لالایی
هرچی میگم لالایی ساکت نمیشه اصغرم
چیکارش کنم خدا یه وقت نمیره اصغرم
گریه های اصغرم آتیش به جونم میزنه
میکنم باگریه هاش گریه آخه یه مادرم
چند روزیه قحطی آبه مادرش شیرنداره
داره پژمرده میشه نوگل من برابرم
خبر اومد که عمو رفته براش آب بیاره
امیدم زیاد شده تو خیمه ام منتظرم
عمو دیر کرده چرا،این صدای حسینمه
بمیرم داره میگه شکستی داداش کمرم
با زبون بی زبونی داره اصغرم میگه
دیگه من آب نمیخوام عمو بیا دور وبرم
گل شیش ماهه ی من داره تلظی می کنه
می کشه زبون روی لبای خشکش اصغرم
یه صدای پا میاد بابا حسینش اومده
گفت بده تا ببرم اصغرو سیراب بیارم
ای خدا پس نمیاد چرا حسین به خیمه ام
پس چرا صدای گریه ن
- پنج شنبه
- 8
- مهر
- 1395
- ساعت
- 12:44
- نوشته شده توسط
- سید محسن احمدزاده صفار
ادامه مطلب