُریدُ الله":
از پلیدی و رجس پاک شدند
وصلِ آنها وصالِ پیغمبر
رسمِ آنها مثالِ پیغمبر
نیست اجرِ رسالت طه
جز محبت به آلِ پیغمبر
به کناری گذار فاصله را
پاره کن برگههای باطله را
دل به دریای اهلِ بیت بزن
گوش کن آیهی #مباهله را
عصمتِ محض؛ از بدی دورند
خارج از درک؛ رازِ مستورند
منکرانِ حقیقتِ آنها
وسطِ روز منکر نورند
راهِ اصلاح را نمیدانیم
رستن از چاه را نمیدانیم
بیتوسل به اهلِ بیتِ رسول
راه و بیراه را
چارده نور؛ همچنان دریاست
چارده نور؛ محورش زهراست
"وَ بِکُم یُمسِکُ السَّما" یعنی:
آسمان روی شانهی آنهاست
مثلِ خورشید تابناک شدند
دینِ اسلام را ملاک شدند
آمده: "اِنَّما یُریدُ الله":
از پلیدی و رجس پاک شدند
وصلِ آنها وصالِ پیغمبر
رسمِ آنها مثالِ پیغمبر
نیست اجرِ رسالت طه
جز محبت به آلِ پیغمبر
به کناری گذار فاصله را
پاره کن برگههای باطله را
دل به دریای اهلِ بیت بزن
گوش کن آیهی #مباهله را
عصمتِ محض؛ از بدی دورند
خارج از درک؛ رازِ مستورند
منکرانِ حقیقتِ آنها
وسطِ روز منکر نورند
.
.
.
راهِ اصلاح را نمیدانیم
رستن از چاه را نمیدانیم
بیتوسل به اهلِ بیتِ رسول
راه و
محمّد، با خودش آورد، محبوبش، حبیبش را
حسن، آن باغ حُسنش را، حسین و عطر سیبش را
زنی از راه میآید، که مریم دارد آرزو،
به رویش وا کند، یک لحظه چشمان نجیبش را
کنار نفسِ خود، دارد میآید احمد و ساقی
فقط داند، دلیلِ مستی و حال عجیبش را
رسید از راه، روحالله و سرّالله و سیفالله
شنید از آسمان، عیسیابنمریم هم، نهیبش را
نگاهی میکند یعسوب و میترسند ترسایان
چه کس، اینگونه بیرون کرده از میدان، رقیبش را؟
بپرس از خیبر، ای نجران! که لرزان با تو واگوید:
چه خواهد شد اگر حیدر، کِشد تیغ مهیبش را
.
«پدر» با ما، «پسر» با ما، دَمِ «روحُالقدس» با ماست
بگو در پای حیدر، افکنَد ترسا، صلیبش را
به پای «ایلیا
نشان بیعت ما با خداست رأی ما
حضور در صف اهل ولاست رأی ما
چو تیر در دل دشمن چو تاج بر سر دوست
به گوش خصم صدایی رساست رأی ما
خدا گواست که دیگر ظهور نزدیک است
برای امر فرج یک دعاست رأی ما
در این یگانه حکومت به شیعه در عالم
سرور سینۀ آل عباست رأی ما
به زخم های دل صاحب الزمان مرهم
به قلب خستۀ مولا شفاست رأی ما
بیا که چشم شهیدان فقط به همت ماست
به جان هریکشان خونبهاست رأی ما
برای هر دل آزاده مایۀ شعف است
برای دشمن سرکش عزاست رأی ما
شبیه قطره «رئوفی» بزن به دریا دل
به کاخ کفر چو سیل بلاست رای ما
دلها شده آتش فشان ، آتش نشان ها
داغ است مهر از داغتان ای مهربان ها
ای مردهای مرزهای آب و آتش
چون باغبان ها دوستان بوستان ها
دل کنده از دنیا پر از شوق پریدن
وقتی که بالا می روید از نردبان ها
دنیا به چشمان شما چون گوی کوچک
باشد همیشه از فراز آسمان ها
هستید انسان های آنسان بی تعلق
همچون شهید بی پلاک و استخوان ها
گاهی که گردیدید در آتش گرفتار
تنها شدید و رفت از تن ها توان ها
یاد آورید از مادر زینب که میزد
با ناله اش در پشت در آتش به جان ها
آتش زبانه می کشید از خانه ی وحی
پیش نگاه پهلوان پهلوان ها
وقتی که شد میخ درِ آتش زده داغ
با یک لگد لرزید کلِ کهکشان ها
هرجا «رئوفی» هست ظلم و آتش و خون
اشکی که در فقدان آرامش بریزد
بهتر که بیش از حدّ گنجایش بریزد
روی زمینی که جنایت خانه دارد
مظلوم تا کی نقشهٔ جنبش بریزد
چشم انتظارم تا بزودی دستی از غیب
خشم خدا را بر سر ِ داعش بریزد
پس مرگ بر تو گرگ خون آشام! دیگر؛
از توبه ممکن نیست آمرزش بریزد
محض شفاعت می شود قطعا ذخیره؛
خونی که در برپایی ارزش بریزد
از دست هایم کاش کاری برمی آمد
تا در مسیرت صلح و آرامش بریزد!
شاعر : مرضیه عاطفی
از جام عسل مست فتادی به زمین
یا پای نهاده بر سر عرش برین
چشمان خمار تو خمارم کردهست
از بس که پیاله سرکشیدی ز یقین
شاعر : مرتضی محمودپور
دور از تو هراسانم و از عشق خبر نیست
آنجا که خدا هست امید است و خطر نیست
قرآن قسم آورده که در هر چه خدا خواست
خیر است برای من و یک ذره ضرر نیست
در حجب و حیا هست چنان جاذبه ای که
در ارزش و زیبایی ناچیز ِ گوهر نیست
باید که بگویم به خدا: چشم! ولاغیر
ایمانِ حقیقی که به اما و اگر نیست
ابلیس هم-آوا شده با توطئهٔ نفس
زود است! جوانی کن و هنگام سفر نیست
گفتند خدا سخت نمیگیرد و گفتیم
هر کس که در اندازهٔ اظهار نظر نیست
اسطورهٔ زیبایی ما حضرت زهراست(س)
زن باشم و محجوب نباشم که هنر نیست!
شاعر : مرضیه عاطفی
شب شعر است و بالا میروم از منبری دیگر
به شوقی که بخوانم باز هم شعر تری دیگر
بخوانم از علمدارِ سرافرازان "سیف البحر"
ندارد مثل او دین محمد یاوری دیگر
پر از غیرت پر از همت پر از قدر و پر از شوکت
نمی زاید شبیه اش را دوباره مادری دیگر
اگر احمد نمیشد خاتم پیغمبران حتما
جناب حمزه میشد بعد از او پیغمبری دیگر
اُحُد جولانگه تیغ دو تا شیر خدا باشد
بتازد در میان معرکه چون حیدری دیگر
و مادامی که حمزه سینه در میدان سپر کرده
ندارد احتیاجی مصطفی بر سنگری دیگر
همه با غرش شیر رسول الله افتادند
نماند از رقص شمشیرش توان لشگری دیگر
سراپا بود سمعا طاعتا در نزد فرمانده
نمی آید چنین فرمانده و فرمانبری دیگر
"به پایان
در بستر کاخ سفیدش...در ایالاتش
در پشت درب بسته و تاریک می خوابد
خواب پریزیدنت آشفته است هر شب،چون
با ترس " موشک های بالستیک" می خوابد
وقتی سپاه نور در راه است باید هم
کابوس فرعون آبهای نیلگون باشد
از بردن نام خلیج فارس می ترسد
ناوی که همواره شناور روی خون باشد
رقاص ها با چشم خود دیدند با شمشیر
تاجرمآب موی زردی را که شیطان شد
او که خودش حامی سرسخت تروریسم است
در فکر تحریم سپاه پاسداران شد
بانو"ایوانکا" دستیار ویژه بابا!
چشم ملک های سعودی بوده دنبالت!
در منطقه هستیم نگذاریم مثل تو
ناموس بی حرمت شود با بدترین حالت
ما یار مظلومیم نه ضدبشر...یعنی
آزاده ایم این وصله ها بر ما نمی چسبد
ما با سپاه
شام غریبان زینبه
جون عقیله روی لبه
رنگ پرای کبوترا
از بسکه سوختن مثل شبه
کرببلاسوخت خیمه ها سوخته معجرای ستاره ها آتیش گرفته
بال وپری سوخت ی دختری سوخت ؛ روی گوشا گوشواره ها آتیش گرفته
ی دختری زیر دست وپا
یکی میونه بیابونا
جونشونو می کنن فدا
واویلتاه واویلتاه
پاشو ببین بی تو دلبرم
شدخاک عالم روی سرم
همسفره شمر و خولیم
نمیشه از پیش تو نرم
پاشو علمدار رکاب نگهدار زینب کجا و ناقه عریان سواری
رو خاک صحرا ی دختری مرده من موندم و اه و فغانو بیقراری
بی تو دلا خونجگر شده
ناموس تو دربدر شده
با دشمنت همسفر شده
واویلتاه واویلتاه
شاعر : محسن طالبی پور
دانلود سبک
نوروز سرآغاز شکوفایی هاست
نوروز نماد همه خوبی هاست
بخشیده زمین روح به هر برگ و بری
بلبل به غزل خوانی و قمری به نواست
سوری و گل سوسن و شب بو همگی
گویند به هر زبان که هنگام عطاست
وقتی همه جا پر شده از سبزه و گل
میل چمن سرو چمان از چه خطاست
آمد به سر برج حمل پرتو شمس
خورشید جهان تاب، پس پرده رواست
کی یار سفر کرده کند چهره عیان
این صحبت بی واسطه باد صباست
ما را نبود دل که دگر شاد شود
شادی دل بی دل و دلدار کجاست
ای منتظران امر فرج نزدیک است
بایسته ترین کار در این روز دعاست
شاعر : جواد کلهر
انگار از خوف خدا اینجا هراسی نیست
انگار در بین جماعت حق شناسی نیست
انگار بین قوم دل سنگ خدانشناس
بر پیکر لُخت حیا دیگر لباسی نیست
مردم عزادارند، غمگین اند، محتاج اند
امروز وقت تسویه های سیاسی نیست
امروز کرمانشاه، شاید روز دیگر ما
اندیشه ای! تا روز رستاخیز پاسی نیست
برخی تماشاچی و بعضی ها سکوت محض
حالا که دیگر حرف سود و اسکناسی نیست
دستی بجنبان هم وطن جای سخنرانی
اینجاست میدان عمل، دیگر کلاسی نیست
باید بسنجم ظرف ایمان را وگرنه تا
باشد خدا، در هر بلا جای هراسی نیست
شاعر : علی اکبر نازک کار
کی گفته اینها باعث خشم زمین بودند
خیلی از اینها زائرین اربعین بودند
جای خدا قاضی شدیم و حکم ها دادیم
تقصیرمان را هم حواله به خدا دادیم
لرزه به تن مانده , دریغا که لباسی نیست
بر قبر ها که جای دعوای سیاسی نیست
باری از این مردم اگر برداشتی خوب است
جای سخن یک ذره غیرت داشتی خوب است
هر یک به نفع خویشتن راهی گرفتیم و ...
از برکه ی مظلومیت ماهی گرفتیم و ...
این سوژه ی روز است و بعد آن سوژه ی دیگر
این سوژه هم مثل هزاران سوژه ی دیگر
مثل همان وقتی که از صاحب زمان خواندیم
در خانه خوابیدیم و از آوارگان خواندیم
دستی بگیر ای دوست تا دست تو را گیرند
تاریخ میگوید که خوشنامان نمیمیرند ...
شاعر : حمیدرض
اربعین پا گذاشت مادر او
تا به گودال روضه برپاشد
عاشقان با دوچشم خود دیدند
آن زمین لرزه ای که آن جا شد
زائران عوام هم در راه
از زمین لرزه ای شدند آگاه
یارب از تو به عجز می خواهم
عافیت کن عطا به کرمانشاه
شاعر : علی اصغر یزدی
لشگر گوش به فرمان
آمد اذن جانان
همگی پیش به سوی یاری محرومان
همگی پیش به سوی یاری مظلومان
علم بردار
قدم بردار
لا حول و لا قوه الا بالله
از رهبر به یاران
به شیران ایران
همگی پیش به سوی مردم یاری خواه
همگی پیش به سوی یاری کرمانشاه
بسیجی وار
قدم بردار
لا حول و لا قوه الا بالله
شاعر : محسن طالبی پور
دانلود سبک
ستایش آن که عالم را به پا کرد
اساسِ هر چه هستی را بنا کرد
ستایش بر یگانه ذاتِ معبود
جهان را روشن از نورِ هدی کرد
ستایش آن خدا را که ز رحمت
کرامت بر بنی آدم عطا کرد
ستایش خالقِ جان آفرین را
که عالم را پُر از مهر و وفا کرد
ستایش آن خدایی را که از مهر
درِ رحمت به رویِ خلق وا کرد
چراغِ عاشقان را کرد روشن
به نورِ عشق جان را آشنا کرد!
شاعر : هستی محرابی
هر چیز در وجود است از ذاتِ او بدانیم
تا ذاتِ او نباشد ما فاقدِ توانیم
ذرّاتِ کلِّ عالم در زیرِ سایه ی اوست
در زیرِ سایه ی او ما جمله در امانیم
میعاد و مقصدِ ما در بارگاهِ قدسش
هر چند در زمینیم ما اهلِ آسمانیم
جانی پُر از محبّت در کارِ عشق داریم
حمد و ثنای او را با معرفت بخوانیم
ما در هوای عشقش پیوسته بی قراریم
عشق و ولای او را در جانِ خود نشانیم
در جانِ عاشقِ ما از آن و این نشان نیست
تا شورِ عشق در ماست فارغ از این و آنیم
شاعر : هستی محرابی