می گن یه روز تو کربلا یه باغ پر ز لاله بود
بین تموم لاله ها یه دختر سه ساله بود
از غم دوری باباش خیلی دلش گرفته بود
گرد و غبار غصه ها رو صورتش نشسته بود
نیمه شبا اون از باباش وقتی که می گرفت خبر
بهش می گفتن عزیزم بابای تو رفته سفر
یه شب که اون خوابیده بود خواب باباشو دیده بود
از جا پا شد بهونه کرد رنگ رخش پریده بود
دامن عمه شو گرفت با اشک جاری از دو عین
تو گریه هاش صدا می زد بابا حسین بابا حسین
اونقده آه و ناله کرد تا دیگه افتاد از رمق
برا اینکه آروم بشه جلوش گذاشتن یه طبق
یه نگاهی به عمه کرد روپوشو از طبق کشید
براش بمیرم الهی توش یه سر بریده دید
سر رو گرفت تو بغلش برا بابا زبون گرفت
تو گریه ه
- شنبه
- 4
- آبان
- 1392
- ساعت
- 14:12
- نوشته شده توسط
- سیده زینب فیض









