آهنگ غدیر از دل خم بر گوش است
سرمست کنار قدحی می نوش است
چون بوی ولایت علی می آید
احمد بنگر که حیدرش بر دوش است
- دوشنبه
- 10
- مهر
- 1391
- ساعت
- 06:07
- نوشته شده توسط
- مرتضی پارسائیان
آهنگ غدیر از دل خم بر گوش است
سرمست کنار قدحی می نوش است
چون بوی ولایت علی می آید
احمد بنگر که حیدرش بر دوش است
اگرنیکو سرشتم یا که زشتم
اگر از اهل دوزخ یا بهشتم
زخاک قبر من چون خشت سازند
گل عشق علی روید ز خشتم
عمریست که دم به دم علی می گویم
در حال نشاط و غم علی می گویم
یک عمر علی گفتم و اانشاءالله
تا آخر عمر هم علی می گویم
هرچه هستم هرچه پستم یاعلی
دل به الطاف تو بستم یا علی
با تو آن عهدی که بستم نشکنم
من به عهدم پای بستم یا علی
من خدا را از طریق عشق تو
می پرستم می پرستم یا علی
دوستم با دوستت از جان و دل
دشمنت را دشمن هستم یا علی
بسوزانْ دیده ، دیگرْ بین شو ای دل
در این بُستان ، شگفتی چین شو ای دل
شگفتی ، جمعِ اضداد است ، آری
ز شورِ یا علی ، شیرین شو ای دل
دشت غوغا بود،غوغا بود،غوغا در غدير
موج مىزد سيل مردم مثل دريا در غدير
در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ
بىگمان بارى رقم مىخورد فردا در غدير
اى فراموشان باطل سر به پايين افكنيد
چون پيغمبر دست حق را برد بالا در غدير
حيف اما كاروان منزل به منزل مىگذشت
كارو
آسمان، سرپناه مولا بود
و زمين، كارگاه مولا بود
عاشقي، پابهپاي او ميرفت
چشم نرگس، نگاه مولا بود
هرچه ميكرد، دلبري ميكرد
مهرباني، سپاه مولا بود
عدل و آزادگي، كه گم ميشد
چشم مردم، به راه مولا بود
روز، هر چيز داشت؛ از او داشت
و شبان، شاهراه مولا بود
روز و شب را، به كار، وا ميداشت:
اين، سپيد و سياه مولا بود!
آب، از الغدير، برميداشت
مَشربي، كه گواه مولا بود
كوفه، هرچند هم، كه بد ميكرد
باز هم، در پناه مولا بود!
پدر خاك بود و، خاكي بود
بيگناهي، گناهِ مولا بود!
به آتش ميكشم آخر زبان سربهزيرم را
به توفان ميسپارم اسمانهاي اسيرم را
منم من، گردبادي خستهام، زنداني خويشم
بگيريد آي مردم دستهاي ناگزيرم را
تمام عمر باقي ماندهاش را گريه خواهد كرد
اگر توفان بخواند خندههاي دور و ديرم را
درختان گردبادي رو به خورشيدند، از آن دم
كه خواندم در مسير باد، اندوه غديرم را
شبي اندوه تابان علي (ع) از چاه بيرون شد
شبي سيراب ديدم جان سر تا پا كويرم را
در غدير خم , طلوع نور بود ----- خم , تجلى گاه , کوه طور بود
کاروانى شد, مقيم آن زمين ----- کاروان سالار, ختم المرسلين
غرق شادى , جمله افلاکيان ----- خرم و سرمست خيل خاکيان
جبرئيل آورد, پيغام از خدا ----- بر حبيب او, رسول مصطفى ص
گفت آوردم , به فرمان کريم ----- بهر تو اينک پيامى بس عظيم
امتت را آگه از اين راز کن ----- عقده از کار دو عالم باز کن
داد فرمان خاتم پيغمبران ----- تا به پا شد, منبرى در آن مکان
بر فراز منبر آن , والا مقام ----- کرد حجت بر مسلمانان تمام
گفت پيغمبرص که بعد از من على ----- رهبر خلق و امام است و ولى
پس بخوانيد اى قدح نوشان خم ----- آيه اليوم اکملت لکم
خانه زاد خانه امن خدا
برفراز مجلس ما، ماهی امشب سر زند
خنده بر خورشید و ماه از تابش منظر زند
ساقی گل چهره امشب جلوه دیگر کند
مطرب خوش نغمه امشب پرده دیگر زند
آسمان پوشیده بر تن، پرنیان نیلگون
چون عروسان، خویشتن را زینت و زیور زند
آسمان را گفتم این بزم و نشاط از چیست؟ گفت:
چون که فردا آفتاب از برج خاور سر زند
من در آن بزم کنم خدمت که شاه انبیاء
مصطفی تاج ولایت بر سر حیدر زند
در غدیر خم چو دریا خلق خیز و موج و موج
کشتی لولاک چون آن جا رسد، لنگر زند
کاین علی باشد ولی الله، باید بعد من
بر سریر دین نشیند بر سرش افسر زند
آسمان بر خاک افتاده است خواهد چون زمین
بوسه بر پای، علی داماد پیغمبر زند
نیست مردان خدا را رهبری غیر
تا شد به روي دست نبي (ص) مرتضي (ع) بلند
شد رايت جلال خدا برملا بلند
بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول»
گرديد منبري همه از پشتهها بلند
مرآت پاك لميزلي، آيت جلي
شد بر سرير دست حبيب خدا بلند
آيين پاك ختم رسل ناتمام بود
گر بر نميشد آن مه برج ولا بلند
هنگامه شد به كوري چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ما سوي بلند
خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين
شد زين سبب ميان همه انبيا بلند
تا شد به عرش دست نبي ماه عارضش
شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند
تكميل شد شريعت پاك محمدي
چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند
اي مظهر صفات خداوند لايزال
وي از تو آسمان ولايت به پا بلند
هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك
هر جا كه بو
دشت تا خيمه زد آهنگ خروشيدن را
چاه هم تجربه كرد آتش جوشيدن را
دست خورشيد در آفاق رسالت چرخيد
چنگ زد گيسوي ترديد پريشيدن را
و بيابان چه تبي داشت از انبوه سكوت
تا مبارك كند اين آينه پوشيدن را
عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل كرد
تازه كرد آن خُم نو، چشمه نوشيدن را
پر شد آغوش غدير از دم «بخٍّ بخٍّ»
تا بكوبد هيجانات نيوشيدن را
عطر «من كنتُ...» و غوغاي «علي مولاه»
قافله قافله راند اين همه كوشيدن را
چون وجود مقدس ازلي
شاهد دلرباي لم يزلي
وقت پيمان گرفتن از ذرات
با صدايي رسا و بانگ جلي
«اولست بربكم» فرمود
پاسخ آمد از هر طرف كه: بلي
تا بسنجد عيارشان، افرودخت
آتشي در كمال مشتعلي
داد فرمان، روند در آتش
تا جدا گردد اصلي از بدلي
فرقهيي ز امر حق تمرد كرد
گشت مطرود حق ز پر حيلي
با شقاوت قرين و مد شد
شد پريشان ز فرط منفعلي
فرقه ديگري در آتش رفت
ز امر يزدان قادر ازلي
نادر شد بهرشان چو خلد برين
كه بود اين سزاي خوش عملي
با سعادت قرين شد و همدم
گشت مقبول حق ز بي خللي
بهر اين فرقه حق عيان فرمود
جلوات نبي و نور ولي
كه منم نور احمد مختار
مهر من نيست غير مهر علي
ناگهان شد عيان در آن وادي
نور مولا علي ز ب
قسم به جان تو اي عشق اي تمامي هست
كه هست هستي ما از خم غدير تو مست
در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست
كه آفتاب برد آفتاب بر سر دست
نشان از گوهر آدم نداشت هر كه نبود
به خمسراي ولايت خراب و باده پرست
به باغ خانه تو كوثري بهشتي بود
كه بر ولاي تو دل بسته بود صبح الست
در آن ميانه كه مستي كمال هستي بود
به دور سرمديات هر كه مست شد پيوست
بساط دوزخيان زمين ز خشم تو سوخت
چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست
هنوز اشك تو بر گونه زمان جاريست
ز بس كه آه يتيمان، دل كريم تو خست
ز حجم غربت تو ميگريست در خود چاه
از آن به چشمه چشمش هميشه آبي هست
هنوز كوفه كند مويه از غريبي تو
زمانه از غم تنهاييات به گ
صداي كيست چنين دلپذير ميآيد؟
كدام چشمه به اين گرمسير ميآيد؟
صداي كيست كه اين گونه روشن و گيراست؟
كه بود و كيست كه از اين مسير ميآيد؟
چه گفته است مگر جبرييل با احمد؟
صداي كاتب و كلك دبير ميآيد
خبر به روشني روز در فضا پيچيد
خبر دهيد:كسي دستگير ميآيد
كسي بزرگتر از آسمان و هر چه در اوست
به دستگيري طفل صغير ميآيد
علي به جاي محمد به انتخاب خدا
خبر دهيد: بشيري به نذير ميآيد
كسي كه به سختي سوهان، به سختي صخره
كسي كه به نرمي موج حرير ميآيد
كسي كه مثل كسي نيست، مثل او تنهاست
كسي شبيه خودش، بينظير ميآيد
خبر دهيد كه: دريا به چشمه خواهد ريخت
خر دهيد به ياران: غدير ميآيد
به سالكان طري
از الف اول امام از بعد پیغمبر علی است
آمر امر الهی شاه دینپرور علی است
ب برادر با نبی بیرق فراز دین حق
بحر احسان باب لطف بیحد و بیمر علی است
ت تبارك تاج و طاها تخت و نصراله سپاه
تیغآور خسرو مستغنی از لشگر علی است
ث ثری مقدم ثریا متكا ثابت قدم
ثانی احمد به ذات كبریا مظهر علی است
ج جاه و قدرش ار خواهی به نزد ذوالجلال
جل شانه جز نبی از جمله بالاتر علی است
ح حدوثش با قدم مقرون حدیثش حرف حق
حاكم حكم اللهی حیه در حیدر علی است
خ خداوند ظفر خیبر گشا مرحب شكار
خسرو ملك ولایت خلق را رهبر علی است
د داماد نبی دست خدا دارای دین
داعی ایجاد موجودات از داور علی است
ذ ذاتش ذوالجلال و ذالمنن وز ذوالفقار
ذلت
على اى هماى رحمت! تو چه آیتى خدا را
كه به ما سوى فكندى، همه سایه هما را
دل اگر خداشناسى، همه در رخ على بین
به على شناختم من، به خدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم، اثر از فنا نماند
چو على گرفته باشد، سر چشمه بقا را
مگر اى سحاب رحمت، تو ببارى، ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد، همه جان ماسوى را
برو اى گداى مسكین، در خانه على زن
كه نگین پادشاهى، دهد از كرم گدا را
به جز از على كه گوید، به پسر كه قاتل من
چو اسیر توست اكنون، به اسیر كن مدارا
به جز از على كه آرد، پسرى ابوالعجایب
كه علم كند به عالم، شهداى كربلا را
چو به دوست عهد بندد، ز میان پاكبازان
چو على كه مىتواند، كه به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خو
سنگ است دلم عشق علی سنگ نوشته
میسوزم از این عشق چو اسفند برشته
با جوهر اشك و قلم بال فرشته
بر لوح دل خسته ام این جمله نوشته
جز مهر علی در دل من خانه ندارد
"كس جای در این خانهٔ ویرانه ندارد"
ما از می مرد افكن این میكده مستیم
شادیم كه پیمانه و پیمان نشكستم
تا عشق علی هست در این میكده هستیم
پس خورده نگیرید كه ما باده پرستیم
هشدار كه نوشیدن این باده مجاز است
"المنة لله که در میکده باز است"
فهمیدم از این راز كه در كعبه شكاف است
هر جا كه بود نام ید الله مطاف است
این گفته نه بیهوده و این دم نه گزاف است
در روز جزا شیعهات از نار معاف است
چون غیر علی در دو جهان هیچ ندیدند
"مردان خدا پ
شب همان شب که سفر مبداء دوران می شد
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد
شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب
صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب
در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها
مرد مردی که کمر بسته به پیکار دگر
بی زره آمده در معرکه یک بار دگر
تا خود صبح خطر دور و برش می رقصید
تیغ عریان شده بالای سرش می رقصید
مرد آن است که تا لحظهٔ آخر مانده
در شب خوف و خطر جای پیمبر مانده
گر چه باران به سبو بود و نفهمید کسی
و محمد خود او بود و نفهمید کسی
در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها
دیگرانی که به هنگامه تمرّد کردند
جان پیغمبر خود را سپر خود کردند
بگذار
چـــنـــیــن روزی خــجــسته بی نظیر است
مـــبــــارک شـــیعــــیان عـــید غــدیر است
در این عـــیــــد ولایـــــــت گـــشــــت ثابت
عــلــی مــولاست گر چشمی بصیـر است
امـــامــــت واجــــب اســـــت بــعد از نبوت
که فـــــرمــــــان خـــــداوند کبــیــــر است
خـــلافـــــت پیــــــش مـــا مــعــنـــــــا ندارد
چـو مــــولایــــم عـــلــــی تنها امــیر است
عـــــلــی را نـیســــت در عــــالـــم نــظیری
علی بــس که شجـــاع است و دلیـر است
عــلــی بــی حدّ غــنــی و بی نـیـــاز است
کـــه دنــیـــا پــیـش چـشمانش حقیر است
چــه غــوغـا می کــنــد ذکــر تــو حــــــیــدر
هـــمـــه دلـــهــــا به حــب
هر سرخ و سیاهی كه شقایق نشود
هر كس كه پی اش آمده لایق نشود
مولاست، اگر به سنگ هم زُل بزند
آن سنگ محال است كه عاشق نشود
×××
من كه دائم پای خود دل را به دریا می زنم
پیش تو پایش بیفتد قید خود را می زنم
كعبه ای در سینه ام دارم كه زایشگاه توست
از شكاف كعبه گاهی پرده بالا می زنم
این غبار روی لب هام از فراق بوسه نیست
در خیالم بوسه بر پای تو مولا می زنم
از در مسجد به جرم كفر هم بیرون شوم
در ركوعت می رسم خود را گدا جا می زنم
اینكه روزی با تو می سنجند اعمال مرا
سخت می ترساندم لبخند اما میزنم
من زنی را می شناسم در قیامت بگذریم
حرفهایی هست كه روز مبادا می زنم
آیینــه از نگــاه تــو مبـهوت می شــود
حیـرت شــهید تیـغ دو ابـروت می شـــود
محراب چشــم تو همه را ســر به راه کرد
شد سر به راه هر که به چشمت نگاه کرد
در سایــه ات هر آنـکه نشست آفتاب شد
حاتم گــدای تــو شد عالیـجـناب شد
دنیــا به زیــر سـایه ی دستـت پنـاه برد
هر کس که ماند زیــر همین بـارگاه برد
دست کسی به پای مقامت نمی رسد
ســیمرغ هم به قاف قیامت نمی رسد
هر جا حدیــث حسن تو تکــرار می شود
دل بیشـتر اسیر تو دلــدار می شـــود
روزی هــزار مرتبــه شـکر خدا کند
هر کـس به درد عــشق گرفــتار می شود
حجــی به ســر نیــامده حجی شروع شد
پــیش از غـروب تــازه زمان طــلوع شد
گــرد علی به
لات های قبیله میرفتند به هبل احترام بگذارند
باز با جسم و جان آلوده پا به بیت الحرام بگذارند
شهر از روشنی گریزان بود، یکه تاز قبیله شیطان بود
و خلایق فقط در این اوهام، که برای که دام بگذارند
همه ی دختران زنده به گور، خواب انگور و نور می دیدند
تا دوباره بتانِ باده پرست، جام بالای جام بگذارند
ناگهان عطر ربنا پیچید، با صدایی که در حرا پیچید
جبرییل آمد و مقرر شد همه سنگ تمام بگذارند
راه او سخت بود و آسان شد، مرد ده ساله ای مسلمان شد
و پس از نام او خدا فرمود که علیه سلام بگذارند
شهر با مردم نظر تنگش، دست در دست یکدگر دادند
که از آیینه دست بردارند، شهر را بی امام بگذارند
مصلحت در سکوت بو
امشب چقدر فاصلهام با خدا کم است
شمع و شراب و ساقی و ساغر فراهم است
آورده جبرئیل امین بادهای کز آن
تا هست مست، جملهٔ اولاد آدم است
بلّغ بدون واهمه یا ایها الرسول
ما اُنزلَ اِلیک که این آیه محکم است
سُکر شراب کهنه که حتماً شنیدهاید
این مِی ولی به کهنگی عمر عالم است
گردد از این شراب اگرت جرعهات نصیب
بَرد و سلام از آن زَفَرات جهنم است
زین شادباش جشن گرفته است آسمان
فریاد و شور و هلهله در عرش اعظم است
مِی بی دریغ نوش ولی حد نگاه دار
زین باده گر زیاده بنوشی مُحرّم است
غالی زیاده خورد و نعوذُ بربنا
گفتا علی قدیم نه بلکه مُقدّم است
ای هادی امم که ولای مبارکت
دین را کمال و نعمت حق
تا كه از آن جمعیت بردارد این اكراه را
دست بالا برد تا بالا بگیرد ماه را
اِن یكادی خواند و بی تاثیر كرد آن لحظه ها
آتش چشم حسود چند تن بدخواه را
ظهر داغی بود و گرما بود و خورشید حجاز
از نهاد دشت بیرون می كشانید آه را
دست بالا برد تا آن آیه را نازل كند
یا گذارد بر سر هر سوره بسمالله را
ناگهان تكلیف روشن شد جهان معنا گرفت
در زبان آورد وقتی جملهای كوتاه را
خندهای زد تا فضا را لحظه ای خوشبو كند
از دهانش ریخت عطر وال من والاه را
ماه را بالاتر از بالاتر از بالا گرفت
تا كسی شب در بیابان گم نسازد راه را
در میان بغضهای خویش پنهان كرده بود
عرض تبریك سیاه عده ای گمراه را
دفتری برداشت اسم دوستان را ثبت
چـــنـــیــن روزی خــجــسته بی نظیر است
مـــبــــارک شـــیعــــیان عـــید غــدیر است
در این عـــیــــد ولایـــــــت گـــشــــت ثابت
عــلــی مــولاست گر چشمی بصیـر است
امـــامــــت واجــــب اســـــت بــعد از نبوت
که فـــــرمــــــان خـــــداوند کبــیــــر است
خـــلافـــــت پیــــــش مـــا مــعــنـــــــا ندارد
چـو مــــولایــــم عـــلــــی تنها امــیر است
عـــــلــی را نـیســــت در عــــالـــم نــظیری
علی بــس که شجـــاع است و دلیـر است
عــلــی بــی حدّ غــنــی و بی نـیـــاز است
کـــه دنــیـــا پــیـش چـشمانش حقیر است
چــه غــوغـا می کــنــد ذکــر تــو حــــــیــدر
هـــمـــه دلـــهــــا به حــب
رسید از جانب حق بر پیـــــمبر
پیام از جبرییلِ ماه ،مَنـــــــــظر
رسولم زینت عرش برین است
همین حجِّ تو حجِّ آخرین است
پیمبر بر همه کـــــــــرده تَکلُّف
به امّت داده فرمــــــــانِ توقّف
سپس خودهم،همانجا ایستاده
رسد تا هم سواره،هم پیــاده
رسول الله ،غوغایی عَلَم کـرد
جهاز ِاُشتران را روی هم کــرد
کنارِ بِرکه روزی باشکوه است
جهاز ِاُشتران مانند کوه است
قدم بنهاده بر رویش پیمبــــــر
صدا زد تا که آید پیشش حیدر
محمد که جهان گردیده مستش
گرفته دست حیدر را به دستش
همان دستی که دستِ کردگار اســـت
همان دستی که صاحب،ذوالفقار است
همان دستی که دلها را ربــــوده
همان دستی که خیبر را گشو
{جان شما و جان علی ای برادران! }
این واپسین دعا
این آخرین صدای رسالت بود
این
آیه های "یاسین"
در گوش های مسخ جهالت بود!!!
"تنها صدا ، صداست که می ماند"
اما صدای سبز محمد را
تاریخ بی حواس خیانت
از خاطرات خویش نمیداند.
آه ای پدر!
بعد ازتو با ستمگری نابرادران
تنها علی به جا ماند
مانند ناشناسی در جمع دیگران...
یک عمر آزگار چه ها بر علی گذشت
گیرم غدیر ، قصه و افسانه بود آه!
اما علی حقیقت...
اما علی گواه...
آه ای پدر!
بعد از تو یوسفت را
بسیار و بارها به پشیزی فروختند
کنعانِ یادگار تو را نیز
در قحطسال غیرت و ایمان
یکباره سوختند
بعد از تو یوسفت
خود را به چاه غربت و گریه سپرد و رفت
در جمع قارقار کلاغان
ساقی از خمّ ولایم بچشان باده که امشب به تولای علی مست شوم، بی خبر از هست شوم، عاشق یکدست شوم، سر بکشم، پر بکشم، حلقه ی اقبال زنم، از قفس خاکی تن بال زنم، لب به سخن باز کنم، خوانم و پرواز کنم، گویم و اعجاز کنم، بر دو جهان ناز کنم، مدح علی بر همه آغاز کنم، هان منم و عشق امیرم، به همین عشق اسیرم، که کشد سوی غدیرم، روم و دامن دلدار بگیرم، نگهی افکند آنگونه که صد بار شوم زنده و صد بار بمیرم، چه غدیری، چه امیری، چه بشیری، چه مه و مهر منیری، چه قیامی، چه پیامی، چه امامی، چه مقامی، همه جا بحر عنایت، همه جا نور لایت، شده از خالق معبود روایت، که بود عید ولایت، ملک و حور و پری، ارض و سما، کوه و چمن، دشت
مرا غدیر نه برکه، که بیکران دریاست
علی نه فاتح خیبر،که فاتح دلهاست
مرا غدیر نه برکه، که خم جوشان است
علی نه ساقی کوثر،که کوثر عظماست
مرا غدیر نه یک برگ سرد تاریخ است
علی نه شافع محشر، که محشر کبراست
مرا غدیر حریم وصال محبوب است
علی نه همسر زهرا که کیمیای ولاست
مرا غدیر بود پایگاه دانش و دین
علی نه کاتب قرآن که آیت عظماست
مرا غدیر نه یک واژه در دل تاریخ
که جان پناه همه رهروان راه خداست
مرا غدیر نه یک روز اختلاف افکن
که همچو چشمه ی مبعث زلال وحدت زاست
مرا غدیر ندای بلند آزادی است
علی نه حامی بوذر که روح صدق و صفاست
مرا علی نبود خلقتی خدا گونه
چو غالیان نسرایم که مالک دو سراست
اگر نه عالم و عادل
دلم به عشق مرتضی سامون می گیره
کوری چشم دشمنا عید غدیره
شد مجنون مولا امــشب کل دنیا
دادند حاجتا رو شاده شاده زهرا
همه گلا دوباره واشد
شب جنون عاشقا شد
آسمون و زمین تمومش
اسیر و مست مرتضی شد
-----------------------------------------------------------
یه گوشه از عرش خدا بزم علیه
هرکسی که حرومیه خضم علیه
شاه عالمینه سردار حنینه
چی بالاتر از این بابای حسینه
امیر عرشیا علیه
امام اولیا علیه
کسی رو دستش و ندیده
یه دونه خدا علیه