فصل بهار آمد و عالم معطر است
بوى نسيم صبح بسى روح پرور است
گويا ز خلد مى وزد اين باد مشكبيز
كاين سان دماغ ابر ز بوى خوشتر است
هم اين زمين مرده شده احيا ز فيض او
هم اين جهان پير، جوان بار ديگر است
چندان نموده عقد عقد جواهر نثار يار
كز فيض او فضاى زمين، پر ز گوهر است
گستره است فرش ز مرد به صحن باغ
دهقان باغ را ندانم چه بر سر است
در بزم بلبل آمد گل، باز بى نقاب
اما به سوز حسن رخش طرفه چادر است
نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل
سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است
بنگرد مى به شاخه نيلوفر از شعف
در پيچ و خم، چو زلف عروسان دلبر است
ريحان تو گويى آمده از خطّه خطا
مجموع بار او همه از مشك اسفر است
در پاى
- چهارشنبه
- 11
- اردیبهشت
- 1392
- ساعت
- 14:49
- نوشته شده توسط
- یحیی









