می گن یه روز تو کربلا
یه باغ پر ز لاله بود
بین تموم لاله ها
یه دختر سه ساله بود
از غم دوری باباش
خیلی دلش شکسته بود
گرد و غبار غصه ها
رو صورتش نشسته بود
گاهی دلش که تنگ می شد
از بابا می-گرفت خبر
بهش می گفتن عزیزم
بابای تو رفته سفر
یه شب که اون خوابیده بود
خواب باباش و دیده بود
بلند شد و بهونه کرد
رنگ رخش پریده بود
دامن عمه شو گرفت
با اشک جاری از دو عین
تو گریه هاش صدا می زد
بابا حسین بابا حسین
اینقده آه و ناله کرد
تا دیگه افتاد از رمق
برا این که آروم بشه
جلوش گذاشتن یه طبق
یه نگاهی به عمه کرد
روپوشو از طبق کشید
براش بمیرم الهی
توش یه سر بریده دید
سر و گرفت تو بغلش
برا بابا زبون گرفت
با گریه او
- یکشنبه
- 28
- مهر
- 1392
- ساعت
- 14:41
- نوشته شده توسط
- علی







