ای به خدمت خستگی را ناپذیز
درحیاتت مردمان را دستگیر
ای شهید ونوکر خاص رضا(ع)
روز محشر دست ما را هم بگیر
- چهارشنبه
- 2
- خرداد
- 1403
- ساعت
- 02:01
- نوشته شده توسط
- اسماعیل تقوائی
ای به خدمت خستگی را ناپذیز
درحیاتت مردمان را دستگیر
ای شهید ونوکر خاص رضا(ع)
روز محشر دست ما را هم بگیر
مادر! تو بر مزار شهيد عزيز خويش يك كاسه آب يخ يك دسته گل بيار زيرا كه من هنوز در اين خوابگاه خويش لب تشنه حياتم دل تشنه وطن زيرا مني كه رفته به اين خواب جاودان دلداده بهار و گل و سرو و لالهام من بيست ساله ام
مادر! تو از براي خدا گريه سرمده ديگر بجاي آه و فغان و غم و الم با من بده بشارتي از مام ميهنم مادر! بگو، بگو كه چه شد كارزار ما؟ پيروزي آمده؟ صلح است برقرار؟ سرباز اگر كم است بگو، مادر عزيز! اينجا هزار مرد دگر هست مثل من ما را نمانده طاقت خفتن ميان خاك گر كارهاي بد است بگو، مادر عزيز! خيزيم هر يكي از گور خويشتن ـ «يا مرگ»! «يا وطن» شاعر: اسکندر ختلانی
با نقد جان شهد شهادت را خریدی
به به چه زیبا جام آن را سرکشیدی
بود آرزویت همنوایی با شهیدان
اندر جوار قرب آنها آرمیدی
شعری که تحسین رهبر انقلاب را بر انگیخت
تمام عصه ی ما بال و پر نداشتن است
ز رمز و راز پریدن خبر نداشتن است
در این قفس متولد شدیم و می میریم
طبیعت قفس عمر در نداشتن است
چگونه داغ دلش خون نباشد از غم عشق
که شرط داغ ندیدن جگر نداشتن است
طبیب حاذق بیمار زندگی مرگ است
علاج دردسر عمر سر نداشتن است
فقط نصیب شهیدان سرسپرده ی توست
سعادتی که سازی سپر نداشتن است
انبوه تاول برتنت سر باز كرده
اين هم نشان ديگري از سرفرازي ست
تاول ، نه ! اين ها مهر تأييد است مومن
تأييد معصوميت در عشق بازي ست
كپسول هاي سرد اكسيژن برايت
جز آه هاي بي ثمر چيزي ندارند
مي خواهي آسوده شوي حرف تو اين است
اين سال ها انگار پاييزي ندارند !
اين سرفه ها ياد آور يك عمر درد است
دردي كه درعمق وجودت ريشه كرده
چيزي نمي گويي ولي مي فهمم ، آري !
مسموميت خون تو را در شيشه كرده
حتي نفس با تو سر ياري ندارد
با اين همه از هيچ كس شكوه نداري
بر عكس هر ابري كه مي خواهد ببارد
ترجيح دادي بي صدا ، نم نم بباري
امشب دوباره خاطراتت جان گرفته
يك چفيه و تسبيح و عكسي يادگاري
بايد تو را توصي
ای کاش رنگ شهر بازیم نمیداد !
سروده شهید سید مجتبی علمدار
ای کاش در دل ذره ای شور و نوا بود
احوال ما با حالت نی ها هم صدا بود
ای کاش شور جنگ در ما کم نمی شد
این نامرادی شیوه مردم نمی شد
ای کاش رنگ شهر بازی ام نمی داد
در جبهه یا زهرا(س) مرا بر باد می داد
امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم
حال و هوای لحظه های جنگ دارم
فرسنگها دورم ز وادی محبت
با یک دل خسته زنیش سنگ تهمت
مسموم شد ساقی و پیمانه شکسته
از بخت بد، درب شهادت گشته بسته
من ماندم و متن وصیت نامه پیرجماران
من ماندم و شرمندگی از روی یاران
من ماندم و شیطان و نفس و جنگهایش
من ماندم و شهر و گناه و رنگهایش
از زرق و برق شهر خود نیرنگ خوردم
آن مع
مادر
مادر!
تو بر مزار شهيد عزيز خويش
يك كاسه آب يخ
يك دسته گل بيار
زيرا كه من هنوز در اين خوابگاه خويش
لب تشنه حياتم
دل تشنه وطن
زيرا مني كه رفته به اين خواب جاودان
دلداده بهار و گل و سرو و لالهام
من بيست سالهام
مادر!
تو از براي خدا گريه سرمده
ديگر بجاي آه و فغان و غم و الم
با من بده بشارتي از مام ميهنم
مادر!
بگو، بگو كه چه شد كارزار ما؟
پيروزي آمده؟
صلح است برقرار؟
سرباز اگر كم است بگو،
مادر عزيز!
اينجا هزار مرد دگر هست مثل من
ما را نمانده طاقت خفتن ميان خاك
گر كارهاي بد است بگو، مادر عزيز!
خيزيم هر يكي
از گور خويشتن
ـ «يا مرگ»!
«يا وطن»!
تقديم به شهداي رهپويان وصال شيراز
يه كاروان گل لاله ، تو موج شيون و ناله
رفتن از اين خاك ، به سوي افلاك
رنگ دلبر گرفتند ، تا خدا پر گرفتند
اين شهيدا تا ابد برامون نور عينند
هدية ما عاشقا به آقامون حسينند
*
يه عمريه كه شهادت ، به زير پرچم هيئت
گفتگومونه ، آرزومونه
شهادت عزت ماست ، شرف و غيرت ماست
عمريه رهپويان وصال روي ياريم
ما براي شهادت همه چشم انتظاريم
*
تا خون داريم تو رگامون ، بالا مياد تا صدامون
غرق تاب و تب ، هر روز و هر شب
از آقامون مي خونيم ، ما حسيني مي مونيم
كوري چشم همه دشمناي ولايت
سربلندن شيعه هاي علي تا قيامت
شاعر : یوسف رحیمی
داغ دل لاله
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم
معبر اشک
شهدای شهر ما مثل گل یاس می مونند
دلهای دیوونه از عشق اونا پریشونند
شهدا جون دادن و تو خونشون پر می زدند
از زمین تا به خدا با گریه معبر می زدند
اونا که با لب تشنه توی جبهه جون دادند
عاشقی رو باز به اهل آسمون نشون دادند
جون دادند با شور و شین ، ذکر لبا شون یا حسین
چه قشنگ سر می دادند به عشق بین الحرمین
ا ونا رفتند برای دفاع از آبروی دین
تیر می خورد چشما به عشق پسر ام البنین
اما حالا اونا که یه ذره احساس ندارند
خیلی راحت به روی گلهای یاس پا می ذارند
به خدا بی شهدا دنیا مثه قبر می مونه
زندگی بی شهدا مثل قفس یا زندونه
شهدا کاشکی می شد به ماها بال و پر بدید
از اون بالا بالاه
راهیان نور
مـا راهیــان نـور، دلداگانیم رهــــرو آئیـن، رزم آورانیم
ـــــــــــــــــــ
یاد دلیران را، داریم گرامی ما همه حیران، دلاورانیم
ـــــــــــــــــــ
عشق مرا می برد از خانه به میدانها گر که شدم عازم این دشت و بیابانها
شب مــرا سحر کند مشعـل قــرآنها زمـــزمــه لبــم بــود نغمــه وجــــدانها
طالب نوریم و سحر نشانیم رهــــرو آئیـن، رزم آورانیم
ـــــــــــــــــــ
وای از این فاصله ها بین دل و دلبر چه می گذشت در این سرا بین یل و سنگر
تنگ شده دل ز غم روح خــدا رهبر می طلبم مــن از خـــدا نـــور خــــدا منـــظر
ذاکر خوبان و خوب ترانیم رهــــرو آئیـن، رزم آورنیم
ـــــــــــــــــ
بـــــه اســم صاف الله، اينم يــه حرف تازه
ايــنم ازين زمــــونه، يـــه قسمـــت و فرازِ
بـــازم نهيب فردا، به نامــرديِ دنيا
بازم نشونهاي تا، بريم ســــــراغِ فــــــــردا
بازم يــه روح آزاد ميـــونِ گــــــودِ جنگه
مدّعيا! كجاييد؟ اين قصرمون قشنگه
آي مؤمنايِ امروز، هنر به اين چيزا نيست
كه بينِ موجِ شيعه، نمرههامون بشه بيست
تـــــــو سرزمـينِ كُفرَم، يارِ حسيني داريــم
تو جمع تاريكِ وَهم، ما نورِ عيني داريم
وقتـــي غمــــت ميگيره ميونِ جمعِ بيدرد
وقتي كه ديگه دنيا، براي ميشه پوچ و سرد
ميـــون خــــود پـــرستا كنـــار بت پرستا
كنـــارِ خــندههايِ عربده جويِ مَستا
اونجا كه كلِعالم،
وصیت نامه
آنچه ماندگار از جان رعنا قامتان
چفیه و سر بندو پوتین ،تکه ای از استخوان
ای دریغا زان دمی مردان ما بی سر شدند
درمیان موج خون چون لاله ای پرپر شدند
ای شهیدان خدا ما تا ابد شرمنده ایم
درکتار ساحل حسرت همه جا ماندهایم
ای خوشا احواتان پر رهرو ماند راهتان
تاابد برسینه تاریخ ثبت است نامتان
این وصیت از شما مانده برای ماوبس
نکنه غافل بشید ازولی حتی یک(نفس)
نکنه آی آدما ولی رو تنها بذارین
یوسف زمونه رو اسیر غمها بذارین
نکنه آی آدما رو خون ما پا بذارین
پیش طلحه و زبیر علی رو باز جا بذارین
نکنه آی آدما به وقت یاری خواستنش
مثل مردمان کوفه تو عمل کم بیارین
نکنه روی سرش بسان آتیش ب
یادش بخیر با بچه های هیئت
یادش بخیر شور و نوای هیئت
شب های جمعه همگی هم نوا
شور می زدیم برا حسین زهرا
با ذ کر یا حسین همه بچه ها
راهی بودیم به گلزار شهیدا
سر بند یا حسین رو سرهامون بود
یا فاطمه مدد رو لب هامون بود
یکی می گفت شهیدا شرمنده ایم
بعد شما ما همگی زنده ایم
اون یکی گفت : یاد حاج همت بخیر
یاد آدم های با غیرت بخیر
اون یکی گفت شهید فراموش شده
عشق شهادت دیگه خاموش شده
جوون ها حالا دیگه با کلاسن
کی دیگه فکر شهید و پلاکن
جای پلاک رو سینه ها صلیبه
چفیه دیگه توی ماها غریبه
تا که می گیم شهید به ما می خندن
انگ دیوونگی به ما می بندن
می گن که قرن بیست و یک رسیده
چرا همش حرف شما شهیده
فقط می گیم
خوش داشتند ... ! ( غزلی به غزّه )
زان كربلاي غــزّه ي پرخون ، دگـــر مپرس!
بر دل ، توان نــدارم و از من نظـر مپرس!
گلْ زخم هــاي صـورت طفلان تشنـــه لب
مي داد واضح از ستــم دون ، خبر ، مپرس!
شنگرف خون ز چشمه ي قاف غم آشناست
در روز روشن ، حالت كـوه و كمر مپرس!
آن كس كه بي تفاوت ازين ماجرا گذشت
از او دگـــر ، حكايت خيــــرالبشر مپــرس!
خــــوش داشتند حـرمت مـاه حــرام را !!
اين فصل را گــذر تو همي بيشتر مپرس!
قومي در آرزوي ظفر دست بــر دعاست
قومي براي حادثه چون لال و كر ، مپرس!
حزن و فغان گــــرفته دل داغ ديـــدگـــان
امّـا بـجز حـماسه و غيــرت ، خبر ، مپرس!
ديدي اگــر كه خارْدلي
به مناسبت اتمام کاروانهای راهیان نور
هنوز ناله خورشید به گوش می آید
هنوز خون شهیدان به جوش می آید
هنوز ترکش خمپاره ها وموشکها
به جان اهل ولا همچو نوش می آید
هنوزخاک شلمچه معطر از خون است
وباغ وپیرهن وگل هماره گلگون است
اگرچه یوسف مصری رسیده است اما
هنوزهم دل لیلا اسیر مجنون است
هنوز معبرفکه نرفته از یادم
به بیستون هویزه من همچو فرهادم
هنوزهم که هنوز است ناله ها دارم
که ای شهید خدایی برس به فریادم
هنوز قامت قدم چو سرو یاران است
هنوز گوشه ی چشمم چو ابر باران است
هنوزهم که هنوز است اگر گنه کارم
دلم خوش است که گواهی به سربداران است
هنوز نقطه وصل کبوتران اینجاست
هنوز راه رسیدن به
به سید مرتضی آوینی
سلام راوی مجنون،سلام راوی خون
نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون
تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا
نشسته روی لبانت تبسمی محزون
به اعتقاد تو سیاره رنج می خواهد
جهان چه فایده لبریز باشد از قارون
جهان برای تو زندان،برای تو انگور
جهان دسیسهء هارون و نقشهء مآمون
درون من برهوتی است از حقیقت دور
از این سراب مجازی مرا ببر بیرون
چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود
از این زمانه به فردای دیگری ،اکنون
نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است
سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون
به سمت عشق پریدی خدانگهدارت
تو مرتضا یی و دستان مرتضی یارت
...
سید حمید رضا برقعی
اي شهيد !
عشق را بـا خـون خـود كردي تـو معنـا اي شهيـد!
خـويـش را بـردي بـه اوج عـرش اعـلا ، اي شهيد!
زنـدگي تسليم تـو شد ، مــرگ خــالي از عــدم
زنـده تــر از تـو نمي بينـم بـه دنيــــا اي شهيـــــد!
در كـلاس عشـق تــو ، استــادهــا بنشستــه اند
كـــز تـو آمـوزنــد ســــرمشق الفبـــا، اي شهيد!
نــور مي پــاشي بسان مــاه بــــر قصر امـل
عشـق مي نوشد ز تـو عــاشقترين ها اي شهيد!
مـأمـن جــانْ پَـرورت ، ســـــرمنــزل مقصـــودها
حـــاصلي از بــاورت ، روح تـجلّا اي شهيـــــــــد!
عـــالمي حيـــران بـه شور و عشقبــــازي هاي تـو
گلشنـــي حسرت بـــه ديـدار تـو رعنـا، اي شهيد!
جــز خــدا
های! بارانی چشمانت شبیه درد من است
های! آتش کش به جان تا همیشه سردمن
های! از من دور شو، ای مثل آیینه زلال
می نشیند ناگهان بر چشمهایت گردمن
اشک می باری چرا؟ بیهوده بی تابی چرا؟
سبز خواهد شد مگر گلبرگ های زرد من؟!
آمدم با یاس، با مریم، تو را راهی کنم
جا نمانی بین نامردان، همیشه مرد من
گریه با من خو گرفته، بی قرار من نباش
های! دوری از نگاهت تا همیشه درد من
شعر از سعیده مختاری برگرفته از کتاب مجموعه اشعار به مناسبت حماسه ی سوم خرداد و آزادی خرمشهر
ولای علی جوشن جنگ ماست
سلاح و کفن هر دو در چنگ ماست
به این فاطمیه قسم، عاقبت
جهان زیر آئین و فرهنگ ماست
فدایی زینب، به جسم و به جانیم
بترسید از این کوه، که آتشفشانیم
به غیر از شهادت به عاشق حرام است
گواهی حرفم عماد و حِسام است
امیری حسین و نعمَ الامیر
أَذقتَ العدُو نَکهةَ الانهِزامِ
یا رضوانُ مِنّا علیکَ السَّلامُ
فَأنتَ العِمادُ لتلکَ الخِیامِ
و عبّاسُ و حَسّانُ و حربُ و حِسامُ
وَ طوبَی لکَ فی جِوارِ الحُسینِ
فَعباسُ مدَّ الیکَ الیدینِ
سلامٌ علیکَ یا فَخرَ الرِّجالِ
دِمائُکَ سَتُمحِی قِوىَ الاِحتلالِ
امیری حسین و نعمَ الامیر
وَ فی هذه الظُّلمةِ الحالکةِ
لَقَد إقتَبَسْنا مِن أَنوارِکَ
و أَنتَ
شعری در مورد شهادت و شهدا
شقایق ها کنارم پر کشیدند
چه راحت از زمین هم دل بریدند
میان این همه گل بین این باغ
گلی مثل شهادت بر گزیدند
دل گفته ای از : وحید محمدی
www.y-a-zahra.blogfa.com
بعد از تو حضور رنگ ِ غیبت دارد
گل نکهتی از سرای غربت دارد
هر لاله که در دشت و دمن می روید
از سوز و غم ِ تو بس حکایت دارد
تن پاره " قامت به خون تپده پیرهنی که کفت شد " چشمی که خدار دیده !آهای مردم کجایید بیاید حسینم اومده !آهای مردم کجایید بیاید حسینم اومده من با تابوت توو تن توو این چشمای تار چه کنم؟ با سیاهی یه پارچه روی دیوار چه کنم؟ با لباست با پلاکت با تموم خاطراتت با یه سربند که جا موند رو سیم خاردار چه کنم؟ سری که سر شده تو همه سرا بی سر اومده بگید با تن سردار چه کنم؟ مرد مردای نبرد جبهه ها مرد چاردیواری خونه ی من خدا چشمات و با قابش بردو عکس چشمات شده ارثیه ی من منه تنها " بچه های قدو نیم قد تلخی حرف و حدیثا " طعنه های مردم بد با سکوت ممتد تو چه کنم؟ من با سنگ لحد تو چه کنم؟ بچه ها تورو فقط از توی عکسا می
یَشهَدُ الله یا أهلَ الوَفاءِ
أنتُم أَحیاء فی ظِلِّ الإباءِ
حینَ سِرتُم شوقَاً لِلبَلاءِ
قَد رَسَمتُم دَربَ الإیمانِ
فُزتُم یا حِزبَ القُرآنِ
بِالجَنانِ عندَ الرَّحمانِ
ذا شِعارُ الأَحرار: حَیدرٌ یا کَرّار
یا عِمادُ دَومًا فی الفُؤادِ
طابَ مَثواﻙَ یا رَمزَ الجِهادِ
بِاسمکَ الکونُ ما زالَ یُنادِی
هکذا صَوتٌ فی الآفاقِ
قَد تَعَلَّی نَحوَ الخَلّاقِ
کَربلائیٌّ وَ هُو باقِی
ذا شِعارُ الأَحرار: حَیدرٌ یا کَرّار
ها تَجَلَّت شَمسٌ لِلیقینِ
شَمسُ طه وَ الحقِّ المُبینِ
وَ استَضاءَت فی نَحرِ الحُسینِ
هذا صوتُ النَّحرِ نادانا
دائِماً یَعلو فی دُنیانا
حُبُّه زادٌ لِأُخرانا
ذا شِعارُ الأَحرار: حَیدرٌ یا کَر
لطفا روی خون شهدا پا بگذارید!!!!!
میدانی این حرف ، حرف کیست؟
آری درست حدس زدی، این حرف ، حرف من و توست،من و تویی که هر روز
ده ها بار این جمله را با هم بلند فریاد می زنیم.
من و تویی که معتقدیم خون شهدا بی ارزش است،
من و تویی که آن ها را مرده فرض میکنیم،
من و تویی که آرمان هایشان را عقب افتادگی تلقی میکنیم،
و من وتویی که...
تعجب کرده ای؟
تعجب نکن .
مگر غیر از این است؟
کدامتان ادعایی بر خلاف این دارید؟
کدامتان از مفهوم این حرف خود را دور میدانید؟
اگر باز هم میگویی نه،پس خوب گوش کن:
صبحت را با یاد چه کسی آغاز کردی؟بایاد خدا؟؟!؟!؟
گفتی ساعت چند نماز صبحت را خواندی؟نکنه گفتی باز هم قض
مناجات
شهدا.حضرت صاحب عج
اگر جوان حسینی و هیئتی هستیم
کدام خصلت آقا شده نشانیمان!
خدا کند که همیشه بیادمان باشد
که قبل از این چه کسانی شده اند بانیمان
همان بهشت نشینانِ خاکی و ساده
(شهید) های همین خاک ارغوانیمان!
که آه غیرتشان تا همیشه می جوشد
به هر سروده ی یا صاحب الزمانیمان
دوباره سفره ی شبهای عشقمان پهن است
بگو چرا نمی آیی به میهمانیمان؟
هنوز حاجتمان را نداده ای آقا!
هنوز پر نشده دست ناتوانیمان
کمی زسوز دلت را بیا وقسمت کن
که کربلا بشود بزم شام هیئتمان!
التماس دعا :ایمان غلامی(باب الجنه)
منبع:www.boyepirahanehoseyn.blogfa.com www.bename.mahtarin.com
زیرلب گفت دگروقت سفرنزدیک است
شب تارست ولی صبح ظفر نزدیک است
میرسدمژده بگوشم سرسجاده مین
وقت بیزارشدن ازتن وسر نزدیک است
مادرم رابرسان بادصبا این پیغام
وقت مطعم شدن ازخون جگرنزدیک است
پدرم چشم براهست ودلش پرآشوب
گوبه یعقوب که هجران پسر نزدیک است
دخترم راتوبگوبهرشکیبائی دل
گفتن خاطره ازنام پدرنزدیک است
غزلت باردگرازنظرافتاده –نفس-
غم مخورازغم هجران که سحرنزدیک است
پناه لرزش دستان من کجایی تو؟
تب و تابم " توان من کجایی تو؟
کجای حادثه گم شد پلاک زیبایت؟
شهید بی سر و پیکر.استخوان من کجایی تو؟
اینجا به روی خون نابت رنگ می پاشند
رنگین ترین رنگین کمان من کجایی تو؟
شهر سیاه و دختر سرخاب مالیده
چادر سرخ ایمان من کجایی تو؟
فهیمه رجاییان " یلدا
گل اشک شبی وا می شد ای کاش
توباور پرواز نداری انگار
بال و پر پرواز نداری انگار
یک عمر تحملت نمودم کافی ست
ای سر!سر پرواز نداری انگار
سرهای بریده،دست و پاهای جدا
خورشید جنوب ،مشک خشک سقا
کارون کارون تشنگی یارانم
یک ذره کوچک است از کرب و بلا
امروز که انتهای دنیا من است
آغاز تمام آرزوهای من است
بی سر،پهلو شکسته،لب تشنه،غریب
اینگونه شهادتی تمنای من است
من ماندم و بغض لحظه هایی کوتاه
با چهره خیس نور در بارش ماه
یک حس غریب در دلم می گوید
هنگام شهادت است ان شاءالله
تا حضرت خورشید صدا کرد تورا
دل پرزد و از قفس رها کرد تو را
با خاک عجین شدی و ایمان دارم
از سجده نمی توان جدا کرد تو را
بر پیکر من تو
بيا عاشقي را رعايت کنيم
ز ياران عاشق حکايت کنيم
از آن ها که خونين سفر کرده اند
سفر بر مدار خطر کرده اند
از آن ها که خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشيواري عشقبازان فزود
عزاي کهنسال را عيد کرد
شب تيره را غرق خورشيد کرد
حکايت کنيم از تباري شگفت
که کوبيد درهم، حصاري شگفت
از آن ها که پيمانه «لا» زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
ببين خانقاه شهيدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون مي زنند
دف عشق با دست خون مي زنند
سر عارفان سرفشان ديدشان
که از خون دل خرقه بخشيدشان
به رقصي که بي پا و سر مي کنند
چنين نغمه عشق سر مي کنند:
«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار