سرظهراست و انتهای نبرد
همه جاپرشده صدای نبرد
پدرت خسته از بلای نبرد
اصغرم حاضری برای نبرد؟
یار شش ماهه ی پدر، اصغر
آبروی مرا بخر اصغر
نذر ام البنین چهار قمر
سهم لیلی برادرت اکبر
زینب آورده بود هر دو پسر
نجمه هم داده پاره های جگر
نذرمن هم تویی، تو تاج سرم
همه ی هستی ام برو پسرم
ازکف و هلهله نترس برو
اینهمه ولوله! نترس برو
ازصف قافله نترس برو
مادر از حرمله نترس برو
تو نشانش بده علی هستی
باهمین سن کم یلی هستی
از می حیدری تو نوشیدی
مثل یک رود می خروشیدی
از دل گاهواره جوشیدی
گرچه بر تن زره نپوشیدی...
ازسه شعبه نترس مادرجان
ذکرحیدر بگو برو میدان
به دلم غم نشاندی اصغر من
به چ
- پنج شنبه
- 8
- مهر
- 1395
- ساعت
- 08:49
- نوشته شده توسط
- ح.فیض









