خواهی که لبم پُر آه باشد،باشد
چشمم به در و به راه باشد،باشد
گر خواسته ی شما در این است که دل
در حسرت یک نگاه باشد،باشد
منبع:کدام جمعه
- دوشنبه
- 2
- بهمن
- 1391
- ساعت
- 21:45
- نوشته شده توسط
- عفاف
خواهی که لبم پُر آه باشد،باشد
چشمم به در و به راه باشد،باشد
گر خواسته ی شما در این است که دل
در حسرت یک نگاه باشد،باشد
منبع:کدام جمعه
در اینکه جفا کار و بدم حرفی نیست
در اینکه ریا کار و بدم حرفی نیست
ارباب،کریم و مهربان است،ورنه
در اینکه خطا کار و بدم حرفی نیست
منبع:کدام جمعه
لب را که پر آه مي کنم ،مي بيني
عمري که تباه مي کنم ،مي بيني
مُردم ز خجالت چو شنيدم آقا
وقتي که گناه مي کنم ،مي بيني
دارم به لب اين زمزمه بر مي گردد
آرامش قلب همه بر مي گردد
از راه خطا اگر که ما بر گرديم
اين جمعه گل فاطمه بر مي گردد
منبع:کدام جمعه
دارم برای حال خودم گریه می کنم
دارم برای اینکه بدم گریه می کنم
گویا که بودن تو فراموشمان شده
از اینکه غافل از تو شدم گریه می کنم
اصلا به درد مثل شما من نخورده ام
چون بر سرت گلی نزدم گریه می کنم
من حسرت نشستن پیش تو دارم
تا که به خیمه ات برسم گریه می کنم
چونکه دل تو را بکنم راضی از خودم
گاهی به یاد علقمه هم گریه می کنم
حس میکنم دعای تو پشت سر من است
وقتی برای میر حرم گریه میکنم
از یاد لحظه ای که حسین آمد و نشست
گفتا شکسته شد کمرم گریه می کنم
یک سو فتاده مشک و به یک سو تن عمو
یک سو فتاده دست و علم گریه می کنم
دیگر عمو به خیمه نیامد دلم شکست
یابن الحسن ببین که منم گریه می کنم
شاعر : عباس شاکری
تویی که از دل بی تاب ما خبر داری
به حال منتظران رهت نظر داری
بیا که سحری را کنار هم باشیم
تمایلی به تماشای ما اگر داری
میان این همه عاشق به من نیازی نیست
که بهتر از من بیچاره آن قدر داری
امام ندبه جمعه بیا نگاهی کن
که عاشقان زیادی به پشت در داری
دراین زمانه که حرف وعمل مساوی نیست
بگو درون سپاهت تو چند نفر داری
شاعر : عباس شاکری
عیدی که بی تو آمده آقا که عید نیست
عید بدون روی تو اصلاً سعید نیست
هر ساله داغ سینه ما تازه می شود
هجران تو که صحبت سال جدید نیست
گریه شکوفه های بهاری در آمده
اما بهار بی تو برایم نوید نیست
از بس صدای تو زدم و تو نیامدی
دیگر برای این دل تنگم امید نیست
گفتم کنار سفره هفت سین به خود چرا
یاری که حرف قلب مرا می شنید نیست
حالا درون سینه من آرزو به جز
طوف ضریح مرقد شاه شهید نیست
شاعر : عباس شاکری
این اشک ها ز هجر رخت آبروی ماست
بهر نماز عاشقی آب وضوی ماست
ما را چه حاجت است به دنیا بدون تو
یک بار دیدن تو فقط آرزوی ماست
حالا که ما گدای تو یابن الحسن شدیم
دست نیاز خلق همیشه به سوی ماست
مستان همه ز باده ی ما مست می شوند
اصلا خود شراب خراب سبوی ماست
بس که زیاد نام تو را می بریم ما
مشتاق تر بهشت به این عطر و بوی ماست
وقتی که هم ستاره و خورشید و مه تویی
صبح و مسا جمال تو در روبروی ماست
این فاطمیه از غم بی مادری بگو
ما گریه می کنیم و همین خلق و خوی ماست
رضا رسول زاده
خیلی از این دوری پریشانم ، نمی آیی ؟
دنبال تو در کوچه حیرانم نمی آیی ؟
باید که چندین روز چندین هفته چندین ماه
چون سال قبلی منتظر مانم ؟ نمی آیی ؟
آدینه ی موعود تو کی می رسد از راه ؟
دارم دعای عهد می خوانم نمی آیی ؟
کاش این غروب جمعه ها را من نمی دیدم
محض رضای بغض چشمانم نمی آیی ؟
اینجا نفس گیر است بی تو بستری در این
آلودگی شهر تهرانم نمی آیی ؟
کابوس مرگ و جلوه ای از تو ندیدن هم
مثل بلا افتاده بر جانم نمی آیی ؟
وقتی که در اینجا نشان از تو نمی بینم
آواره ی کوه و بیابانم نمی آیی ؟
من که ندارم جز تو مولایی مرا دریاب
تنهایی ام می بینی ای جانم نمی آیی ؟
"آقا نمي آيي" به تو گفتند و جان دادند
من پيرو
شب و روزم همه با از تو شنیدن بگذشت
عمر من نیز به روی تو ندیدن بگذشت
همه گفتند ز بازار گذر خواهی کرد
کف بازار دلم صرف خریدن بگذشت
تو نگفتی که کجایی که بیایم پا بوس
من که ایام برایم به دویدن بگذشت
تیغ من را بده دیگر که ورم کرده رگم
تا ببینند وصالم به بریدن بگذشت
دست بر دامن هر کس که رسیدیم زدیم
حیف هر راه به مقصد نرسیدن بگذشت
اول عاشقی ام خوب به یادم مانده
آن سحرها که به از خواب پریدن بگذشت
رضا رسول زاده
ما بنده های عاصی بشکسته بالیم
شرمنده های روسیاه طی سالیم
خیلی به این دنیای خود دل بسته هستیم
نسبت به آقا نیز خیلی بی خیالیم
در رفت و آمدهای خود دقت نداریم
یک پا به چاه افتاده و یک پا به چالیم
دیر آمدند و زود رفتند و رسیدند...
زود آمدیم و مانده مثل سیب کالیم...
با این خماری خوب تر تا که ببینیم
باید که قدری چشم هامان را بمالیم
باید که برخیزیم از این خواب غفلت
عمریست که دور از سحر ، دور از کمالیم
تو خیر ما را از خدا باید بخواهی
یابن الحسن ما بی زبان هستیم ، لالیم
رضا رسول زاده
از آن زمان که داغ تو بر دل نشانده ایم
از دیده جای اشک فقط خون فشانده ایم
یک تار موست فاصله ی بین ما و مرگ
تنها به شوق دیدن تو زنده مانده ایم
شبها گذشته است که در خواب دیده ایم
این دست را به دامن دلبر رسانده ایم
از لحظه ای که صاحب دل شد محبتت
هر کس بجز تو را ز دل خویش رانده ایم
وقتش شده که پا به دو چشمان ما نهی
گرد و غبار زآینه ی دل تکانده ایم
یا لیتناست زمزمه ی صبح و شام ما
از کاروان خون خدا باز مانده ایم
تا جان به پیکر است فدایی رهبریم
این درس در کلاس ابالفضل ع خوانده ایم
رضا رسول زاده
از زندگی بی تو بیزاریم مولا
دیگر بیا خیلی گرفتاریم مولا
غیر از ظهور تو نخواهیم از خداوند
شب تا سحرهایی که بیداریم مولا
با دلبری غیر از تو ما کاری نداریم
در سینه تا مهر تو را داریم مولا
امیدوارانه به کف جان را گرفتیم
دنبال تو در بین بازاریم مولا
با دیده هایی که بجز تو هرچه دیده !
روی تو را مشتاق دیداریم مولا !
پیش طبیب دیگری جز تو نرفتیم
حالا که افتادیم و بیماریم مولا
تنها ز چشم مهربانت بر می آید
بخشیدن ما که گنهکاریم مولا
پر مدعا هستیم اما هیچ و پوچیم
از تو تهی ، از خویش سرشاریم مولا
ما وصله ی ناجور در بار تو هستیم
در چشم های خیس تو خاریم مولا
آیا شود روز فرج ما هم ببینیم
در لشکرت یار و فداکار
دل را که گفته است به دنیا سپرده ایم ؟
ما دل به دست یوسف زهرا سپرده ایم
پای غریبه در دل ما وا نمی شود
بر سینه تا محبت مولا سپرده ایم
کاسه به دست کوچه ی اهل کرامتیم
امید بر گدایی شبها سپرده ایم
شام عذاب منتظران تا سحر شود
این درد را به چشم مداوا سپرده ایم
هجران کشیده ایم و فقط گریه می کنیم
دیده به موج آبی دریا سپرده ایم
سینه زنان روضه ی سینه شکسته ایم
بر دست دل مصیبت زهرا س سپرده ایم
رضا رسول زاده
من که دل را به تو اصلا نسپردم چه کنم ؟
یک شب از دوری تو غصه نخوردم چه کنم ؟
جمعه ها آمد و رفت و ز غم دوری تو
دل به سر پنجه ی اشکم نفشردم چه کنم ؟
مهر تو داشتم و سر به هوا و غافل
لقمه از سفره ی بی مهر تو خوردم چه کنم ؟
لااقل کاش بیایی و بمیرم پایت
تو ز راه آمدی و باز نمردم چه کنم ؟
خانه ی آخرتم با عملم ویران...وآآآی
این همه توشه به همراه نبردم چه کنم ؟
رضا رسول زاده
دیگر مرا انیس بجز غم نمی شود
از غصه های کاسه ی دل کم نمی شود
زخمی نشسته است به قلبم ، گمان کنم
درمان دگر به دارو و مرهم نمی شود
هر کس که درد داشت عزیز دل من است
بی درد یار جانی و همدم نمی شود
تا درد و دل کنیم ز دل تنگی و فراق
پیدا میان شهر که محرم نمی شود
طوری که پیش می رود ایام وصل ما
انگار زود زود فراهم نمی شود
از تو سخن ز بس که دراین روزگار هست
جا در کتاب های دو عالم نمی شود
این که زیاد نیست ، برای دو ساعتی
می خواستم کنار تو باشم ، نمی شود ؟
رضا رسول زاده
آه ، از فکر تو یک لحظه سرم خالی نیست
تا فراق است دگر دور و برم خالی نیست
آب و نان باشد و نه ، خون دلم حتما هست
مطمئن باش که از خون جگرم خالی نیست
هدیه ی ویژه ی "الله" به من این "اشک" است
هست تا گریه ، بساط سحرم خالی نیست
من ندیده رخ تو مردم اگر ، خواهم گفت :
از ضرر کوله ی بار سفرم خالی نیست
مثل خود بیشتر از پیش به تهران دیدم
از اسیران تو هر جا گذرم خالی نیست
جا به من گر ندهی هیچ گلایه نکنم
من ز پهلوی شما با خبرم خالی نیست
رضا رسول زاده
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله ی دعای فرج یار می شوم
هر چهره ای که در دو جهان دلبری کند
تنها اسیر روی تو دلدار می شوم
با یک نگاه نافذ تو ایهاالعزیز
از چشمه سار عشق تو سرشار می شوم
هر جمعه ها غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه ی دیدار می شوم
در غفلتم که وقت گنه ناظر منی
آنجا که پیش دیده ی تو خار می شوم
احساس می کنم که مرا می کنی قبول
وقتی دخیل دست علمدار می شوم
یک " یاحسین ع " باعث تغییر حال ماست
وقتی دوباره عبد گنهکار می شوم
وقتی که مادر تو دعا می کند مرا
سوی تو می پرم که سبکبار می شوم
من گرد روی شال عزاداری تو را
با نقد جان خویش خریدار می شوم
رضا رسول زاده
وقتی که نیستی تو بهارم بهار نیست
وقتی که نیستی تو به دلها قرار نیست
این روزهای تلخ که بی تو به شب رسند
آهسته مردن است دگر انتظار نیست
من عصرهای جمعه فقط بغض می کنم
باران اشک های من از اختیار نیست
تسلیم هجر توست دل شرحه شرحه ام
تیغ فراق هست و مسیر فرار نیست
معلوم شد از اینکه به یاد تو نیستم
این ناله ها ز دوری تو جز شعار نیست
وقتی پی هر آنچه بجز یار می روم
فرصت برای عاشقی با نگار نیست
دنیا چو قبله ی دل گمکرده راه شد
آن دل به سوی خیمه ی تو رهسپار نیست
یا ایهالعزیز به ما هم تصدقی ...
چیزی میان کاسه ی این بد بیار نیست
اصلا تمام سال مرا فاطمیه کن
بی نام مادر تو مرا اعتبار نیست
ما را به نام نوکر زهرا
تمام آرزوی ما شده تو را دیدن
هنوز میل نداری به زیر پا دیدن ؟
غریبه ایم و کسی حال ما نمی پرسد
میان شهر چه خوب است آشنا دیدن
هر آنکه در پی آسایش است با ما نیست
مسیر عشق ندارد بجز بلا دیدن
حدیث لیلی ما بر سر زبان ها هست
کجا شنیدن از دوست و کجا دیدن
گمان کنم که تو روزی به دیدنم آیی
که بر نیاید دیگر ز چشم ما دیدن
به سرخی جگرم غبطه می خورد لاله
نصیب ماست فقط داغ کربلا دیدن
مدینه رفتن همراه تو صفا دارد
و قبر خاکی بانوی اشک را دیدن...
رضا رسول زاده
ما آه سرد از دل مضطر کشیده ایم
بار فراق با مژه ی تر کشیده ایم
همساز روزگار به عشق تو بوده ایم
از دوری تو رنج مکرر کشیده ایم
هر جا شنیده ایم خبر از تو می دهند
در طوفشان به شوق رخت پر کشیده ایم
از کوی عاشقان چو گذشتیم ، با امید
ما از پی ات به محفلشان سر کشیده ایم
از بس که از فراق تو افسرده دل شدیم
بر سینه نقش نرگس پرپر کشیده ایم
آقایی تو باعث این شد به عاشقی
پا از گلیم خویش فراتر کشیده ایم
خود خواستیم و شکر ، که با لطف حضرتت
جام بلای بندگی ات سر کشیده ایم
ما بر تسلی دل تو در حسینیه
هر فاطمیه ناله ی مادر کشیده ایم
رضا رسول زاده
از بس که ریخت شب به شب اشک زلال ما
یوم العزا شده همه ایام سال ما
عاشق نگشته ای که ببینی چه می کشیم
پروانه شو ، بسوز ، رسی تا به حال ما
غرق بلا شدیم ز روزی که با ولا
نقشی کشیده اند به روی جمال ما
نعمت هر آنچه هست گوارای جان دوست
این اشک و سوز و زمزمه رزق حلال ما
عقده شده پریدن تا کوی تو به دل
زنجیر بسته داغ فراقت به بال ما
نقص مرا تو با نظر خود علاج کن
بسته به یک نگاه تو باشد کمال ما
تا زنده ایم وقت زیارت به ما بده
تا دیرتر نگشته زمان وصال ما
از هر چه هست و نیست به عالم هزار شکر
خاک عبای یوسف زهراست مال ما
رضا رسول زاده
یک بار می خواهم که مهمانم تو باشی
از خاطرات خوب دورانم تو باشی
من آرزو دارم در این تاریکی محض
یک دم بیایی ماه تابانم تو باشی
در این زمان که روح مردم در عذاب است
آرامش حال پریشانم تو باشی
یک عمر با یک خاطره دل خوش بمانم
یک شب چو بینم پیش چشمانم تو باشی
اصل دعاهایی و باید خود بخواهی
مقصود هر ذکری که می خوانم تو باشی
تو با جذامی می شوی هم سفره آقا
آيا شود هم لقمه ی نانم تو باشی ؟
من خواهشی دارم : " اگر مامور مرگم
آمد که گیرد از تنم جانم " تو باشی ...
چيزي نمي خواهم فقط مي خواهم امشب
وقتي به روضه ديده گريانم تو باشي
رضا رسول زاده
دنيا چه زیبا می شود وقتی بیایی
خوشحال زهرا س می شود وقتی بیایی
نور تو می تابد به عالم با ظهورت
خورشید رسوا می شود وقتی بیایی
فصل خزان زندگی پایان بگیرد
هر غنچه ای وا می شود وقتی بیایی
وقت نمازت از ملازم هایت آقا
هر روز عیسی می شود وقتی بیایی
با ذوالفقاری که به دست خود بگیری
حیدر تماشا می شود وقتی بیایی
زخمی که روی سینه ی مادر نشسته
حتما مداوا می شود وقتی بیایی
گنبد بسازی در بقیع مثل خراسان
دلها مصفا می شود وقتی بیایی
در کوفه وقتی روضه ی زینب بخوانی
هر دیده دریا می شود وقتی بیایی
شب های جمعه روضه در صحن اباالفضل ع
هر هفته بر پا می شود وقتی بیایی
رضا رسول زاده
دست شفا کجاست که بیمار شد دلم
بر گیسوی تو باز گرفتار شد دلم
در خواب ناز غفلتم و هر کجا که من
افتاده ام به یاد تو بیدار شد دلم
هر جا که حرف سوی تو پرواز کردن است
مثل کبوتر سر دیوار شد دلم
انگار باز خرده کلاف مرا ندید
رسوا میان کوچه و بازار شد دلم
دل دل نکن بیا و جواب مرا بده
از بی کسی ببین تو که سرشار شد دلم
از صبح تا غروب شبیه دلت عزیز
محزون به روضه ی در و دیوار شد دلم
رضا رسول زاده
غريب باديه گرد بيابان وفا برگرد
بگو تا كي سر راهت كنم آه و نوا برگرد
الا اي آشنا با من چو بيگانه مكن رفتار
تو اي جانِ ز تن رفته به جان من بيا برگرد
دلم خوش كرده ام بر اين كه روز وصل نزديك است
خبر از تو نمي آيد بيا اي با وفا برگرد
تو كه هروقت محتاجم به من لطف و كرم داري
بيا اي مهربانِ من شده وقت عطا برگرد
تَصدَّقْ يا عزيزَالله ظرف عشق ما خالي است
سوي يعقوب اي يوسف به يمن اين دعا برگرد
كنار تربت ليلي مرا مجنون صحرا كن
براي اينكه با دردت شوم من آشنا برگرد
به جان هر عزيز تو، تو را سوگند دادم من
ولي ديگر دهم سوگند جان اين گدا برگرد
جواد حیدری
از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم
یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم
چون شانه دست در سر زلف تو می زنم
کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم
من خواب دیده ام که تو از راه می رسی
چیزی نمانده است که پر در بیاورم
من چارده شب است به این برکه خیره ام
شاید از آب قرص قمر در بیاورم
در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب
خود را مگر به شکل سحر در بیاورم
من شاعر دو چشم توام، قصد کرده ام
از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم
ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو
از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟
منبع:حسینیه
جانی به من دهید كه جانان هنوز هست
جانم به لب رسیده و هجران هنوز هست
ما تشنگان چشمهی نور ولایتیم
ساقی! نگاه كن لب عطشان هنوز هست
«مِنّا» نمیشویم ولی عاشق توایم
سلمان اگر نمانده مسلمان هنوز هست
با رهبرم برای فرج ندبه میكنم
این عهد بین مردم ایران هنوز هست
روشن نوشته خون شهید احمدی به خاك:
راه امام و راه شهیدان هنوز هست
بیداری جهان عرب داد میزند:
اندیشههای پیر جماران هنوز هست
سیلی مردمان ولایت مدار ما
جایش به روی صورت شیطان هنوز هست
در انتظار مقدمت ای یوسف بهشت
یعقوب چشم یوسف كنعان هنوز هست
منبع:حسینیه
اى آن كه بود منزل و مأواى تو چشمم
بازآ! كه نباشد به جز از جاى تو چشمم
در راه تو، با دیده حسرت نگرانم
دارد همه دم شوق تماشاى تو چشمم
گر قابل دیدار جمال تو نباشد
اى كاش كه افتد به كف پاى تو چشمم
تا چند دهى وعده دیدار به فردا
شد تار، در اندیشه فرداى تو چشمم
تا كور شود دیده بدخواه تو، بگذار
یك لحظه فتد بر قد رعناى تو چشمم
تا عكس تو، در آینه دیده ام افتد
بازست هماره به تمنّاى تو چشمم
بازآى و قدم نه به سر دیده، كه شاید
روشن شود از پرتو سیماى تو چشمم
چون دیده نرگس كه شد از روى تو روشن
دارد هوس نرگس شهلاى تو چشمم
منبع:حسینیه
بازآ كه دل هنوز به یاد تو دلبر است
جان از دریچهٔ نظرم چشم بر در است
بازآ دگر كه سایه دیوار انتظار
سوزنده تر ز تابش خورشید محشر است
بازآ كه باز مردم چشمم ز درد هجر
در موج خیز اشك چو كشتی شناور است
بازآ كه از فراق تو ای غایب از نظر!
دامن ز خون دیده چو دریای گوهر است
ای صبحِ مهر بخشِ دل از مشرقِ امید
بنمای رخ كه طالعم از شب سیه تر است
زد نقش مهر روی تو بر دل چنان كه اشك
آئینه دار چهره ات ای ماه منظر است
ای رفته از برابر یاران "مشفقت"
رویت به هر چه می نگرم در برابر است
منبع:حسینیه