دریا شده ای که دل به دریا بزنم
باعشق تو پشت پا به دنیا بزنم
باید به هوای عطرسیب حرمت
آدم بشوم قید جنان را بزنم
- شنبه
- 30
- شهریور
- 1398
- ساعت
- 18:08
- نوشته شده توسط
- امیر روشن ضمیر
دریا شده ای که دل به دریا بزنم
باعشق تو پشت پا به دنیا بزنم
باید به هوای عطرسیب حرمت
آدم بشوم قید جنان را بزنم
با روضه خطبه خواند به لحن محن رباب
زینب ترین روایت یک شیرزن رباب
رویم ندیده روی سپیدم نموده ای
با توست روی فاطمه در این سخن رباب
یکسال گرچه سوخته ای زیر آفتاب
در سایه ات نشسته بهشت عدن رباب
با اینکه کربلا وطنش شد پس از حسین
دیگر نماند بعد پسر در وطن رباب
در مجلسی که مرثیه خوانش رقیه است
زینب خطیب میشود و سینه زن رباب
در راه شام خیره به گهواره ی فراق
گاهی سکینه است ولی عمدتا رباب
بر نیزه رفته است ولی بی کفن که نیست
قنداقه شد به قامت طفلت کفن رباب
قربان سوز آذری روضه های تو
"سولموش علیِّ اصغره لای لای دیَن رباب"
بس کن عروس فاطمه از دست میروی
تازه عروس را چه به لطمه زدن رباب
خوانم از سوگ عزیزِ بوتراب
بعد عاشورا به شور و التهاب
آمدند آن دَه خبیثِ بد نهاد
عاجزانه در بَرِ اِبنِ زیاد
آن لعینانِ به ظاهر سرفراز
لَب به شَرح یک ستم کردند باز
کِی ولیّ شهرِ کوفه ، ای امیر
ای که مانندت ندیده چرخ پیر
گرچه دادی مُزد بر ما دَه نفر
ما زِ تو خواهیم مُزدِ بیشتر
ما همانانیم کِی نورِ دو عین
ظُلم کردیم و جنایت بر حسین
چون جدا گردید از پیکر سَرَش
اسب ، راندیم از جفا بر پیکرش
آتشی در قلب ها انداختیم
بر تَنَش ، با نَعلِ تازه ، تاختیم
داغِ این غم بر دلِ عالم نِشست
استخوان های تنِ پاکش شکست
باز هم یاد مدینه زنده شد
خاطرات درب و سینه زنده شد...
اهل مذهــب و قـرآنیم
پای عهد خود می مانیم
در دفـاعِ از ایــن پـرچم
چشم به راه یک فرمانیم
راه انقـلاب راهِ کـربلاست
چون امام ما شاه کربلاست
حـافظِ نظام ماه کربلاست
در هیات زنده تر شدیم
دشمنِ فتنـه گـر شدیم
* (لبیک یا حسین) ۳
اهل صحبتیم خواهش ؛ نه
با منافقیــن سـازش ؛ نه
ما مـرادمان اسلام است
دینِ ساخته ی داعش ؛ نه
سرفراز و در اوج عـزتیم
در مسیر حقّ و شهادتیم
تا ابـد همه با ولایتیـم
در راه حفظ این نظام
هستیم ما پیــرو امام
* (لبیک یا حسین) ۳
ما مطیع ثاراللهیـم
با بصیرت و آگاهیم
تا ظهورِ صاحب زمان
در سپاهِ حزب اللهیم
هر که با ولی هم قدم شده
در نگاه حــق محتـرم شده
آخـرش شهیــدِ حـرم شده
حرم به پیش دو چشم ترت به غارت رفت.
به دست غم جگر مادرت به غارت رفت.
امید داشت که برگردی از دم تیری.
تمام آرزوی دخترت به غارت رفت.
جهنم طمع از جسم اربن اربایی.
گذشت، نه ، زره اکبرت به غارت رفت.
به دست نیزه و شمشیر و تیر و سنگ و عمود.
تمامی تن آب آورت به غارت رفت.
نشد به طفل خیالی دل ربابت خوش.
که گاهوار علی اصغرت به غارت رفت.
شد آخرین نفست درس دین و آزادی.
به خیمه حمله شد و باورت به غارت رفت.
چه گوشوار و النگو، چه چادر و خلخال.
چه روسری، همه از دخترت به غارت رفت.
بدون بهره نشد ساربان که انگشتت.
به خنجری پی انگشترت به غارت رفت.
درست، از سر آن بوسه ام به حنجر تو.
به خنجری ز قفا حنجرت به
از آن طرف قمرش روی نیزه کامل شد
از این طرف سرت از روی نیزه نازل شد
غروب روز دهم بود عمه ام افتاد
عبای خونی تو تا به دوش قاتل شد
تمام اهل حرم را سوار محمل کرد
عمو نبود... پدر کارِ عمه مشکل شد
میان کوفه همه زیر لب به هم گفتند:
عقیله همسفر مشتی از اراذل شد
تمام دشت بهم ریخت آن زمانی که
نگاهت از روی نی سوی عمه مایل شد
چکید خون سرت... خواهرت دلش خون شد
گواه این سخنم خون و چوبِ محمل شد
به جای تک تک ما عمه کعب نی خورده
برای تک تک ما مثل شیر حائل شد
خدا کند که پدر جان ندیده باشی تو
چگونه دختر حیدر به شام داخل شد
هزار خطبه ی قرّاء خوانده خواهر تو
جواب این همه خطبه فقط کف و کِل شد
عقیله، کعبه ی
دل هر شیعه معدن غمهاست
شبِ هفتِ حسین ، گل زهراست
در عزای امام سوم ما
دیده ی عرش همچُنان دریاست
آری از ظلم مردم کوفه
بنت حیدر دگر تک و تنهاست
ناله اندر فراق سالارش
بر لبش لحظه لحظه پابرجاست
یک طرف جمله آل پیغمبر
یک طرف خِیل لشکر اعداست
دختری فاطمی نَسَبْ ، در راه
سخت دلتنگِ دیدن باباست
یکه تاز رَهِ فضیلت و صبر
تا دم حشر زینب کبریٰ است
گرچه دارد غم علی اصغر
گرچه دلخونِ اکبرِ لیلاست
گرچه داده به راه دین دو پسر
گرچه بی تابِ ماتم سقاست
گرچه در بین مقتلی خونین
شاهدِ روضه های وا وَلَداست
معرفت بین که تا کجا دارد
که تمامی به دیده اش زیباست
چون برادر به محضرِ الله
واصل و وَصل و والِه و شیداس
یا_ابا_عبدالله
چه قشنگ است زدلم پنجره را باز کنم
تا که با روح خودم سوی تو پرواز کنم
واجب است بر من نوکر بخدا مولایم
صبح ها را چو سلامی به تو آغاز کنم
یک لحظه خلوت کرده ای مشغول قرآنی
یک لحظه مشغول سخن در جمع یارانی
گاهی بفکر کندن خار بیابانی
گاهی هم از دلشوره ی زینب پریشانی
امشب شب سختی است امشب در دلت غوغاست
گاهی میآید نغمه ی لبیک یارانت
گاهی میآید گریه ی زن ها و طفلانت
گاهی صدای اصغرت کرده پریشانت
امشب غم عالم نشسته در دل و جانت
امشب شب سختی است آری امشب عاشوراست
بر شانه ی بابا رقیه می گذارد سر
خوابد علی اصغر در آغوش علی اکبر
خوابیده اند آرام اهل بیت پیغمبر
زیرا که بیدارست چشم ساقی لشگر
تا کی چنین آرامشی در کربلا برپاست؟
فردا به پا خواهد شد اینجا محشر کبرا
فردا شود صحرا زخون عاشقان دریا
فردا حسین است و خودش، تنهاترین تنها
بی لشگر و بی اکبر و بی یار و بی سقا
فردا صدای العطش تا عالم بالاست
یک دم بروی خاک افتد دست سقایش
یک دم حسین است و جوان ارباًاربایش
فکر حرم لرزه می اندازد به اعضایش
ای کاش برخیزد فقط عباس از جایش
آری حسین است این عزیز حضرت زهراست
نازل شده گویا دوباره سوره ی زلزال
برگشته دیگر ذوالجناح از دشت خونین یال
افتاده جسم چاک چاکی در دل گودال
سر می بُرند و یک زن اینجا می رود از حال
از سینه اش برخیز ملعون! مادرش اینجاست
بالای تل از هوش رفته، خواهر افتاده
آتش به مو و معجر یک دختر افتاده
دیدند یک انگشت بی انگشتر افتاده
زیر سم اسبان دشمن پیکر افتاده
یک پیرزن میگفت سر هم در تنور ماست
پایان نیابد ظهر فردا ماجرا باقیست
آتش به جان خیمه ی آل عبا باقیست
هم رفتن سرها به روی نیزه ها باقیست
هم کوچه و بازار... هم شام بلا باقیست
زین پس شروع کربلای زینب کبری ست...
بابا پس از تو عمریست، با گریه خو کنم من
چیزی نمانده از اشک، با خون وضو کنم من
آئینه ای ز مقتل، مانده به پیش رویم
تنها ترا میانِ آن جستجو کنم من
یعقوب کربلایم، از یوسفم خبر نیست
ای پاره پیرهن با تو گفتگو کنم من
از هیجده شهیدم، عمامه ای فقط ماند
هر روز دیده را با آن روبرو کنم من
از غصۀ اسارت، وز داغِ عمه هایم
با اشکِ نیمه شب این، غم شستشو کنم من
خونِ دلی که خوردم از شامِ بی مروّت
با چه زبان توان این سِرِّ مگو کنم من
یک بی حیا چنان بَد، تهمت به عمه ام زد
حتی اِبا ز شرح آن زشت خو کنم من
با خود خرابه ای در سینه ز شام دارم
سجاده را خرابات، دل را سبو کنم من
بالاترین عبادت، بوسه ز حنجرت بود
با خویش نوحه ها زان حالِ نکو کنم من
رفتی و عمه هم رفت، من ماندم و مصائب
هم یاد تو دمادم، هم یاد او کنم من
در دورۀ اسارت دیدم دو صد جسارت
آلامِ خویش تسکین، با ذکرِ هو کنم من
از زخمِ ساق و گردن، هرگز گِله ندارم
کِی شرحِ غربتِ خود را مو به مو کنم من
از آن هزارو نهصد زخمی که بر تنت بود
هر روز یک جراحت از تو رفو کنم من
از روضه های سختت، دل پاره پاره گردد
هر دم که باز یادِ پاره گلو کنم من
با تربتِ تو اصلاً خو کرده این مشامم
از خاکِ قتلگاهت، عطرِ تو بو کنم من
ای روزگارِ شادی دیدار تا قیامت
جز ناله چاره ای نیست، با روضه خو کنم من
روزی هزار رکعت خوانم نماز صبر و...
هر بار در سجودم، لعنِ عدو کنم من
دنیا ندارد اصلاً ظرفیتِ غمِ تو
اسرارِ روضه اَت را، در حشر رو کنم من
شاعر:حاج محمود ژولیده
بابا پس از تو عمریست، با گریه خو کنم من
چیزی نمانده از اشک، با خون وضو کنم من
آئینه ای ز مقتل، مانده به پیش رویم
تنها ترا میانِ آن جستجو کنم من
یعقوب کربلایم، از یوسفم خبر نیست
ای پاره پیرهن با تو گفتگو کنم من
از هیجده شهیدم، عمامه ای فقط ماند
هر روز دیده را با آن روبرو کنم من
از غصۀ اسارت، وز داغِ عمه هایم
با اشکِ نیمه شب این، غم شستشو کنم من
خونِ دلی که خوردم از شامِ بی مروّت
با چه زبان توان این سِرِّ مگو کنم من
یک بی حیا چنان بَد، تهمت به عمه ام زد
حتی اِبا ز شرح آن زشت خو کنم من
با خود خرابه ای در سینه ز شام دارم
سجاده را خرابات، دل را سبو کنم من
بالاترین عبادت، بوسه ز حنجرت بود
با خویش نوحه ها زان حالِ نکو کنم من
رفتی و عمه هم رفت، من ماندم و مصائب
هم یاد تو دمادم، هم یاد او کنم من
در دورۀ اسارت دیدم دو صد جسارت
آلامِ خویش تسکین، با ذکرِ هو کنم من
از زخمِ ساق و گردن، هرگز گِله ندارم
کِی شرحِ غربتِ خود را مو به مو کنم من
از آن هزارو نهصد زخمی که بر تنت بود
هر روز یک جراحت از تو رفو کنم من
از روضه های سختت، دل پاره پاره گردد
هر دم که باز یادِ پاره گلو کنم من
با تربتِ تو اصلاً خو کرده این مشامم
از خاکِ قتلگاهت، عطرِ تو بو کنم من
ای روزگارِ شادی دیدار تا قیامت
جز ناله چاره ای نیست، با روضه خو کنم من
روزی هزار رکعت خوانم نماز صبر و...
هر بار در سجودم، لعنِ عدو کنم من
دنیا ندارد اصلاً ظرفیتِ غمِ تو
اسرارِ روضه اَت را، در حشر رو کنم من
شاعر:حاج محمود ژولیده
روضه رأس بریده
کار من نیست بگویم ز ثنای سر تو
تا خدا هست خودش صاحب عزای سر تو
زینب ات کوچه وبازار اسیری که نرفت
رفت هرجا که سرت رفت به پای سر تو
وسط کوی و گذر سنگ زبس خورد سرت
آخرش ریخت بهم شکل و نمای سر تو
بین سرها سر تو بود گران تر ، و گران
سر عباس هم از بعد بهای سر تو
زینت دوش نبی بودی و ماندی به زمین
وسط طشت نبوده ست که جای سر تو!
آتشم میزند این حرف ِمقاتل که شراب
بهر شستن شده در طشت سزای سر تو
استخوان های سر و صورت من وقف تو شد
میزنم میشکنم سر ، به فدای سر تو
تا نفس دارد و زنده ست ، همیشه “زائر”
می نویسد ز غم و مرثیه های سر تو
رامین برومند(زائر)
یک کربلا برای غمت ، گریه کرده ام
با گریه های محتشمت ، گریه کرده ام
من روضه خوانم و غم تو می کشد مرا
از بس برای قد خمـت ، گریه کرده ام
چشمم به دست های میان دار بوده است
با ضرب سینه ی دو دمت ، گریه کرده ام
خیرُالاُمور زندگیم ، روضه ی تو شد
در زیر سایه ی علمت ، گریه کرده ام
هم دست داده ای و هم انگشتری حسین
از این سخاوتت ، کرمت ، گریه کرده ام
ابن الشبیب روضهی زخم تنت شدم ...
از غصه ی سپاه کمت ، گریه کرده ام
مَن بَکَّتِ السَما ُٕ شنیدم ... و بعد با
اهل خیام محترمت ، گریه کرده ام
هی ناله میزدی « ولدی بعدک العفا »...
با آن صدای زیر و بمت ، گریه کرده ام
من خواب دیده ام که شبی زائرت شدم
تنها نشسته در حرمت ، گریه می کنم
?بند اول
ای دلبر دلها،ای شاه دو دنیا،لیلای منی،حضرت ثارالله
میدونی گداتم،خاک کف پاتم،دنیای منی،حضرت ثارالله
دل به تو بستم،ابی عبدالله
عاشقت هستم،ابی عبدالله
تو بگیر دستم،ابی عبدالله
ای دریای کرم،ای شاه عالمین
مولانا یا حسین،مولانا یا حسین
(مولانا حسین)
?بند دوم
ای محشر کبرا،استاد مسیحا،سالارِ منی،حضرت ثارالله
ای باب نجاتم،چشمه ی حیاتم،دلدارِ منی،حضرت ثارالله
دین و ایمونم،ابی عبدالله
از تو میخونم،ابی عبدالله
بفدات جونم،ابی عبدالله
ای دریای کرم،ای شاه عالمین
مولانا یا حسین،مولانا یا حسین
(مولانا حسین)
?بند سوم
ای شور محرم،آقای دو عالم،سلطان منی،حضرت ثارالله
سومین امامم،شاه با مرامم،تو جان منی،حضرت ثارالله
کرمت دریاست،ابی عبدالله
حرمت غوغاست،ابی عبدالله
پرچمت بالاست،ابی عبدالله
ای دریای کرم،ای شاه عالمین
مولانا یا حسین،مولانا یا حسین
(مولانا حسین)
مابین ذکر جانم آقا ، جانم آقا
مانند مادر مرده ها گریانم آقا
دنیا بدون تو به درد من نمیخورد
از ابتدای زندگی می دانم آقا
تبعیدی کرب و بلا کردند ما را
در انفرادیِ همین زندانم آقا
مجبورْ ما را آفریدند از همان دم
یک چند روزی لاجرم مهمانم آقا
گفتی : عَلَی الدُنیا و دنیا ریخت بر هم
دنیا سر من ریخت و ویرانم آقا
از ابتدا آقای عالم بوده ای تو
از ابتدا هم دست بر دامانم آقا
تو تشنه بودی اسب دشمن آب خورده
از این همه مظلومیت حیرانم آقا
چوب از عبیدالله خوردی ، من بمیرم
قربان دندان شما دندانم آقا
سنگین تر از غمت آقا
رو دلامون که داغی نیست
این که میام تو هیأتِت
میدونم ، اتفاقی نیست
از رویِ هر چی برداریم
کم می شه جز همین غمت
برکتِ زندگیم شده
گریه یِ تو محرمت
وقتی غم عشق تو هست
دیگه مگه غمی دارم؟!
سایه ات و از سرم نگیر
نوکرتم تا جون دارم
کاش که تموم زندگیم
خرج عزای تو بشه
از نون شب واجب تره
خرج که برای تو باشه
بساط خونه تکونی
تو دلِ هیئتا جوره
گرد و غبار دلارو
گریه بَراتو می شوره
حرفِ غریبیت که میشه
ابر بهار میشم برات
حالا می فهمم که چرا
شدی قتیلُ العبرات
گریه برا تو یاحسین
مایه یِ آرامشمه
این که واسه تو بمیرم
بزرگترین، خواهشمه
تو قیامت خوشحاله اون...
چشی که واسه تو تَره
چشمای بارونی تَرو
فاطمه... بهتر میخره
نسیم رحمت... میاد از
حوالیِ هوای تو
زده دوباره به سرم
هوایِ کربلای تو
باز این چه نوا وُ ناله وُ شور و عزاست
باز این چه فغان و آه و ماتم برپاست
باز این چه حسین است و چه زینب چه غریب
باز این چه مِحَن که گشته بر سینه نصیب
باز این چه غروبی که فلق گلگون است
باز این چه سری ز سنگِ کین پُر خون است
باز این چه مصیبتی ست در دل افتاد
باز این چه خروشِ غم به ساحل افتاد
باز این چه بلندی و چه گودالِ مَهیب
باز این چه گلو وُ خنجر از سوزِ لهیب
باز این چه حسین و کربلا شورِ عزاست
از این همه داغ خون به چشمِ زهراست!
ای که داری به دل وفا به حسین
قسمت می دهم بیا به حسین
خیرخواهی و رحمتت انداخت
گذرم را در این عزا به حسین
از مرید گناهکار خودت
دل نکن حجت خدا، به حسین
حاجت مادر مرا دادی
قسمت داد هرکجا به حسین
پدری کرده ای و با نفست
وصل کردی دل مرا به حسین
تو بخواهی همین گدا روزی
می رسد صحن کربلا، به حسین
گریه ات رفته است قطعا بر
گریه ی حضرت رضا به حسین
گریه کردی و گریه کن شده ایم
گریه با اهل کبریا به حسین
**
آه از آن پیرمرد که می زد
ضربه ها با نوک عصا به حسین
خورد از هر طرف بدون مجال
بارش تند سنگ ها به حسین
طاقت از دست داد همسر او
داد زد ناگهان ربابه: "حسین"
یادِ عهد عالم قالو بلا دارد حسین
از مدینه رو بسوی کربلا دارد حسین
بی وفا دید آشنایانِ دیار خویش را
شوقِ جمعی آشنای با وفا دارد حسین
کاروانی بار بست از مرد و زن پیر و جوان
هر چه اهلِ بیت و خویش و اَقربا دارد حسین
اختیارِ غربت و ترکِ دیار و دارِ خویش
الله الله داغ زین ماجرا دارد حسین
در دلِ شب خائفا طی مراحل می کند
صحبتِ صیاد و از مرغِ قطا دارد حسین
مآمن عالم یکی مآمن بخود جوید ولی
در همه عالم یکی مآمن کجا دارد حسین
بس که جوشد از زمین و آسمان بارد بلا
هر قدم دریای پُر موج از بلا دارد حسین
غرق طوفانِ حوادث کی شود فلک نجات
بر چنین کشتی خدایی ناخدا دارد حسین
دوستان با دشمنان هم عهد و با وی در ستیز
باز با هر دو سرِ صلح و صفا دارد حسین
آن شهنشاهی که عالم در یَد فرمانِ اوست
کار و سر با مُشتی اعراب گدا دارد حسین
مبتدائی بر دو هجرت در دلِ شب از وطن
بس خبر ها در پی این مبتدا دارد حسین
تشنگانِ خونِ خود را تشنگان بیند بر آب
آبشان آماده از بهرِ سقا دارد حسین
بسته احرامی به قصدِ بیت حقّ اما بحقِ
روی دل با کعبه مقصود ها دارد حسین
ای خلیل الله چه نازی بر مقام کعبه ات
کربلائی کعبهء اهل ولا دارد حسین
تک منائی در جهان شایسته بر ذبح عظیم
قتلگاهی برتر از کوه منا دارد حسین
از کرم بر تیرِ قومِ بدتر از نمرودیان
جای ماهی اصغری با جان سوا دارد حسین
عاشقان را مشعری که محشری دارد زِ پی
در شب عاشور پُر شورش بپا دارد حسین
کعبه ای از سنگ و آب و گل بنا داری ولی
در دلِ صد پاره بشکسته خدا دارد حسین
هفت سعی اندر صفا داری ولی از رزمگه
تا خیم هفتاد و یک سعی و صفا دارد حسین
نازم آن ذبح عظیمی که بخود هفتاد ویک
بی بدل رشک ذبیح الله فدا دارد حسین
زمزمی داری که غیر از چشمه ای از آب نیست
چشمه هایی از سرشگ چشمها دارد حسین
هر کسی اندر زمانه یادگاری از کسیست
یادگاری از تمام انبیا دارد حسین
زآدم و نوح و خلیل الله و موسی و مسیح
تا محمد آیتی در خود نما دارد حسین
بهر اثبات حسین است از من و من از حسین
در برش جانی چو شِبه مصطفی دارد حسین
مصطفی را گر براقی در شب معراج بود
بر عروجش رَفرَف از نوک جدا دارد حسین
آدم از جنت برون از ترک اولا شد اگر
دوری از فردوس و یثرب بی خطا دارد حسین
نوح اگر طوفانِ آب انگیخت از عصیان قوم
در جهان طوفانی از خون دائماً دارد حسین
آتش نمرود اگر گلشن بر ابراهیم شد
بر خیامِ آتشین زین العبا دارد حسین
پیش فرعون ار کلیم الله عصا را تکیه داد
بر سنانش تکیه بر جای عصا دارد حسین
زنده دارد قتلِ یحیا را به قتلِ خویشتن
سر بریده جلوه در دشتِ طلا دارد حسین
گر علی انگشتری بخشید و آمد انّما
در سرِ انگشتری انگشت عطا دارد حسین
گر شهیدان را کفن باید لباس خویشتن
از چه رو یا رَب کفن از بوریا دارد حسین
با عروس قتل هم آغوش و دست از خون خضاب
حجله ای از قتلگه بر کد خدا دارد حسین
در فضای اوج همت عالمی در زیر پَر
پر زند بی پر چو عباسی هُما دارد حسین
غم مخور (ذهنی)که ذهنت گشته با غم غوطه ور
در خورش بهر صفا نور و جلا دارد حسین
ای سر ، سر بریده ی بر نیزه ها سوار
خورشید گونه برده سران را به یک مدار
از خون تو به سر زده تا عرش هر چه هست
حتی خدا به داغ تو گردیده سوگوار
قاسم نیابتی است حسن را به روی نی
با این حساب عرش گرفته دو گوشوار
جای خلیل در دل آتش تو سوختی
رفتی به جای عیسی مریم به روی دار
داوود نوحه ای است پر از شور ماتمت
بر مجمر عزای تو یحیی سپند وار
حزقیل و نوح و آدم و ادریس در غمت
زنجیر از یمین زده و لطمه از یسار
گاهی کشیده در دل گودال و گه به نی
یک لحظه کم نمیشود از هیئتت وقار
بالا تر از سپاه عدو میروی که باز
عزم ظفر نموده رکاب تو ای سوار
ای سر که فائق آمده بر مجلس شراب
ای نفس مطمئنه ی پیروز بر قمار
ای سر تویی حقیقت دریا و میشوند
سر های قدسیان همه دورت حباب وار
ای لب ، لب تکیده ی در عین حال تر
دریا اسیر حسرتت ای لعل آبدار
قد میکشند و باز به اوجت نمیرسند
آخر توجهی به تموج در این بحار
بشکسته از ترک ترکت پهنه ی کویر
هفت آسمان به پای تو افتاده شرمسار
رنگی نداشته است برایت حنای دهر
رویش سفید میشود از سرخی ات انار
سنگ است و بوسه گاه نبی وای با چه دل؟؟؟
پیچیده دور لاله ات ای لب چگونه خار؟؟؟
ای زلف ، زلف خاکی آشفته از هجوم
روشن ترین سیاهی افتاده در غبار
قابل نبوده دست خبیثش ولی ز تو
در چنگ شمر رفته به غارت یکی دو تار
دشمن تلاش کرده بیفتد علم ولی
این زلف بی قرار مگر میشود مهار؟؟؟
سر میبرند از بدن کفر و ظلم و شرک
در وحدتند پیچ تو با تیغ ذوالفقار
با اینکه نازل است چنان برگ در خزان
صاعد شد از شکوفه ی سرخ تو صد بهار
گفتم به رنگ سرخ و سیاه و سپید تو
سبحانه کما خلق اللیل و النهار
با اینکه کم شده است به گودال قتلگاه
اما سپاه مقتدرت هست بی شمار
ای چشم ، چشم خون شده از گریه های داغ
خون گریه میکنم به نگاه تو زار زار
ای چشم ، چشم ما همه جا رفته است باز
هرگز ندیده است چنان نقش تو نگار
ما را نگاه کن ز بلندای نیزه ات
ما را به جز نگاه تو با دیگران چه کار؟؟؟
@hosenih
عمری گذشته بر من و یک عمر بوده ام
بی تاب روی ماه تو هر سال آزگار
مژگان تو کشیده به ما تیر بی درنگ
از ابروی کمان زده بیرون پی شکار
قابل بدان و صید کن از دشت مرحمت
سودی اگرچه نیست در این وحشی نزار
آیات کهف خواندن تو بی دلیل نیست
القصه من سگم بده جایم همین کنار
آرام میشود دل ما بعد دفن نیز
با یک نگاه منت تو بر سر مزار
یک شب بیا به دیدن ما ، در عزای تو
شبهای بی قراری ما بوده بر قرار
ما را چه طاقتی است که دنبال نظره ایم
خورشید در مقابل تو میشود بخار
عزت ببین که بی خبرند از هم آن دو چشم
در صورت تو گر چه که هستند همجوار
با اینکه بین ارض و سما دود دیده ای
از دودمان ظلم درآورده ای دمار
عالم سیاه باد که از شدت عطش
دیده است دشت ماریه را مردم تو تار
وقتی نداشت ساغری از آب در کفش
ابر است در تمامی عمر از غمت خمار
اشک کسی به اشک تو هرگز نمیرسد
ای چشم خون گرفته به داغ خودت ببار
پیشانی شکسته ات از سنگهای سخت
آیینه ای است آینه ی ذات کردگار
بختت بلند بود و حسودان بد نظر
همراه سنگ چشم زدندت به کارزار
تعداد زخم های تو از دست رفته است
خون گریه میکنند به داغ تو هر هزار
ای سر سر بریده کجا مانده پیکرت
افتاده در میانه ی گودال آشکار
گل بود حنجر تو گلابش گرفته شد
از ضربه های خنجر و از آفتاب حار
در کربلا گرفته تن تو هزار زخم
ای کاش در غم تو بمیرم هزار بار
گودال قتلگاه تو از جبر سر برید
بی چاره در مقابل خون تو اختیار
مشمول رحمت است به بزم عزای تو
وقتی به آب میزند این چشم بی گدار
اجداد ما همیشه به دنبال ماتمت
بودند و بوده ایم از اول از این تبار
امروز کوچه های عزای تو میشویم
فردا ترحمی به رفیقان هم قطار
در روز حشر اگر کرم تو اجازه داد
بگذار تا مرا بکشندم به سوی نار
دستی بزن به شانه ما روز واپسین
زیرا کشیده زیر علم بار افتخار
گردن به تیغه ی علم تو نهاده ایم
جانم فدای این علم و اینچنین شعار
جایی نبوده بهتر از آن گوشه ی شریف
تا چشم تو ز دست همه میکنم فرار
احوالی از گدای سر کوچه هم بپرس
هر شب که آمدی به تفقد در این دیار
بگذار چشمم از قدمت محترم شود
این فخر را به من بده بر خود بگیر عار
پرسند اگر زمن که چه داری در عالمین
سر تا قدم دهن شده گویم که یار یار
@hosenih
خونی است در جگر همه دارایی ام حسین
نا قابل است و پای تواش میکنم نثار
بگذار بی قرار تو باشم الی الابد
بگذار تا بمانمت ای مهربان دچار
جان را بگیر و روی مگردان ز ما حسین
در حق عاشقان خود این را روا مدار
از روزگار سفله نداریم حسرتی
هر کس رسیده کرببلا هست کامکار
پرچم که نیست خون تو بالای گنبد است
بی طاقت است راه کسی را به انتظار ...
ای که خورده گره به روضه ی تو
زندگی و تمومِ باورهام
با تو از کودکی،بزرگ شدم
افتخارم اینه تویی آقام
مادرم تا مُحرمت میشد
پیرهنِ مشکی مو تنم میکرد
زیر لب،با صدای جانسوزی
یادی از شعر محتشم میکرد
شعرِ (باز این چه شورش است...)حسین!
شورشی در دلم بپا کرده
این دلی که شکسته مثل سرَت
طلبِ دشتِ کربلا کرده
منو تنها نذاری آقاجان
ای رفیق همیشگیم...حسین
من به غیر از تو، رو به کی بزنم؟
ای سراپای زندگی م...حسین
چاییِ روضه هات چه شیرینه
طعمش از بچگی تو خاطرمه
طعم احلی من العسل داره
نذریِ هیأتت ،برای همه
دستای کوچیکم، همون اول
واسه ی داغ تو،به سینه زده
خوش بحالم که چشمای خیسم
واسه تو گریه کردن و بلده
نام تو زنده کرده ما رو ولی
داغ هر روضه ، میکُشه ما رو
با همین زندگی به عشق خودت
نمیخوایم آرزوی دنیا رو
منو تنها نذاری آقاجان
ای رفیق همیشگیم...حسین
من به غیر از تو،رو به کی بزنم؟
ای سراپای زندگی م...حسین
ای که خورده گره به روضه ی تو
زندگی و تمومِ باورهام
با تو از کودکی،بزرگ شدم
افتخارم اینه تویی آقام
مادرم تا مُحرمت میشد
پیرهنِ مشکی مو تنم میکرد
زیر لب،با صدای جانسوزی
یادی از شعر محتشم میکرد
شعرِ (باز این چه شورش است...)حسین!
شورشی در دلم بپا کرده
این دلی که شکسته مثل سرَت
طلبِ دشتِ کربلا کرده
منو تنها نذاری آقاجان
ای رفیق همیشگیم...حسین
من به غیر از تو، رو به کی بزنم؟
ای سراپای زندگی م...حسین
چاییِ روضه هات چه شیرینه
طعمش از بچگی تو خاطرمه
طعم احلی من العسل داره
نذریِ هیأتت ،برای همه
دستای کوچیکم، همون اول
واسه ی داغ تو،به سینه زده
خوش بحالم که چشمای خیسم
واسه تو گریه کردن و بلده
نام تو زنده کرده ما رو ولی
داغ هر روضه ، میکُشه ما رو
با همین زندگی به عشق خودت
نمیخوایم آرزوی دنیا رو
منو تنها نذاری آقاجان
ای رفیق همیشگیم...حسین
من به غیر از تو،رو به کی بزنم؟
ای سراپای زندگی م...حسین
غمش از لشگرش بزرگتر است
خنجر از حنجرش بزرگتر است
زینب از بس که داغ دید انگار
خیلی از مادرش بزرگ تر است
چه کند با علی اصغر که
نیزه ها از سرش بزرگ تر است
چه کند با علی اکبر که
سرش از پیکرش بزرگ تر است
هر قدر تیر حرمله دارد
از سر اصغرش بزرگتر است
اربا اربا…همین بگویم که
اصغر از اکبرش بزرگ تر است
خوش به حال کسی که از انگشت
کمی انگشترش بزرگ تر است
در حرم وارد شد و با گریه بر «در» بوسه زد
تکیه بر دیوار زد، بر سنگ مرمر بوسه زد
این طرف مریم کنیزش بود و هاجر آن طرف
درد پهلو داشت و با حال مضطر بوسه زد
گفت ویلي «یا بنیَّ» گریه کرد و باز هم
بر ضریحت مادرانه، مهربانتر بوسه زد
روضه خواند و زیرِ قبّه ضجه میزد یادِ آن-
-ساعتی که مضطرب زینب(س)به حنجربوسه زد
هر شب جمعه پریشانحال کنج قتلگاه
در خیالش بر تنِ عریانِ بی سر بوسه زد
تیرها و نیزه ها و سنگ ها را زد کنار
بر تمام زخم های رویِ پیکر بوسه زد
زائرانت در حرم بر سینه و سر میزدند
تا که بر هر گوشهٔ شش-گوشه مادر بوسه زد!
برای غربت شاه غریب سینه زدم
برای حضرت شیب الخضیب سینه زدم
گریستم همه ی عمر جای یارانش
میان روضه به جای حبیب سینه زدم
عزیز فاطمه گفتند عجیب کشته شدی
که بین روضه برایت عجیب سینه زدم
شنیده ام که سر صبر کشتنت ، حالا
به قتل صبر تو من بی شکیب سینه زدم
به نوحه خوان تو گفتم بگو از آب فرات
همین که گفت شدی بی نصیب سینه زدم
اگرچه داغ غمش جانگداز و سنگین است
اگرچه عالم از این غم هنوز غمگین است
اگرچه از غم او پشت آسمان خم شد
اگرچه صورت اهل اشاره پُرچین است
ولی حسین عزا، نه حماسه ایست عظیم
که دین به لطف قیامش هنوز هم دین است
حسین کشته راه بصیرت افزایی ست
حسین کشته راه جهاد تبیین است
حسین از رخ باطل چنین نقاب انداخت
اگر که درپی حقی حسین آیینه است
حسین دست و سر و پا و پیکر و تن نیست
حسین مختص زاری و گریه کردن نیست
قیام پرخطر او فراتر از جنگ است
حسین راه رسیدن حسین فرهنگ است
حسین چشمه جاری حسین اندیشه ست
حسین برگ و بر و شاخه است، نه ریشه است
به لطف خون ترش کاخ ظلم رسوا شد
حسین مقصد و مقصود اهل معنا شد
حسین گفت که از رتبه ات هبوط مکن
و در مقابل ظالم دمی سکوت مکن
حسین گرچه ز پیکار در هراس نشد
حریف کوری یک عده از خواص نشد
قیام کرببلا را ببین پیامش چیست
محب خون خدا مست و بی تفاوت نیست
مسیر پیرو راه حسین معلوم است
تمام ثانیه ها فکر خون مظلوم است
تو هم به نوبه خود روبروی ظالم باش
میان معرکه ها مثل حاج قاسم باش
نگاه کن تو به فرموده امیر بیان
در اوج فتنه چونان اشتر دو ساله بمان
ولایت است چراغ مسیر خوف و رجا
نگاه کن که پر از عبرت است عاشورا
همان کسان که به خود نور را فراخواندند
به صبح روز دهم از امام جا ماندند
در این مسیر کسی غرق معرفت چینی ست
که داغدار غم کودک فلسطینی ست
کسی که پیراهن عاشقی به تن دارد
به سینه داغ جوانانی از یمن دارد
که حرف غزه و هند و دمشق و کابل نیست
برای عاشق این راه مرز بی معنی ست
نگاه عالم و آدم به گام دوم ماست
هدف نماز جماعت به مسجد الاقصاست
بیا که از قدمت بوی نور می آید
از این مسیر شمیم ظهور می آید
بیا اسیر شو اما فقط اسیر حسین
چراغ ها همه سبزند در مسیر حسین
همه عمر در تباهی همه عمر غرق غفلت
به دلم هزار غصه به دلم هزار حسرت
پی کار خویش بودم پی کار من دویدی
ز بزرگی تو شاها چه کنم من از خجالت
چه زیان تورا که یک دم بغلت کنم عزیزم
نظری که شام هجران برسد به صبح وصلت
دل من گرفته آقا تو بیا برس به دادم
سحری تو یاد من کن که خوشم به این حمایت
به هوای گریه هایم تو فقط بمان برایم
تو بسی برای نوکر به غریبه ها چه حاجت
نفسی که بی تو باشد برود که برنگردد
به تو بسته است جانم ز نخست تا قیامت
منِ کربلا نرفته به خودت امیدوارم
سفرم به گردن تو،تو نما قبول زحمت
همه روضه ها اگرچه زده آتشی به جانت
به غرور تو شرر زد غم روضه ی اسارت
داغ حسینی بین دل ها سر گرفته
عالم ازین غم چهره ای دیگر گرفته
هر کس که در کشتی امنش می نشیند
اذن ورود از ساحت مادر گرفته
حتی خدا نزد تمام انبیایش
روضه برای سبط پیغمبر گرفته
شخص حبیب بن مظاهر غبطه خورده
بر حال هر کس رزق چشم تر گرفته
آغوش گرم هیچ کس را برنتابیم
ما را حسین بن علی در بر گرفته
از کودکی اش جابِرُ العَظمِ الکَسیر است
فطرس هم از گهواره ی او پر گرفته
نوکر کجا دارد به غیر از کوی ارباب؟!
نوکر هر آنچه دارد از این در گرفته
تا روز محشر هر کسی شد کربلایی
برگ برات از جانب خواهر گرفته
آن قدر شأن زینب کبری عظیم است
عمری رکابش را علی اکبر گرفته
گفتند وقتی شمر آمد سوی مقتل
زینب دو دستش را به روی سر گرفته
خنجر مقصر نیست، حنجر حرز دارد
زینب به گریه بوسه از حنجر گرفته
آرام شد دلم که رسیدم به هیئتت
مدیون لطف حقّم و ممنون دعوتت
اینجا همیشه یاد خدا موج می زند
اصلاً خداست بانی شبهای هیئتت
از کودکی که با غم تو آشنا شدم
یک دم نشد دریغ زحالم عناییت
من تاخدارسیده ام ای کشتی نجات
از قعر جهل خویش ، به نور هدایتت
ای قبله گاه عارف و عامی حریم تو
پُر مشتری تراست ز جنت زیارتت
مقصود، بندگی ست بهشت برین که نیست
این است سِرِّ این همه جولان ِعزتت
ای کاش با تو خلق جهان آشنا شوند
حیف است بی نصیب شوندازکرامتت
یادامام(ره) وعطر شهیدان همیشه هست
هرجا که هست روضه ی جانسوز غربتت
تاهست فیض اشک غمت روزی ام چه غم
باران رحمت است سرشک مصیبتت
ماندندعرشیان همه حیرانت ای حسین(ع)
حیران صبر بی حد و مبهوت طاقتت
گودال بود وپیکر پاکت به خاک وخون
گودال بود و سجده شکر و رضایتت
لب تشنه سر برید تو را دشمنت ولی
غافل که شد غروب دهم ، صبح دولتت
غم بزرگ، غم مهربان، غم متفاوت
حدیث زخم و نمک، سوز و مرهم متفاوت
تمام آینهها اسم اعظمند خدا را
تو ای شکستهترین اسم اعظم متفاوت
میان اینهمه افسون و غمزهی متشابه
کرشمههای تو آیات محکم متفاوت
کسی که عشق تو را دارد و کسی که ندارد
دو آدمند ولی در دو عالم متفاوت
صفوف سینهزنانت مُنظمند و مشوّش
منظمند و پریشان، منظم متفاوت
تو با تمام جهان فرق میکنی، تو که هستی؟
ضریح و تربت و آیین و پرچم متفاوت
چگونه میکشی و زنده میکنی، دل و جانم
فدای چشم تو، عیسی بن مریم متفاوت
تو آمدی که جهان را از این ستم برهانی
خوش آمدی به جهان ای محرّم متفاوت