با آبروي تو آبرو گرفته ايم
با ندبه هاي تو خو گرفته ايم
مهدي بيا كه سخت است انتظار
از دوريت بغض گلو گرفته ايم
- شنبه
- 25
- شهریور
- 1391
- ساعت
- 07:28
- نوشته شده توسط
- سجاد صادقي ابوزيدآبادي
با آبروي تو آبرو گرفته ايم
با ندبه هاي تو خو گرفته ايم
مهدي بيا كه سخت است انتظار
از دوريت بغض گلو گرفته ايم
در فراق یار از تن جامه ها باید درید
در پی این در و گوهر کو به کو باید دوید
چاه کنعان را تمام کاروانها دیده اند
یوسف گمگشته ی ما را کسی آنجا ندید
نوکری نا لایق و بدکارم اما ماه من
خوب و بد باید که گاهی در کنار هم خرید
این همه بار گناه و معصیت بر دوش من
با گنه کاری کجا گوشی صدایش را شنید
کاش مهدی آید و دستی روی قلبم کشد
نامه ی اعمال تاریکم شود با او سفید
گرچه قلبش را شکسته با همه اعمال خود
در فراق روی ماهش اشکُ میبارد وحید
وحید زحمت کش شهری
تمام آرزوی ما شده تو را دیدن
هنوز میل نداری به زیر پا دیدن ؟
غریبه ایم و کسی حال ما نمی پرسد
میان شهر چه خوب است آشنا دیدن
هر آنکه در پی آسایش است با ما نیست
مسیر عشق ندارد بجز بلا دیدن
حدیث لیلی ما بر سر زبان ها هست
کجا شنیدن از دوست و کجا دیدن
گمان کنم که تو روزی به دیدنم آیی
که بر نیاید دیگر ز چشم ما دیدن
به سرخی جگرم غبطه می خورد لاله
نصیب ماست فقط داغ کربلا دیدن
مدینه رفتن همراه تو صفا دارد
و قبر خاکی بانوی اشک را دیدن
رضا رسول زاده
سلام از دور دست از بی نهایت
زلال بیکران دریای رحمت
سلامی صاف و ساده گرم اما
شبیه آفتابی صبح طلعت
سلام از ابتدایی نامشخص
سلامی لحظه لحظه چند نوبت
سلام از جنس بغض کهنه ای که
درون سینه ی من کرده عزلت
سلام آقا گره در کار دارم
مرا در یاد داری کنج ذهنت؟
گدای سابقم آری درست است
همان که چند باری داده زحمت
همان که نازهایش را خریدی
سرش افتاده پایین از خجالت
بهانه بود صحبت باز گردد
به هربیتی اگر دادم سلامت
به خلوت نیز با ما درد و دل کن
بیا قدری تو حالا درد و دل کن
سلام از این طرفها یاد کردید
مسیر آشتی ایجاد کردید
تشکر! بیش از این زحمت نیفتید
به یک احوال پرسی شاد کردید
همان دل را ـ د
مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز
لاله ها، شعله کش از سینه داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپرده غیبت، خبری باز فرست
که خبر یافتگان، بی خبرانند هنوز
رهروان، در سفر بادیه حیران تواند
با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز
ذره ها در طلب طلعت رویت با مهر
هم عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز
طاقت از دست شد ای مردمک دیده! دمی
پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز
مشفق کاشانی
دنیا دلش ز گریه ی زهرایی ات گرفت
قلبم برای این همه تنهایی ات گرفت
با سوختن اگر که شده عاشقی رفیق
تاثیر از روایت شیدایی ات گرفت
باید خودت برای ظهورت دعا کنی
پایان اگر که صبر و شکیبایی ات گرفت
شاید شما که آمدی این ماه پر غرور
صورت ز شرم محضر زیبایی ات گرفت
شاید به یمن مقدمت این کشته ی فراق
جان دوباره از دم عیسایی ات گرفت
از لطف به گدای خودت هم سری بزن
روزی اگر زد و رگ آقایی ات گرفت
دیدن روی تو آسوده میسر نمی شود
این عطا بر من آلوده مقدّر نشود
ادبم رنگ ریا دارد و بی اخلاصم
عملم هم دم امر تو دلبر نشود
كار خود می كنم و با تو ندارم كاری
چشمم از رنج فراق تو دگر تر نشود
یك به یك می رود از كف نعمات ای افسوس
مددی حال من غمزده بدتر نشود
اثر هیئت ارباب بُود بیداری
وای بر آن كه از این فیض معطر نشود
هركسی سمت ظهور تو قدم بردارد
دلش از ظلمت ایام مكدر نشود
گر چه نالایقم اما تو مرا می خواهی
بی نگاهت دل من پاك و مطهر نشود
جواد حیدری
تو ميشوي مسيح كه بيمار نيستم
ديگر از اين به بعد گرفتار نيستم
از نان دست رنج خودم لقمه مي خورم
شغلم"گدايي"است نه بيكار نيستم
با هر گداكريم شدن ،عادت شماست
ورنه من از شما كه طلبكار نيستم
هست من از گدا شدنم آب مي خورد
وقتي فقير نيستم انگار نيستم
ديدي اگر كبوتر ديوار تو شدم
بالم شكسته بود نه سربار نيستم!
از اين به بعد قول بده عاشقم كني
با من كه باشد عشق نگهدار نيستم
حالا اگر كلاف بدست آمدم فقط
بازار گرمي است خريدار نيستم
از چه جواب نامه ي ما را نمي دهي
چندين شب است!! از تو خبر دار نيستم
گاهي براي آمدنت گريه مي كنم
آنقدر هم به جان تو بي عار نيستم
(علي اكبر لطيفيان)
از جمعه هاي بي تو چه دلگير ميشوم
جانِ خودم ز جانِ خودم سير ميشوم
با هر نفس كه ميكشم اقرار ميكنم
از اين نبودنت به خدا پير ميشوم
گر با دلِ خراب رسيدم به محضرت
چون كه فقط به دست تو تعمير ميشوم
از اينكه انتظار تورا ميكشم ببين
از مردمان شهر چه تحقير ميشوم
فكر نديدنِ تو رهايم نميكند
پس حق بده اين همه درگير ميشوم
تنها نَه جمعه ها كه تمامي ِ طولِ سال
از روزهاي بي تو چه دلگير ميشوم
(محمد حسن بيات لو)
ای که هر دم دم ز مولا میزنی
پس چرا وقت عمل جا می زنی
ای که گوئی در پناه مهدی ام
مستحق یک نگاه مهدی ام
نام مهدی جان من بازیچه نیست
عاشق مهدی خدا داند که کیست
ای که اظهار ارادت می کنی
در خفا صد ها جنایت می کنی
عاشق مهدی نمودار وفاست
قلب اوآئینه مهر و صفاست
ذکر یا مهدی ز هر ذکری نکوست
دوستی با او جواز آبروست
ما نه اندر عشقبازی جاهلیم
ما برای عشق حرمت قائلیم
هر کسی چشم انتظار مهدی اشت
بی تکلف ریزه خوار مهدی است
سرمه افرشتگان خاک رهش
حاتم طائی گدای درگهش
چشم زیبایان عالم سوی اوست
یوسف مصری غلام کوی اوست
دل گلستان است و مهدی یاس اوست
صد میخانه زنده از انفاس اویت
معجزاتی برتر از
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
شاعر : کاظم بهمنی
دلداه بايد بود و از دلدار بايد خواند
مانند مرغي دور از گلزار بايد خواند
از گفتنِ يكبار نامِ تو هزاران حيف
يعني تو را تكرار در تكرار بايد خواند
يك عمر از دردِ فراقت شعر بايد گفت
از شادي وصلت دو صد طومار بايد خواند
تكبيره الاحرام ما كِي مي زند آقا؟
حرفِ نمازي را كه پشتِ يار بايد خواند
اين روزها امّا به همراهِ نگاهِ تو
با گريه از احوالِ يك بيمار بايد خواند
ما را ببخش آقا، كمي امشب تحمل كن
اين روضه ها سخت است پس خونبار بايد خواند
يا حرف از سيلي يك نامرد بايد زد
يا از جراحاتِ در و ديوار بايد خواند
شاعر : محمد بیابانی
به شوق دیدنت یک عمر دل شب زنده داری کرد
چه شبها که نبودی او به یادت بی قراری کرد
تنم آغشته ی زخم است با اینکه مشخص نیست
فراغت هم همان کاری که صدتا زخم کاری کرد
غروبی سخت دلگیرم –در این پاییز دل تنگی
دلم این طفلک تنها – نشست و سخت زاری کرد
زمستانهای سختی این زمین بعد از تو می بیند
فقط هرم نفس هایت نجاتش داد و یاری کرد
مربع
بلوغی کاملن روشن برای آمدن داریم
همین یک اصل زیبا آن زمستان را بهاری کرد
مرا با انتخابت زنده کردی
از این خوبی مرا شرمنده کردی
میان این همه ما را خریدی
برای مکتب خود بنده کردی
گرفتی دست من با دست گرمت
ز مهر خود دلم آکنده کردی
به تضمین تو شادم تا قیامت
مرا آسوده از آینده کردی
بدون تو ندارم ارزش خاک
تو بودی مرا ارزنده کردی
مرا آماده ی رفتن ندیدی
نگاهی چون بر آن پرونده کردی
فدای لحظه ای که در شلمچه
بروی عاشقانت خنده کردی
شاعر : جواد حیدری
هجران رفیق گرم و گلستانی من است
اصلا فراق یار دبستانی من است
تا پا به پای گردش ایام می روم
بیچاره این دل است که قربانی من است
دیشب میان آینه ی شخصی خودم
دیدم که چند خط روی پیشانی من است
این چند تار موی سپیدند شاهدم
آری غم تو باعث ویرانی من است
من با جگر معاهده ی خون نوشته ام
تا آن زمان که داغ تو زندانی من است
لیلا به رفت و آمد و مجنون به خواب ناز
این قصه ی قدیم پریشانی من است
گفتند : سر زده گذر از شهر کرده دوست
چیزی که مانده است پشیمانی من است
تا حال اگر نفس ز گلو می کند گذر
از ارتباط قلبی و پنهانی من است
پس کی زمان دیدن روی تو می رسد ؟
این پرسش دو دیده ی بارانی من است
روزی ک
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است
که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است
چگونه از تو بگویم برای این همه کور
چقدر این همه دیدن برای من سخت است
خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت
که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است
به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند
به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است
نقابدار خودی را چگونه بشناسم
در این زمانه که خود را شناختن سخت است
قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید
که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است
عزیز من همه جا آسمان همین رنگ است
بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است
…
الهم عجل لولیک الفرج
زبس که داد زدم صاحب الزمان بی تو
دگر نمانده در این ناتوان توان بی تو
شکست اگر دل ما بند بر نمی دارد
به جای خود نشود بند آسمان بی تو
دلم شکسته مرا گریه اختیاری نیست
گرفته سیل غم از دست من عنان بی تو
چه گریه ها که نکردم ز درد بی چیزی
جه غصه ها که نخوردم به جای نان بی تو
هزار یوسف از این داغ پیرهن گشتند
که سرد می رود این خسته کاروان بی تو
من و خیال تو و جمعه های طولانی
من و کمیل سحرگاه و دوستان بی تو
دگر نگاه مکن ،صید تو زپا افتاد
رسیده زخم محبت به استخوان بی تو
شکایت از تو فقط بر تو می توانم برد
که ره به جای ندارند قاضیان بی تو
سبو کشان همگی نعره هایشان خشکید
عبا به دوش کشیدند م
دل بی قرار نیست ادا در می آوریم
چشم انتظار نیست ادا در می آوریم
عمریست در تلاطم دنیا و لذّت است
وقف نگار نیست ادا در می آوریم
مرغی که هر زمان سر یک بام می پرد
دنبال یار نیست ادا در می آوریم
قلبی که دل به صحبت سر ما سپرده است
فکر بهار نیست ادا در می آوریم
اصلاً دلی که مست ریا و ربا شود
گوشش به کار نیست ادا در می آوریم
بر لب دعای ندبه و دل غرق شهوت است
این انتظار نیست ادا در می آوریم
آقا محبّ واقعی ات در میان ما
یک از هزار نیست ادا در می آوریم
عریضه های مرا دست چاه ها دادند
همان دغل صفتان که قبیله ی بادند
تو در فراق خودت می نشینی و آنها
تمام مردم ده را به قم فرستادند
برای دیدن گلدسته های طولانی
و عرض و طول زمینی که صحن ابعادند
و پول ها همه وقف نبودن تو شده
برای این دو ، سه گنبد بدون تو شادند
نیامدی و تو را می کشند نادیده
نیا ... برای تو فکر مزار افتادند
گناه می رسد از صبح نیمه ی شعبان
به فکر شیرینی شام صبح میلادند
حلال ها همه حرمت شدند در هجرت
حرام ها همه جایز به حکم ارشادند
حجاب ها نخ تسبیح جمکران شده اند
و دانه ها همه از بند ذکر آزادند
دروغ می رسد ایاک النستعین بر لب
تمام فکر کمک از گروه امدادند
چقدر سیصد و اندی
یا صاحب الزمان ادرکنی(عج)
شیرازه عمر من ز هم وا شده است
این غیبت تو دگر معما شده است
یک بار دگر جمعه شد اما چه کنم
بر روی لبم لیکن و اما شده است
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
یا صاحب الزمان ادرکنی
واسط فیض خدا، در پشت ابر غیبت است
جمعه، جمعه دیدگان مضطرم در حسرت است
ای تمام آرزوی آل طه، العجل
چون جهان در انتظار یک فرج،یک نصرت است
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
دوست دارم در فراق يوسف زهرا بميرم
دوست دارم تا ز هجر حجت يکتا بميرم
دوست دارم در فراق حجت محبوب يکتا
همچون مجنون جگر خون از غم ليلا بميرم
آرزو دارم زهجر حضرت مهدي موعود
همچنان ديوانه آواره در صحرا بميرم
دوست دارم من ز هجران عزيز قلب و محبوب
همچو عاشق از غم معشوقه اي زيبا بميرم
روز من تاريک از هجران يار است اي عزيزان
از فراق دوست، دارم دوست تا فردا بميرم
دوست دارم خون ببارم من ز چشمانم شفق گون
خون ز چشم دل ببارم در شب يلدا بميرم
دوست دارم تا ببينم من ظهور حضرت دوست
جان ناقابل کنم در راه و اهدا، بميرم
بس که دارم دوست اي عشاق ذات پاک مهدي
بهر ديدارش چنان ديوانه اي شيدا بميرم
دوست دارم اي عزيزان
یا صاحب الزمان ادرکنی
واسط فیض خدا، در پشت ابر غیبت است
جمعه، جمعه دیدگان مضطرم در حسرت است
ای تمام آرزوی آل طه، العجل
چون جهان در انتظار یک فرج،یک نصرت است
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
آيت الله العظمي صافي گلپايگاني (دام عزه العالي)
با روي سياه و بار سنگين گناه
با خجلت و شرمساري و حال تباه
در حضرت معصومه گزيديم پناه
يا فاطمه اشفعي لنا عندالله
در کشور ما رضاست خورشيد و تو ماه
از قدر و جلال تو نشد کس آگاه
من ذره ناچيزم و محتاج نگاه
يا فاطمه اشفعي لنا عندالله
معصومه به قم، يقين بود مشعل راه
بيچاره کسي که ره نداند از چاه
هر کس ز شما گشت جدا، شد گمراه
يا فاطمه اشفعي لنا عندالله
بنما زکرم بر من بيچاره نگاه
مسکينم و درمانده، ندارم جز آه
ازکار من زار، تو هستي آگاه
يا فاطمه اشفعي لنا عندالله
هرکس به کسي گزيده مأوا و پناه
من در بر تو آمده ام غرق گناه
تو واسطه ي فيضي وبر خلق گواه
يا ف
این جمعه دوباره صحبت از تکرار است
درد همگان،دوریشان از یار است
تا جمعه هم عهدیتان ،مولا جان
شیعه به خدا ز هجرتان بیمار است
*********************
این جمعه اگر فرج نمایی عشق است
از مشکل ما گره گشایی عشق است
بر دیده ما،منّت بسیار نهی
گر با قدمت ،فرش ره آیی عشق است
*********************
یک جمعه موانع از سر راه رود
یک جمعه دگر از لبمان آه رود
گلبانگ فرج وقت ظهور مهدی
از کعبه بلند است و سحرگاه رود
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
با نردبانی میرسم پای جهان چشم تو
تا ماه پرنوری شوم در آسمان چشم تو
گفتم که ناهید توام کّل جهان فهمید که
یک مشتری پیدا شده در کهکشان چشم تو
اعماق قلبم سوخت تا چشم تو از هم باز شد
قلب جهانی سوخت در آتشفشان چشم تو
دیو وپری ها گوشه ی دیوان من می ایستند
وقتی که من رد میشوم از هفت خوان چشم تو
باران عشقت را بباران برتن خشکیده ام
شاید یکی کمترشود از تشنگان چشم تو
من منطقم را داده ام مجنون ام و بی فلسفه
یک جام دیگر میزنم از شوکران چشم تو
بر آب و آتش میزنم تا توی قلبت جا شوم
با اینکه می افتم شبی از نردبان چشم تو
شاعر : ساجده جبار پور
صبح وشب راهی بازارشدن می ارزد
یوسف فاطمه را یارشدن، می ارزد
باکلافی که شده بافته ازخون جگر
پیش تجارخریدارشدن، می ارزد
ای طبیبی که علاج غم هجران هستی
ازغم هجرتو،بیمارشدن،می ارزد
کاروان راه بینداز که ما شاد شویم
بخدا قافله سالارشدن، می ارزد
تاکه یه لحظه ی کوتاه بببینیم تورا
متوسل به علمدارشدن، می ارزد
هرکسی که شده مجذوب جمالت مرده
محوخال لب دلدارشدن، می ارزد
دست وپامیزنم آقاکه مراهم بخری
بس این نوکردربارشدن، می ارزد
غافلم غرق گناهم چه کنم بدبختم
یاراین عبد گنه کارشدن، می ارزد
پسرفاطمه این دفعه ،شبیه قبلت
وانکن دیده که ستارشدن، می ارزد
دل من را به همان پنجره فولادببند
گاهی اوقات گرفتارشدن، می ارز
ای سرزمینِ زال و رستم! آه، ای ایران!
ای سرزمینِ مردمِ آگاه! ای ایران!
ای شهرهایِ هفتسویت هفتشهرِ عشق
ای جایگاهِ هشتمین درگاه! ای ایران!
از مشهد و تبریز و شیراز و سپاهانَت
تا رشت و کرمان و قُمَت دلخواه، ای ایران!
از نورِ روحافزایِ گنبدهایِ تابانَت
روشن شده هر شب چراغِ ماه، ای ایران!
آیینهی آزادِگانِ کربلا بودی
بیرون نرفتی هرگز از این راه، ای ایران!
راهت حسینی بود و روحت با خمینی بود
اعجاز کردی همچو روحالله، ای ایران!
چشمِ امیدِ مسلمین فردا به سویِ توست
فرزندِ زهرا میرسد از راه، ای ایران!
ای مفردِ مذکرِ غایب ،فدای تو
ناقابل است،جان حقیرم برای تو
ای پاک و ای زلال و ای آئینه ی کمال
بارانی است،ابر ِدلم در هوای ِتو
خال ِلبت،همان،حجرالاسود من است
خیزد حرم اگر تو بیایی،به پای تو
خورشید بر وجاهت تو غبطه میخورد
مبهوت مانده عالمی از ِانجلای تو
حاتم شودمرید غلامان مکتبت
عیسی دوباره زنده شود از عطای تو
ذکرم همیشه،مطلعِ شعرم شده،بیا
ای مفردِ مذکرِ غایب فدای تو
(بهلول حبیبی زنجانی)
{jcomments on}
مامنتظرجلوه ی حق روی زمینیم
ماتم زدگانیم وزهجرتوغمینیم
دراین شب طوفانی دریای جهالت
حیف است که ما صورت ماه تونبینیم
اینجا همه ی قافیه هاگوشه نشینند
پس عجب نیست که ماچله نشینیم
آقانشودکم زتو ازبنده نوازی
برمانگهی کن که ماذره ترینیم