ای حضرتِ آیینه صفات أدرکنی
منجی تمام کائنات أدرکنی
طوفان زده ایم! جانِ جدّت برگرد
ای وارث کشتی نجات أدرکنی!
- چهارشنبه
- 9
- آبان
- 1403
- ساعت
- 12:50
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
ای حضرتِ آیینه صفات أدرکنی
منجی تمام کائنات أدرکنی
طوفان زده ایم! جانِ جدّت برگرد
ای وارث کشتی نجات أدرکنی!
در پیکر این زمانه ؛ جان می آید
خیر و برکت ؛ از آسمان می آید
هر منتظری که رفته از این دنیا…
در دولت صاحب الزمان می آید
بغض غم دوریت گلوگیر شده
تعجیل نما آمدنت دیر شده
از کودکیم منتظرم برگردی
برگرد ببین منتظرت پیر شده
زیر هجوم درد شکسته ست قامتم
تقدیر من غم است،چه تلخ است قسمتم
کاری نمیکنم به تو نزدیکتر شوم
انگار من بدون حضور تو راحتم
طیّ طریق من به نیازم رسیدن است
تو گریه میکنی به من و من به حاجتم
ای غایب از نظر تو حضورت همیشگی ست
بیچاره من..منی که گرفتار غیبتم
چشمم به التماس دعای بقیه بود
نعمت تو هستی و پی کفران نعمتم
این آبروی عاریه ای ماندگار نیست
با سیلی گناه شده سرخ صورتم
دست مرا بگیر و دخیل حسین کن
من بی حسین گم شده ام،آخر خطم
این روزها که شال عزا بسته ای به دوش
رخصت اگر دهید شریک مصیبتم
این بوی دود از طرف خانه علیست!
آقا نمیکنید به اینروضه دعوتم؟
این روزها که شاه نجف گریه میکند
لبریز یاعلی شده ساعت به ساعتم
ماهِ پنهان شده در هاله ی این ماه بیا
آخرین جمعه ی سال آمده از راه بیا
رنج دوری تو قلب همه را سوزانده
می کشم در طلب دیدن تو آه بیا
@Bipelak_ir
در هیاهوی شب عید به دنبال توایم
دل من با تو شده یاور و همراه بیا
کاش با یک نظرت خانه تکانی بکنم
تا که رنگ تو بگیرد دل خودخواه بیا
باز هم دست به دامان رقیه شده ام
تا به سوی تو بیایم من از این راه بیا
شب جمعه است دلم دربه در کرببلاست
کاش با تو بروم من حرم شاه بیا
(مادری دست به پهلو به حرم می آید)
تا حرم پر شود از روضه ی جانکاه بیا
***
پسرم را لب دریا لب عطشان کشتند
با حیا بود ولی با تن عریان کشتند
#امام_زمان_عج
اهل ظاهر سازی و بیهوده گفتن نیستم
شاعرم اما یقینن بی تو اصلاً نیستم
دفتر شعرم فقط نذر دو چشمان تو است
ورنه اینکه شاعر ِ هر کس سرودن نیستم
مرغ در دام توام یک گوشه در کنج قفس
درب آن را وا کنی فکر پریدن نیستم
کم بزن سنگ جدایی بر دلم یبن الحسن
چونکه نازک پرورم از جنس آهن نیستم
نوکری هستم که هر چه دست و پا هم میزنم
بهر دیدارت ولی لایق به دیدن نیستم
درد من بالاتر از هر درد بی درمان بُوَد
بس که از هجر تو نالم فکر مُردَن نیستم
وا کن آن درب محبت دیده مهمانت شود
من ( تراب ِ )درگهم آقا که دشمن نیستم
گر دو چشمم کور گردد پشت درب انتظار
می نشینم منتظر چون اهل رفتن نیستم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#رضا_ترابی_گیلده
مصحف روی تـو و چشـم گنهکار من
از چه منم عار تو؟ از چه تویی یار من؟
گر بپسندی مـرا نــاز بـه عالـم کنـم
ور بفـروشی مــرا کیست خریـدار من؟
نخلــۀ خشکیــدهام بــار نــدارم ولی
شکر، خـدا را که شد کوه غمت بار من
گرچه نکردی ظهور من به حضور توام
طلعت پنهان توست شمع شب تار من
هرچه تو گویی بـدم، باز نکـردی ردم
گرچـه فـراق رخت بـوده سـزاوار من
بسکه گنـه کـردهام نامه سیه کردهام
وصل تو هم میشــود بـاعث آزار من
مهلت وصلم که نیست طاقت هجرم که نیست
پس تو بیـا و گره بـاز کـن از کار من
تـا کـه قبـولت فتـد گریــۀ ناقــابلم
گرچه سیاهم بزن خنده به رخسار من
شمع دل عالمـی بــا همگان همدمی
دور تـو پـر میزنـد م
این زمستان انتظار چرا
نرود تا بهار جان آید
باشد این حسرت زمین وزمان
کی شود صاحب الزمان آید
مولای جمعه های معطر بیا بیا
خورشید نسل های مطهر بیا بیا
ما دل به جذبه های نگاه تو بسته ایم
تکرار عشق های مکرر بیا بیا
ای وارث تمام مواریث انبیا
سوگند بر عبای پیمبر بیا بیا
قرآن پاره پاره ی ما روی خاک هاست
آقا به دست بسته ی حیدر بیا بیا
باران بیار...آب بیاور خودت بریز
بر شعله های سرکش این در...بیا بیا
تا که بیاوری کمی از خاک کربلا
مرهم برای پهلوی مادر بیا بیا
شاید که تشت پر شده از لخته های درد
برداری از مقابل خواهر بیا بیا
تا پس زنی به دست خود این خون داغ را
از روی حلق تشنه ی اصغر بیا بیا
تا شستشو دهی مگر ای اشک مهربان
خونِ سر شکسته ی اکبر بیا بیا
آقا! عمو که مشک ندارد شما مگر
مشکی بیاری از شط
آقا نَیا که عالمِ ما همچو کوفه است
تَرسم بیایی و شَود یک کربلا به پا
غرق آهم که زود برگردی
بی پناهم که زود برگردی
سر کویت نشسته ام دلخون
چشم به راهم که زود برگردی...
زمین حال غم و غربت گرفته
زمان را حسرت و وحشت گرفته
ألا یا أیهالمنجی أغثنا
بیا که فتنه ها شدت گرفته!
#و_شدة_الفتن_بنا
شال و پیراهن و بیرق همگی آماده
چاییِ روضه کند کار هزاران باده
زنده ماندیم ببینیم که انشاالله
باز ارباب به ما رزقِ محرم داده
باز هم روضه گرفتیم و عقیده داریم
مادرش با کمرِ خم دمِ در اِستاده
باز هم مثل همه روز قیامت کرده
مهدیِ فاطمه با گریه سرِ سجاده
من شنیدم ز جلوی نظرش میگذرد
همه روز آنچه که در کرببلا رخ داده
مثلاً اینکه به سر می زند عمه زینب
مثلاً اینکه به زانوست سرِ شهزاده
لااقل کاش که می شد که نبیند هر روز
که سرِ طفل رباب از روی نی افتاده
دم بگیرید که زهرا کمی آرام شود
با همین ذکرِ " حسین جانمِ " خیلی ساده
شاعر : مهدی مقیمی
ای تیر نگاهت به دل زار کجایی
ای روی گلت شمع شب تار کجایی
آرام و قرار دل بی تاب و شکیبم
آرام وقرار دل بیمار کجایی
گویم به که مانی که خلایق بشناسند
در مشکل من فاطمه رخسار کجایی
هر جا که تو هستی دل حسرت زده انجاست
خود گو به من خسته گو ای یار کجایی
شاعر: محمد سهرابی
تمام نامه ی عمرم سیاه گردیده
که شغل روز و شب من گناه گردیده
برای اینکه بیایم به توبه ای سویت
دو چشم ناز و قشنگت به راه گردیده
امان ز لحظه ی غفلت که شاهدم هستی
دو چشم تو، به گناهم گواه گردیده
هر آنچه خرج نمودی که بنده ات گردم
ز بی لیاقتیِ من تباه گردیده
بیا و مشکل من را تو با اجل حل کن
که این گدای حرم بی پناه گردیده
من از نگاه کبودی دلم پریشان است
عذاب من ز شرار نگاه گردیده
بیا به پای دل من بزن تو زنجیری
بگو که دست مرا عاقبت تو می گیری
شاعر : جواد حیدری
روزهای بی تو چه غمگینه ، غمگینه ، غمگینه
شبای بی تو چه سنگینه ، آقا سنگینه ، سنگینه
امام زمان
هر چی فراغ تو دلگیره ، دلگیره ، دلگیره
خیال وصل تو شیرینه ، شیرینه ، شیرینه
آقا جان
یه روز میرسه که دامنت رو بگیرم ، که دامنت رو بگیرم
خدا نکنه تو رو ندیده بمیرم ، تو رو ندیده بمیرم
دوباره باز تنگ غروب هوای تو کرده د لم
آقا جان
قدم رو چشمام بذار و بشین پای درد و دلم
یا ابا صالح ، یا ابا صالح ، یا ابا صالح
یا ابا صالح ، یا ابا صالح ، یا ابا صالح
دلم گرفته از این جمعه های تكراری
دلم گرفته از این انتظار اجباری
چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمی آیی؟
چه دیده ایی كه از این دل شكسته بیزاری!؟
نیا! به درد خودم گریه می كنم، باشد
شما كه از بدی حال من خبر داری
«صلاح مملكت خویش خسروان دانند»
ازاین به بعد غزل، من ندارم اصراری
نیا! كه وُسع خرید كلافِ نخ هم نیست
شما كه با خبر از نرخ هایِ بازاری
امان نمی دهدم گریه، درد و دل دارم
به سینه مانده چه ناگفته هایِ بسیاری
به جان مادرت آقا به كار می آیم
مرا اگر تو در این روضه ها نگه داری
به درد می خورم آقا، مرا تحمل كن
به جای «شیعه» بخوانم «غلام درباری»
تو شاهدی! جگرم خرجِ روضه هاتان شد
گمان كنم كه
زآن گوشه چشمت نظری گاه به ما کن
این درد فراقت به نگاهی تو دوا کـــــن
رویت ز صفا آئینه خلق جهان اســــت
ما را به غلامی تو از این خلق جدا کن
دل در طلب روی تو هم شام و سحرگاه
ما را به گدائی درت راهنمــــــــا کــن
مشکن دل غمدیده ما را تو به هجران
از آتش غم این دل ما را تو رها کـــن
ما را گذری نیست چو در کعبه رویت
این سینه ما را تو پر از مهر و صفا کن
هجر تو مرا کشت ندیدم رخ ماهـــــت
از بهر ظهور و فرج خویش دعا کن
خواهد «شرفی» امر ظهورت ز خداوند
عهد ازلی را تو بیا زود وفا کـــــــــن
« شرفی»
آقا بیا
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشمهایت
این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد
آقا بیا تا این شکسته کشتی ما
آرام راه ساحل دریا بگیرد
اقا بیا تا کی دوچشم انتظارم
شبهای جمعه تا سحر احیا بگیرد
پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت
تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد
اقا خلاصه یک نفر باید بیاید
تا انتقام دست زهرا را بگیرد
علی اکبر لطیفیان
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی
#السلام_علیک_یا_ابا_صالح_المهدی_عج
چه می شود که عزیزم ز پشتِ ابر در آیی
کجایی یوسفِ زهرا خدا کند که بیایی
به سوزِ سینه ی عاشق که پَر زند به هوایت
که این فغان به سر آید امان ز دستِ جدایی
چه دیدگانی که دائم به وعده ی تو نشستند
تو آن نویدِ خدایی تو سایه ی سرِ مایی
بگو به کوی طریقت مرا وصالِ حقیقت
به آهِ سینه گواهی به من بگو تو کجایی؟
تو ای همای سعادت نشانِ تاجِ کرامت
تو عطرِ نابِ صفایی تو از نسیمِ خدایی
قسم به نامِ بلندت به گیسووان کمندت
فدای چهره ی ماهت سرود عهد و وفایی
تو آیه های منیر و شمیمِ باغِ ولایی
رسد که وقتِ رهایی ز پرده رخ بنمایی
به ناله های ترنم ز سوزِ سینه بخوانم
به حقِِّ ذا
یوسف شود، آن کس که خریدار تو باشد
عیسى شود، آن خسته که بیمار تو باشد
از چشمۀ خورشید جگر سوخته آید
هر دیده که لبْ تشنه دیدار تو باشد
خوابى که بِهْ از دولت بیدار توان گفت
خوابى ست که در سایه ى دیدار تو باشد
هر چاک قفس از تو خیابان بهشتى ست!
خوش وقت اسیرى که گرفتار تو باشد
بر چهرهى گل پاى چو شبنم نگذارد
آن راهروى را که به پا، خار تو باشد!
"صائب" اگر از خویش توانى بدر آمد
این دایره ها نقطه ى پرگار تو باشد
شاعر : صائب تبریزی
قرار بود بیائی مگر نه آقاجان
ز چهره پرده گشائی مگر نه آقاجان
قرار بود که یک لحظه هم به حال خودم
مرا رها ننمائی مگر نه آقاجان
قرار بود که دریائی از کرم برسانی
به این کویر جدائی مگر نه آقاجان
قرار بود که آدم شوم به یک نفس تو
رسانیم تو به جائی مگر نه آقاجان
قرار بود که حتی نفس کشیدن نوکر
شود به خلق دوائی مگر نه آقاجان
قرار بود که همراه کاروان تو مولا
شویم کرببلائی مگر نه آقاجان
قرار بود که از عطر یاس پیرهن تو
خبر شویم کجائی مگر نه آقاجان
قرار بود که وقتی روی زیارت زهرا
کنی مرا تو دعائی مگر نه آقاجان
قرار بود که بیائی همان شبی که سرودم
امان ز درد جدائی مگر نه آقاجان
شاعر : مجید خضرائی
من آن بیچاره ی دور از نگارم
كه غیر از دلبرم یاری ندارم
دلم تنها به غم خوش بود آن هم
ز دل رفت و دگر بی چیز و خوارم
الهی آتشی در دل بپا كن
كه خاكستر شوم بهر نگارم
چه گویم گر بیاید یار خوبم
كه حرفی بهر گفتن من ندارم
دلم دارد تمنا از تو یا رب
كه اخلاقم شود مانند یارم
اگر چه من نیم در انتظارش
ولی یارم بود چشم انتظارم
دلم خواهد به پای مقدم او
هر آنچه دارم از بهرش سپارم
دهد اذنم گل زیبای زهرا
سرم را بر كف پایش گذارم
گذارم سر به روی پای مولا
دهم جان سر ز پایش بر ندارم
شاعر : جواد حیدری
ظلم بر شیعه رواست العجل یابن الحسن
خون دل آل عباست العجل یابن الحسن
سیدی از چه چنین غیبتت طول کشید
مشکل آخر زکجاست العجل یابن الحسن
ما به تو بد کردیم تو به ما خوبی کن
کاین فقط کار شماست العجل یابن الحسن
با وجود شیعه ات از چه خسرو ناز
خیمه ات در صحراست العجل یابن الحسن
فاطمه در پشت در می زند تو را صدا
ناله خیرالنساست العجل یابن الحسن
پیش چشمان علی محسنش را کشتند
چشم به راهت مرتضاست العجل یابن الحسن
پاره های جگر حسن اندر طشت است
سوز قلب مجتباست العجل یابن الحسن
تا بیایی و زخصم انتقامش گیری
منتظر خون خداست العجل یابن الحسن
حسنعلی جواهری(عبدالزهرا)
روزگاری مخوفه است ، میا
باغها بی شکوفه است ، میا
نامه های رسیده نیرنگ است
شهر من شهر کوفه است ، میا
***
گذشت حادثه اما به دل قراری نیست
هنوز میشنوم ناله ها و یاری نیست
اگرچه شام نگاه جماعتی خجل است
ولی به کوفه دلها که اعتباری نیست
***
آتش و فتنه و غوغاست سر آمدنت
هر کجا ولوله بر پاست سر آمدنت
جز چراغانی از این قوم چه دیدی آقا؟
شهر من شهر تماشاست سر آمدنت
شاعر : سید حسن رستگار
ای ساحل نجات دو عالم بیا بیا
زیباترین سلاله ی خاتم بیا بیا
آدینه ها تمامیشان دیده به راه تو
آیی کدام جمعه ی مبهم بیا بیا
صد مرده زنده گر شود از یک دم مسیح
هستی مسیح عیسی مریم بیا بیا
بعد از هزار و یکصد و چندی ز غیبتت
گشته قبول توبه ی آدم بیا بیا
دیگر زمانه پر ز یزید و ز خولی است
آقا نیاز ما به تو مُبرم بیا بیا
هیئت به نام جد غریبت گرفته ایم
ای صاحب سیاهی و پرچم بیا بیا
بزم عزای ساقی تشنه به پا شده
ای روضه خوان ماه محرّم بیا بیا
شاعر : روح اله گائینی
مهمان نگاهم شو، دریک شب رویایی
بگشای به روی من، یک پنجره زیبایی
فانوس نگاهم را آویخته ام بر در
من منتظرم زیرا،گفتند:"تو می آیی"
بی تاب تر از موجم، بی خواب تر از دریا
من مانده ام و یادت با یک شب یلدایی
تا عابر چشمانم ، ره گم نکند در شب
بر کوچه بتابان نور، ای ماه تماشایی
از پهنه ی چشمانت، موج آمد ودل را برد
آری شده ام اینک...دریایی دریایی
تو رفتی و با لیلی، همراه شدی در عشق
من نیز شدم مجنون، با یک دل صحرایی
تقویم، روی فصل خزان ایستاده است
گویا پس از تو نبض زمان ایستاده است
حس می کنم که پشت همین چشم های شاد
مردی همیشه دل نگران ایستاده است
در تو هزار بغض سَترون نشسته است
در من هزار دردِ نهان ایستاده است
در چشم هات، این دو پریشان و در به در
طرح دوتا پلنگ جوان ایستاده است
این واژه های تلخِ معطل درون من
دیری در انتظار بیان ایستاده است
پشت درچه های شب آلود ذهنِ من
اندوه شاعرانِ جهان ایستاده است
پاییز در دقایق من مکث کرده است
انگار بی تو نبض زمان ایستاده است
خون پاک شهدا منتظر توست بیا
سرِ مصباحِ هدا منتظر توست بیا
وارث خون خدا و پسر خون خدا
به خدا خون خدا منتظر توست بیا
صبح هم منتظر صبح ظهور تو بوَد
روز ما و شب ما منتظر توست بیا
بر سر گنبد زرین حسین بن علی
پرچم کرب و بلا منتظر تو است بیا
علم و مشک و لب خشک جگرسوختگان
دستِ افتاده جدا منتظر توست بیا
فرق بشکسته ی زینب، سر خونین حسین
که جدا شد ز قفا منتظر توست بیا
بر سر نی سر جدّت به عقب برگشته
طفل افتاده ز پا منتظر توست بیا
آفتابی که چهل جا به سر نی تابید
در دل طشت طلا منتظر توست بیا
آن یتیمی که سر پاک پدر را بوسید
ناله زد «یا ابتا» منتظر توست بیا
بر ظهور تو دعا بر لب «میثم» تا کی؟
تو دعا کن که دعا