مانديم در اين شب سيه سرگردان
آن صبح سپيد را مقدر گردان
ما قوم خطاکار پشيمان هستيم
مولامان را دگر به ما برگردان
منبع:کاروان دل
- جمعه
- 6
- بهمن
- 1391
- ساعت
- 14:12
- نوشته شده توسط
- عفاف
مانديم در اين شب سيه سرگردان
آن صبح سپيد را مقدر گردان
ما قوم خطاکار پشيمان هستيم
مولامان را دگر به ما برگردان
منبع:کاروان دل
عيد جديدي آمد و آغاز ساليست
آقاي من! اين بار هم جاي تو خاليست
وقتي که لب ميخندد و دل غرق آه است
يعني که بي تو عيدهاي ما خياليست
ما غائبيم از محضرت که روسياهيم
آثار با خورشيد پيوستن زلاليست
ـ در حلقهي زلفت گرفتارم ـ دروغ است
هر چه که ميبينم گرفتاري ماليست
چشمان تو از غصه هاي ما پر از اشک
اوقات ما از ياد تو اما چه خاليست!
ماه رُخت را در شب گيسو مپوشان
در شام هجران بيگمان صبح وصاليست
دل هاي بيدار و ... جهاني چشم در راه
در انتظارت جمعه هاي ما سؤاليست
بحرين و غزّه لاله لاله، ندبه خوانند
دنيا اسير دست قومي لا اباليست
پايان کار ظالمان با ذوالفقار است
برگرد با تو شوکت مولي المواليست
منبع
وقتی تو از سفر برسی عید میشود
دنیا دوباره صاحب خورشید میشود
چشمان روشنت که طلوعي دوباره کرد
دلها پر از تجلّی توحید میشود
با اهتزاز پرچم سرخت در آسمان
پیمان عشق و عاطفه تجدید میشود
از چشم خیس گریه کنان شهید عشق
با بوسه ای به راه تو تمجید میشود
یک عمر نوکریِ در خانۀ حسین
با یک نگاه لطف تو تایید میشود
آقا طواف مرقد خاکی مادرت
وقتی که چشم های تو تابید، میشود
این جمعه ها عزای مرا جار میزنند
برگرد با رسیدن تو عید میشود
منبع:کاروان دل
تو که در فضل و رحمت بي کراني
عطا کن روزگاري آسماني
مقدّر کن چنان امسال من را
که باشم تا ابد صاحب زماني
*
عنايت کن دلي بيدار يا رب
که باشد محرم اسرار يا رب
مدد کن تا که باشم در همه عمر
براي مهدي تو يار يا رب
*
جهان را پر کن از آيات نورش
پر از آيات چشمان غيورش
چه تقديري از اين بهتر که امسال
خداوندا شود سال ظهورش
حلال تمام مشکلاتي اي عشق
تنها تو بهانۀ حياتي اي عشق
برگرد که روزمرّگي ما را کشت
الحق که سفينة النجاتي اي عشق
منبع:کاروان دل
غریبی، بی قراری، عصر جمعه
دو قطره اشک جاری، عصر جمعه
تو می دانی چه آورده به روزم
همین چشم انتظاری عصر جمعه
بیا تا قلب خسته جان بگیرد
بیا تا غصه ها پایان پذیرد
بیاور با خودت مشک عمو را
بیا تا کودکی عطشان نمیرد
بیا مرهم شوی بال و پری را
نگاه نیمه جان و پرپری را
شده چشمان مقتل حلقه ي اشک
بیا و پس بگیر انگشتری را
منبع:کاروان دل
«تسبيح زمين و آسمان: يا مهدي
ذکر همه ي فرشتگان: يا مهدي
حالا که رسيده روز بيعت با عشق
لبيک بگو از دل و جان!»
ـ : «يا مهدي»
کدام جمعه، دعا مستجاب خواهد شد؟
مسیح عاطفه پا در رکاب خواهد شد
کدام جمعه ز عطر بهشتیِ گل یاس
بهار، غرق شمیم گلاب خواهد شد؟
کدام جمعه شود بخت عاشقان، بیدار؟
و چشم فتنهی عالم به خواب خواهد شد
کدام جمعه، خدایا! ز فیض گریهی شوق
بهار و باغ و چمن، کامیاب خواهد شد؟
کدام جمعه ـ بگو «یـا محـوّل الاحوال»! ـ
در آسمان و زمین، انقلاب خواهد شد؟
جمالِ روشن آن ماهِ پشتِ پردهی غیب
کدام جمعه، برون از حجاب خواهد شد؟
کدام جمعه به خورشید میخورد پیوند؟
و بعد از این همه ابر، آفتاب خواهد شد
هزار جمعه دعای فرج به لب داریم
کدام جمعه، دعا مستجاب خواهد شد؟
دانی که چه در مکه و حج باید گفت
یا در بر ثامن الحجج باید گفت
هر جا که بُود ذکر شریف صلوات
عجل لولیک الفرج باید گفت
عمری است که در سوز غم فاطمه هستی
دلسوخته ی عمر کم فاطمه هستی
من مطمئنم روز ظهورت اول
در فکر بنای حرم فاطمه هستی
شاعر : مهدی صفی یاری
از عـصـر قـدیم با تو عهدی دارم
وز نام شما به کام شهدی دارم
ایــام ولادتــت امـــام حـــاضـــر
بـر لب شب و روز ذکر مهدی(عج)دارم
شاعر : مهدی صفی یاری
مشهورترین دعای ما یا مهدیست
فرمانده و مقتدای ما یا مهدیست
اینجا همگی به نام او میگذرند
اسم شب کوچههای ما یا مهدیست
شاعر : صادق جعفری
بر آمدنت جهان تفأل زده است
خورشید دوباره بر زمین پل زده است
برخیز و بیا که در قدومت، حتّی
پاییز به گیسوی خودش گل زده است
شاعر : زهرا محدثی خراسانی
امید من به عطای بقیة الله است
هزار جان به فدای بقیة الله است
بگو به حاتم طایی، مناز بر کرمت
هزار چون تو گدای بقیة الله است
حرام باد مرا بی محبتش نفسی
که زندگی به ولای بقیة الله است
دعای منتظران مستجاب خواهد شد
چون متصل به دعای بقیة الله است
خدا ز یمن وجودش به ما دهد روزی
رضای دوست رضای بقیة الله است
گر او نبود نمی ماند از بشر اثری
بقای ما ز بقای بقیة الله است
خوش آن بقیه عمری که سر شود با او
حیات و مرگ برای بقیة است
شاعر : کلامی زنجانی
نیا به شهر خواب ها – به شهر بی حجاب ها
که این کویر... ماه من – پر است از سراب ها
مد است بت پرستی و – بت است مد پرستی و
به چهره های ما بود – ز هر مدی نقاب ها
ببین که زلف عاشقان برون زده ز مقنعه
کدام سوی می رود مسیر پیچ و تاب ها
چقدر بی عمل شدند عالمان بی عمل
سوال ها ... هزار تا ... کجا بود جواب ها ؟
بهار قلب یارها – حقیقت هوارها
بدون چشمه سارها ، خزان بود بهارها
شاعر : جعفر ابوالفتحی
گاهی به یک تبسم خود می نوازیم
گاهی به شعله های غمت می گدازیم
گاهی شکفته میشوی از بنده بودنم
گاهی شکسته میشوی از بی نمازیم
یک عمر ناله از سر بی رغبتی زدم
عمری رسیده ای به داد مجازیم
من مرد روزهای ظهور تو نیستم
باید خودت برای ظهورت بسازیم
در دل نیاز سبز تو را حس نمی کنم
لعنت به این خیال خوش بی نیازیم
جمعه به جمعه میرود اما هنوز من
کنج اتاق کودکی ام گرم بازیم
چشم من آبشار گنهکاری من است
کی گفته دردمند نگار حجازیم
بگذار رنگ خون بزنم جادهء تو را
تا خاک پا شدن بشود سرفرازیم
جای خودش که سعی صفا هم ندیده ام
چندیست خواب کرببلا هم ندیده ام
از آن نگاه، غزل، ناب ِ ناب خواهد شد
به هرچه چشم بدوزد شراب خواهد شد
گرفته ماه ِ من امشب، ولی دلم قرص است
که با شکوه تر از آفتاب خواهد شد
بدون شانه او هستی ام چنان پوچ است
که هرچه اشک بریزم سراب خواهد شد
من انتظار و تقلای ساعتی شنیام
که بر سر خودش از نو خراب خواهد شد
چگونه کودک ِ بی تاب و خسته از توجیه
به «صبر کن که میاید» مجاب خواهد شد؟
دلم خوش است که با ختم این چهل شب شعر
دعای خیر غزل مستجاب خواهد شد
شاعر : انسیه سادات هاشمی
با یاد خدا همیشه در زمزمه باش
از غصه روزگار بی واهمه باش
هر لحظه دلت شکست یادت نرود
آن لحظه به یاد یوسف فاطمه باش
×××××××××
ما ای گل اگر خار تو هستیم ببخش
گر باعث آزار تو هستیم ببخش
سوگند به عمر کم زهرا ما را
یک عمر اگر عار تو هستیم ببخش
منبع:از حرم تا قتلگاه
شاعر:سید مجتبی شجاع
بازهم - صحبت فرداست قرارِ ما ها
بازهم - خیر ندیدیم از این فردا ها
چقدر پای همین وعده ی تو پیرشدند
جگر "مادر ها " موی سر "بابا ها "
سیزده قرنِ گذشته همه اش فردا بود
پس چه شد آمدنِ آن نفر ِ فردا ها
سیزده قرن، نفسهایِ زمین پرشده از ...
"پسر فاطمه"ها ای "پسر زهرا "ها
سیزده قرن، تو آنجایی و ما اینجائیم
چه کنم راه به آنجا ببرند اینجاها
خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیست
دیدن یک نفر از ... یک نفر از آقاها
باز کُرسی زمستانی ما گرم نشد
بازهم سرد گذشتند ، شب یلداها
شاعر: علی اکبر لطیفیان
بسکه از راه محبت در کنار افتاده ام
پیش این دل هم دگر از اعتبار افتاده ام
چون بهار زندگانی را هدر بنموده ام
در خزان دائمی دور از بهار افتاده ام
بر دل خونم قسم شکم دگر گشته یقین
بسکه غفلت کرده ام از چشم یار افتاده ام
گر چه او دست مرا با دست خود کرد آشنا
من خودم باعث شدم دور از نگار افتاده ام
روزگاری کوی من با کوی دلبر شد یکی
در بهشتش بودم و اینک به نار افتاده ام
آنقدر دوری نمودم از در میخانه ها
از ردیف همرهان میگسار افتاده ام
کاروانی رفت و گردش هم نصیب من نشد
من جدا از فرقه ی شب زنده دار افتاده ام
کو حبیبی تا کند رحمی به جان خسته ام
تا ببینم خویش را در پای یار افتاده ام
شاعر : جواد حیدری
ای رحمت ناتمام لبیک
خورشید به صبح و شام لبیک
گویند همیشه عاشقانت
ای حجت حق سلام لبیک
این است همیشه اعتقادم
داری تو به دل مقام لبیک
تاریک شده زمین ز نیرنگ
برخیز به انتقام لبیک
من منتظر پیام هستم
آماده ام ای امام لبیک
شاعر : سید جمال الدین شهرزاد
این جمعه هم گذشت اما بدون تو
سخت است زندگی بر ما بدون تو
شد عادت همه کابوس جمعه شب
آغاز گشتن فردا بدون تو
باشی اگر شما خوش رنگ می شود
حالا که تیره است دنیا بدون تو
عالم برای ما گیرم که شد بهشت
مثل جهنم است هر جا بدون تو
آمد محرم و این روضه ها به ما
مزه نمی دهند آقا بدون تو
بی همسفر ، سفر ؟ اصلا نمی شود
کرب و بلا رویم ؟ تنها...؟ بدون تو...؟
رضا رسول زاده
منبع:رو ضه رضا
مناجات با امام زمان (عج)
کافر شدم که عبد و مسلمان کنی مرا
حتی شبیه حضرت سلمان کنی مرا
من یک سگم که از سر کویت گذر نمود
حیوان شدم که آدم وانسان کنی مرا
تبخیر می شوم که شوم جذب ابر تو
شاید شبیه قطره ی باران کنی مرا
در راه کربلا دل من را بخر که بعد
راهی راه نیزه سواران کنی مرا
من برگ خسته ام ولی من چه می شود
اینبار مثل فصل بهاران کنی مرا
سروده جعفر ابوالفتحی
قابل پای تو سری دگر است
میوه ی شوق گوهری دگر است
من ز یعقوب خوب دانستم
جامه ی دوست، دلبری دگر است
محمل زلف تو بر دوش صباست
باد را بوی عنبری دگر است
سرمه خاصیت است خاک رهت
این چنین خاک منظری دگر است
تنگ شد خلق ما ز دوری تو
وعدۀ وصل نشتری دگر است
مدّ توفیق می کند معلوم
هر دری حلقه ی دری دگر است
مردم از ناله ام سبو زده اند
نعره ی مست ساغری دگر است
زخم بستر مرا ز پا انداخت
وادی هجر بستری دگر است
یک سه شنبه بیا به هیئت ما
کهکشان نیز معبری دگر است
سیل برداشت خانۀ ما را
بیت ما منزل تری دگر است
شاعر:محمد سهرابی
غنچه ها را همه پژمرده که دیدی رفتی
گِرد مفهوم خودت پیله تنیدی رفتی
قلم و کاغذ تقدیر به دستت دادند
به تهِ خطّ خودت هم نرسیدی رفتی
همگان را که سپردی به خدا، یادت هست؟
با هزاران نگرانی به امیدی رفتی
بقچه ی آن همه تنهایی خود را بستی
«نرو آقای» دلم را نشنیدی رفتی
به کسی حرف دلت را نزدی، دق می کرد
به کسی خطّ و نشان هم نکشیدی رفتی
شاپرک ها به سیاهی به عدم تن دادند
پای آنها نه نشستی نه چکیدی رفتی
بس که ما مردم این شهر به خود دل بستیم
تو دل از مردم و این شهر بریدی رفتی
آمدی جمعه ی این هفته به هر شکلی بود
به سر وعده کسی را که ندیدی رفتی
شاعر:کاظم بهمنی
هر چند که از عشق تو بیگانه نبودم
آن سان که پسندی دل دیوانه نبودم
یک بار دل ناز تو را شاد نکردم
دنبال رضای تو در این خانه نبودم
تو شمع صفت نور به من دادی و یک عمر
بگذشت که بر شمع تو پروانه نبودم
مردانه مرا هر نفسی، یار تو هستی
اما چه کنم یار تو مردانه نبودم
ای وای از آن لحظه ی دیدار تو ساقی
خجلت بکشم گرمی میخانه نبودم
تو ناله ز داغ جگرت کردی و افسوس
هم ناله به آوای غریبانه نبودم
با این همه پستی تو مرا طرد نکردی
بی رزق در این سفره ی جانانه نبودم
شاعر:جواد حیدری
شنیده می شود از دورها صدای كسی علیه السلام
پرید مرغ دلم باز در هوای كسی علیه السلام
همان كسی كه از آغازِ ابتدا بوده است
و جز خا نبرد پی به انتهای كسی علیه السلام
همان كسی كه پر است از فراق و صدها حیف
كسی نیامده انگار آشنای كسی علیه السلام
من از شلوغی دور و برش یقین كردم
كه هست شد، همه هستی فقط برای كسی علیه السلام
ركوع كردم و دیدم كه بین نافله ها
نخواسته، سر من خم شده به پای كسی علیه السلام
اگر چه خسته ام و دل شكسته ام، اما
پناه برده دلم زیر بال های كسی علیه السلام
هزار و یك صد و چندی خزان گذشت؛ افسوس
خبر نیامده از حال و ماجرای كسی علیه السلام
خدا كند كه بیاید و گرنه می ترسم
در این زمانه نشیند
ای سبز چشم هات زباران نجیب تر
ای جذبه ات، نگاه خدا، بلکه سیب تر
از خنده ی بهار به گل آشنا تری
ای هر غروب جمعه غیابت غریب تر
در انتظار جرعه ی مخمور جام تو
شد جانماز مادر از امن یجیب، تر
اینجا پرنده ها به هوای تو می پرند
پرواز بی شکیب و هوا بی شکیب تر
چشم زمین سفید شد از انتظار، نه
گیسوی مادرانه ی شعرم عجیب تر
با ادعای نام تو هرکس به سفره ایست
رندان تشنه ات به خدا بی نصیب تر
چشمانت آهوان تتارند و شرزه ها
دل داده اند تا بشوی دلفریب تر
گل می کنی سپید ترین واژه ی غزل
در خیس جمعه های ز باران غریب تر
دلم شكسته شد از دستِ اين و آن بي تو
چگونه پَر بكشم تا به آسمان بي تو؟
چقدر وعده ي فردا چقدر جمعه ي بعد؟
ببين كه بر لبم آقا رسيده جان بي تو
براي چشم به راهت تمام ثانيه ها
چه كُند ميگذرد صاحب الزمان بي تو
قسم به جان عزيزت، عزيز خسته شدم
از اين همه سفر ِ تا به جمكران بي تو
قسم به عاطفه ، فصل ظهور می آید
ز انتهای سحر پیک نور می آید
فراز سینه ی امواج زورق خورشید
به سوی ساحل سبز شعور می آید
ز قصر آینه ها مردی از قبیله ی عشق
-سوار توسن سبز بلور – می آید
چکاوک غزل ما دوباره می خواند :
به کلبه های شقایق سرور می آید
اگر که پنجره ای بر بهار بگشاییم
قسم به عاطفه ؛ فصل ظهور می آید