کجا گل های پرپر می فروشند
شهادت را مکرر می فروشند
دلم در حسرت پرواز پوسید
کجا بال کبوتر می فروشند
شاعر : قاسم نعمتی
- سه شنبه
- 2
- مهر
- 1392
- ساعت
- 04:39
- نوشته شده توسط
- یحیی
کجا گل های پرپر می فروشند
شهادت را مکرر می فروشند
دلم در حسرت پرواز پوسید
کجا بال کبوتر می فروشند
شاعر : قاسم نعمتی
(به سبک بیا نگار آشنا)
دوباره جمع عاشقان پُر از نسیم کربلاست
دوباره دل منور از یاد امام و شهداست
آسمان پُر از قمر جلوه کرده در سحر
با نوای یا حسین
******
همیشه نام شهداست نماد عزت و شرف
مرور جانفشانیِ سپاه سلطان نجف
بر علی درودشان فاطمه سرودشان
اوج گرفته با حسین
******
نوشته روی قلبشان که این رَهِ سعادت است
تمام تاروپودشان اطاعت از ولایت است
با نوای کاروان رهروان آسمان
ره سپرده تا حسین
******
فدائیان فاطمه چو بانوی مدینه اند
که بعد سالها هنوز به شهر خود غریبه اند
استخوان مختصر میزند به دل شرر
میکند صدا حسین
******
اسیر نفس و وسوسه به روزگار مانده ام
به زیر دین شهدا در این دیار مانده ام
ر
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا
به فدای شور و شین شهدا اسم رمز یا حسین شهدا
هر کی باشیم و به هر جا برسیم زیر دِینیم زیرِ دِینِ شهدا
آی شهدا خالی جاتون به خدا
آی شهدا وعده ی ما کرببلا
با دل و جون همه به جبهه اومدین
با دل و جون تو سنگرا سینه زدین
می میرم برای زهرا
*******
شور بیداری اسلامی و باز دوباره توی دلا به پا کنید
برا شیعیان بحرین دوباره همگی فاطمیه دعا کنید
منتظریم جمعه ی هم عهدی بیاد
منتظریم صاحبمون مهدی بیاد
تا که جهان بوی عدالت بگیره
زندگیمون رنگ شهادت بگیره
می میرم برای مولا
******
یا علی به رهبرم مدد بده که به جز تو مددی نیست به خدا
تا امام رضا توی کشورماست آمریکا هیچ عددی نیست به خدا
کشورمون فاطمی و حیدریه
وحدت م
باز خواهم لاله ها را بو كنم
ذكر يا ا... ذكر هو كنم
خواهم امشب يادي از ياران كنم
ياد دريا يادي از باران كنم
هشت سال اين كشور ما جنگ شد
خاك ما با لاله ها گلرنگ شد
آن طرف شداد و قوم عاد بود
اين طرف بابايي و صياد بود
آن طرف گردان اهل كين بود
اين طرف فضلي و زين الدين بود
حاج همت اسوه ايثار بود
حج او از فاو تا سومار بود
آسماني ها همه پابندشان
نام زهرا بود بر سربندشان
ياد آن شب سوم خرداد بود
يك صدا صحرا همه فرياد بود
ياد آن روزي كه لرزان دهر بود
روز آزادي خرمشهر بود
تا كه فرمان از جماران داده شد
لشگر و گردان حق آماده شد
حمله اسلاميان آغاز شد
ياعلي گفتيم و محور باز شد
روز در چشمان دشمن شام بود
حمله را
دلم گرفته مثل غروب
تنگه برا جبهه جنوب
یاد شلمچه،یاد فکه،یاد مجنون
قربون شور و زمزمشون
سربندای یا فاطمعشون
یاد هویزه،یاد کرخه،یاد کارون،
ای مادر غمخوار-ای ماه شب تار
ای معنی ایثار-آقامو نگهدار
مدد حضرت زهرا
پر زده دل سمت شهدا
به اذن و دعوت شهدا
تا بگیره توفیق مردی و رشادت
بی شهدا رو سیاه می شم
همیشه غرق گناه میشم
رهروشونم با ولایت تا شهادت
ای ابالعلمدار- ای پیروز پیکار
ای حیدر کرار-آقا مو نگهدار
مدد حیدر کرار
یاد خمینی تو سرمه
خون بسیجی تو رگمه
ما همه خونخواه شه کرببلائیم
سید علی چون رهبرمه
سایه عشق رو سرمه
عاشق فرماندهی کل قوائیم
الی دلبر و دلدار-ای نقطه پر گار
ای وعده دیدار-آقامو نگهدار
بیا ی
مهمان خاک پاک شهیدان شده دلم
حس می کنم که تازه مسلمان شده دلم
من آن کویر پرعطشم بی قرار آب
با این دل شکسته ، چو باران شده دلم
ترسم که عشق کار به دست دلم دهد
چندیست باز بی سر و سامان شده دلم
آری غریبه ام به پناه تو آمدم
در غربت سکوت تو ، مهمان شده دلم
ای عشق باز در دل من خانه کرده ای
حالا پر از جوانه ی ایمان شده دلم
--------------------------------------------------
شاعر : لیلا حسین نیا
خواب دیدم ماه کنعان آمده
یوسف امشب تا جماران آمده
یوسف آمد راه را تفسیر کرد
خفتن اندر چاه را تعبیر کرد
من درون چاه ویل افتاده ام
قرن ها دور از کمیل افتاده ام
صالحان رفتند با آن رهنما
همچنان منصور بر دار فنا
وای جا ماندم در این دار خراب
در افق چیزی نمانده جز سراب
غیرتم آتش درون سینه کرد
خواب دوشین را پر از آئینه کرد
خنجری از پشت تا "مرصاد" آی
زخم هایم می زند فریاد آی
آی یاران آتش دل ، سرد شد
خاکریز هستی ام پُر درد شد
روح ما گندید در مُرداب درد
پس کجا هستند آن مردان مرد؟
وای جا ماندیم ما بیچاره ها
پس کجا هستید ای خمپاره ها
از دوکوهه تا بلندای سهیل
بر نمی خیزد مناجات کمیل
یادهای کرخه رفت و رنج ما
از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولی ادامه دارند هنوز
***
سرتاسر شهر با تو عطر آگین است
لبخند تمام كوچه ها غمگین است
امروز كه بر دوش تو را می بردیم
تابوت سبك ولی غمت سنگین است
***
پاییز پیام كوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا كفن بپوشم ، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است
***
با آنكه شكسته ایم ، بر می خیزیم
عهدیست كه بسته ایم ، بر می خیزیم
هر بار كه نام عشق را می خوانند
هر جا كه نشسته ایم ، بر می خیزیم
شاعر : هادی فردوسی
به جای آنکه همه سال سوی مکه روید
به جاست گر نظری نیز سوی فکه روید
مگر نه آنکه حسین از حجاز بیرون زد
اقامه کـرد نمازی که سجده در خون زد
هنوز بوی شهید از هویزه میآید
صـدای ناله قـرآن ز نیزه می آید
شب شهادتم اسپند و عود برگیرید
زنعش سوختهام بوی دود برگیرید
اگرچه در سفر من عطـش فراوان است
چه باک بدرقه ی راهم آب و قرآن است
فرشتگان عطشم را به آب میشویند
غبار نعش مرا با گلاب میشویند
شاعر : مرحوم محمدرضا آغاسی
در شهر صدای همهمه می آید
از عرش نوا و زمزمه می آید
یک عمر محب فاطمه، سرش چیست؟
در روز عزای فاطمه می آید
****
با رایحه یاس و جنان برگشته
خاکیست ولی از آسمان برگشته
می خواسته مثل مادر خود باشد
در فاطمیه که بی نشان برگشته
****
با نفحه و عود آمده مهمانی
با نور و شهود آمده مهمانی
در فاطمیه ز کوچه های جبهه
یک یاس کبود آمده مهمانی
شاعر : مهدی رجب زاده
آی شهدا ، میاد هر جایی اسم شما
دلای ما رو میبره تا ، طلائیه و کرببلا
با اذن شاه عالمین ، شدید مست پیر خمین
هر شب هستین پیش حسین ، با شور و شین
تا ابد یادتون با ماست ، هر کسی که تو روضه هاست
مدیون خون شهداست ، دل باشماست
سیدالشهدا حسین
******
با دل پاک ، جون دادید برا این آب و خاک
تا ابد ما رو کرده هلاک ، چفیه و سربند و پلاک
جا موندیم از این قافله ، موندن تو دنیا مشکله
می میریم از این فاصله ، کار دله
منی که نمک خوردتم ، میخوام وقتی تو هیئتم
شهادت بشه قسمتم ، کم طاقتم
سیدالشهدا حسین
******
امر ولی ، رو چشامه تو هر عملی
میخونم با نوای جلی ، همه هستیمه سید علی
نور هر دو چشم ترم ، تا جون دارم تو پی
آدم در این دیار دلش جای دیگریست
این خاک کربلای معلای دیگریست
با هر نسیم مرده دلی زنده میشود
آری دمش مثال مسیحای دیگریست
این سوی دشت مقتل مردی که بی سر است
آن سوی دشت مقتل سقای دیگریست
خون شهید در همه جا موج میزند
این جا فرات نیز به معنای دیگریست
خاکش چه قدر بوی عجیبی گرفته است
این پهنه خاک بوس قدمهای دیگریست
این جا چه قدر با همه جا فرق میکند
این جا شلمچه نیست که دنیای دیگریست
شاعر : سید محمد جواد شرافت
باید دوباره چلّه نشین سحر شوم
باراهیان خطّه ی نور همسفر شوم
مثل کبوتری که شده از قفس رها
پر می زنم به مقصد خاکریز جبهه ها
حال و هوای سرخ مناطق چه دیدنی ست
داستان سبزه زار نگاهش شنیدنی ست
وقتش شده مسافر خاک جنون شوم
از راه دور زائر خاک جنون شوم
آمد دوباره باز - به یادم - دم غروب
خاک شلمچه - گریه ی نم نم - دم غروب ...
بالطفشان همانکه بخواهند ... می شوم
چیزی شبیه پاکی اروند می شوم
دارد همیشه حال و هوای طلاییه
هرکس که رفته کزببلای طلاییه
هر عاشقی که بر در " دارالیقین " رسید
تا آسمان خاکی " فتح المبین " رسید
فکّه ضریح دوم گودال کربلاست
معراج آسمانی راویّ جبهه هاست
در سایه سار چادر بنتُ النّبی نشست
حاجى! تمام گشته مهماتمان، تمام
ما ماندهایم و چند تنِ نیمهجان، تمام
ما ماندهایم و غربت تلخی از ابتدا
تا انتهای وحشت آخرزمان، تمام
خرچنگها محاصره را تنگ کردهاند
اما امید ماست خدا بیگمان تمام
حاجى! خدا کند که بفهمی چه دیدهام
از پشت زخمهای دل آسمان، تمام
اینجا هنوز اول خط شروع ماست
پایان انتظارِ به خون خفتهمان، تمام
فرصت گذشته است، مرا هم حلال کن!
شاید شکسته شیشهی عمر جهان، تمام
تنها صدای خشخشِ بیسیم بود و بس
تنها صدای اشهد یک نوجوان، تمام
ده سالِ بعد، کار تفحص نتیجه داد
بیسیم تکه تکه و یک استخوان، تمام
حالا کنار تربت حاجى نوشتهاند:
گمنام، عشق ما و خدا، بیکران... تمام
عاقد دوباره گفت وکیلم ...پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند رفته گل...نه ! گلی گم، دلش گرفت
یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود
ای کاش نامه یا خبری عطر چفیه ای
رویای دخترانه ی او بیشتر نبود
عکس پدر مقابل آیینه شمعدان
آن روز دور سفره جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت: وکیلم؟ دلش شکست
یعنی به قاب عکس امید دگر نبود
او گفت با اجازه ی بابا...بله ...بله
مردی که غیر آینه ای شعله ور نبود
شاعر : پروانه نجاتی
خواب دیدم دوش خواب آفتاب
یوسفی خواهم كند تعبیر خواب
خواب دیدم تا سحر از نای پیر
مثنوی می نوشم از مینای پیر
دوش در خوابم قلم دلتنگ بود
دل پر از خون واژهای جنگ بود
خواب دیدم باز سنگرهای عشق
روشن از نور منورهای عشق
مست و لا یعقل در آغوش تفنگ
عشق می نوشیدم از لبهای جنگ
دفتر شعرم هزار آواز داشت
بالهایی مملو از پرواز داشت
شعر دوشین رنگ سرخ لاله داشت
در فراق لاله رویان ناله داشت
دشت خوابم لاله باران گشته بود
مشهد شب زنده داران گشته بود
موج می زد شهر شب از بی دلی
همدلی كو ؟ همدلی كو ؟ همدلی ؟
باز دیشب كربلا بود و بسیج
یاد شبهای دعا بود و بسیج
باز دیشب دل هوای یار كرد
آرزوی حجله سومار كرد
اسب رهوار دعا
الهی به آنان كه پرپر شدند
پر از زخم های مكرر شدند
به آنان كه «همت» مثال آمدند
به شوق حریم وصال آمدند
به آنان كه چون پرده بالا زدند
قدم در حریم تماشا زدند
به آنان كه كارون خروش آمدند
چنان خون كارون به جوش آمدند
به آنان كه امروز، فردایی اند
به آنان كه فردا، تماشایی اند
به آنان كه رفتند تا «ما» شوند
و آئینه داران فردا شوند
به آنان كه زخمی ترین بوده اند
شهیدان میدان «مین» بوده اند
به آنان كه بالی رها داشتند
گذرنامه كربلا داشتند
به آنان كه چون شمع ها سوختند
چراغ شهادت بر افروختند
به آنان كه مردان دین بوده اند
قرار زمان و زمین بوده اند
ز تكبیر آن دم كه دم می زدند
سكوت زمان را به هم می زدند
به آنان ك
بغضم گرفت و داد زدم: نه نرو علی!
آخر چرا تو؟ ها؟ تو كه شاگرد اولی!
چیزی نمانده است به پایان درسها
كم كم قرار است كه جشن مجللی...
گوشت به حرفهای من اصلاً نبود، نه؟
تنها تو فكر توپ و تفنگ و مسلسلی
خندیدی و به سمت خدا رفت دستهات
یعنی كه راضی ام به رضای تو، یا علی!
شاید صدای سبز خدا بود در دلت:
اصلاً چرا هنوز هم اینجا معطلی؟
وقتی لباس جنگ به تن كرده بودی، آه؟
می خواستم دوباره بگویم: نرو ولی...
برگشته ای كبود، ولی سربلندتر
مثل هوای شرجی و تب دار جنگلی
كه زخمی تبر شده و مانده در خزان
مسموم شعله های پر از اشك خردلی
آه! ای درخت زرد تناور نگاه كن
لبریز از شكوفه نم دار تاولی
كم كم تو را هوای پر از شیمیا
شكسته است اگر بغض بی بهانه ما
هماره نام شهیدان بود ترانه ما
نرفته است ز اندیشه ها تب ایثار
كه مانده بار رسالت به روی شانه ما
هنوز هم نفسی تازه می كنم هر روز
كه مانده است شمیمی زگل به خانه ما
تمام حنجره فریاد می شود، آری
صدای بغض غریبی است در ترانه ما
هنوز عطر حسینی از این چمن آید
كه بوی كرببلا می دهد جوانهٔ ما
من از قبیله عشقم، قسم به حضرت عشق
ز خون سرخ شهیدان بجو نشانه ما
شمیم ناب ولایت در این چمن جاریست
زسعی رهبر آزاده و یگانه ما
هنوز هم همه جا اهرمن كمین كرده است
كه پُر ز خاتم ایمان بود خزانه ما
زمینه ساز ظهور امام خود باشیم
بصیرت است چراغ ره و شبانه ما
به عهد خویش «وفائی» اگر وفا بكنیم
بشی
دلدادگان این جا زیارت گاه عشق لست
ای راهیان نور این جا راه عشق است
این جا همان بیت الحرام بندگی هاست
اینجا محل پشت پا بر زندگی هاست
این جا سر تعظیم دارد ماه و خورشید
نور خدا را می توان با چشم دل دید
این جا همان میعاد گاه عاشقان است
راه عبور مهدی صاحب زمان است
این جا سحر هایش صدای آه دارد
گویا علی سر در میان چاه دارد
این جا پر از عشاق سرگردان صحراست
این جا صفای صبح گاهش نام زهراست
این جا قنوت هر شبش مهتاب دارد
دیدم هزاران زمزم پر آب دارد
این جا لباس خاکی، احرام طواف است
سرهای خونین روی دست، جای کلاف است
این جا خریداران یوسف سر جدایند
حجاج این صحرا به دنبال منایند
این جا زیارت ها دهد بوی شهادت
ا
عمری گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت
آری كه پیرهن نه، كه حتی كفن نداشت
عمری گذشت و خنده به لب های مادرم
خشكیده بود و میل به دریا شدن نداشت
عمری همیشه قصهی نقاشی ام شده
مردی كه دست در بدن و سر به تن نداشت
حالا رسید بعد هزاران هزار روز
یك مشت استخوان كه نشان از بدن نداشت
مادر كه گفت: شكل تو دارد پدر، ولی
وقتی كه دیدمش پدرم شكل من نداشت
فهمیدم از نبودن اندوه جمجمه !
بابا هوای سر به بدن داشتن نداشت
با این چنین رسیدن و آن هم بدون سر
حرفی برای مادرم از خویشتن نداشت
آن شب چقدر مادرم از غصه گریه كرد
بیچاره او كه چاره به جز سوختن نداشت
شاعر : سجاد عزیزی
دلدادگان این جا زیارت گاه عشق لست
ای راهیان نور این جا راه عشق است
این جا همان بیت الحرام بندگی هاست
اینجا محل پشت پا بر زندگی هاست
این جا سر تعظیم دارد ماه و خورشید
نور خدا را می توان با چشم دل دید
این جا همان میعاد گاه عاشقان است
راه عبور مهدی صاحب زمان است
این جا سحر هایش صدای آه دارد
گویا علی سر در میان چاه دارد
این جا پر از عشاق سرگردان صحراست
این جا صفای صبح گاهش نام زهراست
این جا قنوت هر شبش مهتاب دارد
دیدم هزاران زمزم پر آب دارد
این جا لباس خاکی، احرام طواف است
سرهای خونین روی دست، جای کلاف است
این جا خریداران یوسف سر جدایند
حجاج این صحرا به دنبال منایند
این جا زیارت ها دهد بوی شهادت
ا
عاقد دوباره گفت وکیلم ...پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند رفته گل...نه ! گلی گم، دلش گرفت
یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود
ای کاش نامه یا خبری عطر چفیه ای
رویای دخترانه ی او بیشتر نبود
عکس پدر مقابل آیینه شمعدان
آن روز دور سفره جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت: وکیلم؟ دلش شکست
یعنی به قاب عکس امید دگر نبود
او گفت با اجازه ی بابا...بله ...بله
مردی که غیر آینه ای شعله ور نبود
شاعر : پروانه نجاتی
شكسته است اگر بغض بی بهانه ما
هماره نام شهیدان بود ترانه ما
نرفته است ز اندیشه ها تب ایثار
كه مانده بار رسالت به روی شانه ما
هنوز هم نفسی تازه می كنم هر روز
كه مانده است شمیمی زگل به خانه ما
تمام حنجره فریاد می شود، آری
صدای بغض غریبی است در ترانه ما
هنوز عطر حسینی از این چمن آید
كه بوی كرببلا می دهد جوانهٔ ما
من از قبیله عشقم، قسم به حضرت عشق
ز خون سرخ شهیدان بجو نشانه ما
شمیم ناب ولایت در این چمن جاریست
زسعی رهبر آزاده و یگانه ما
هنوز هم همه جا اهرمن كمین كرده است
كه پُر ز خاتم ایمان بود خزانه ما
زمینه ساز ظهور امام خود باشیم
بصیرت است چراغ ره و شبانه ما
به عهد خویش «وفائی» اگر وفا بكنیم
بشی
گفته بودی که به دنیا ندهم خاک وطن را
بــرده ام تا بسپارم به دم تیر بدن را
بــاد از پیرهنت رد شده تا بـاز بیارد
بـه مشـام گل هر باغچــه ای عطر ختن را
کربــلائیست هویــزه که در آن عهد نمودی
مثل مولات نبینی به بـدن غسل و کفــن را
و نسیمی که وزیده است از آن خــاک معطر
غــرق گل ساخته هر خار بیابان و گون را
پـای در راه شهـادت که نهـادی و سرت رفت
یـاد دادی به همه عالمیـان زنـده شدن را
حـال با خواندن یک دست گل فـاتحه بر تو
قصد دارم کــه معطــر بکنم باز دهن را
شاعر : مرحوم مهدی پرویز
توی برگ سفید نقاشی
گرد و خاك مداد پر رنگ است
سرخ و تیره چقدر آتش و دود
نكند لای دفترم جنگ است
اینكه اینجا كشیده ام پدر است
مثل عكسش كمی جوان شده است
می درخشد لباس خاكی او
مثل خورشید آسمان شده است
می كشم با مداد سبز كلاه
تا در این جنگ بر سرش باشد
می كشم با مداد قهوه ای ام
خاكریزی كه سنگرش باشد
دفتر من دوباره نورانی ست
شب حمله دوباره آمده است
تانك هایی كه خط خطی كردم
پدرم با سلاح خود زده است
سالها رفته است و از جبهه
پدر و گریه و دعا مانده
شاید او خسته بوده و پایش
روی مین سیاه جا مانده
شاعر : مهدی مردانی
هی دست میرود به کمرها یکی یکی
وقتی که میرسند خبرها یکی یکی
خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که میرسند پسرها یکی یکی
باب نیاز باب شهادت درِ بهشت
روی تو باز شد همه درها یکی یکی
سردار بیسر آمدهای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی
رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی
رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
دربارۀ بهشت نظرها یکی یکی
در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی
آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست میکنند پدرها یکی یکی
شاعر : مهدی رحیمی
از تو یک تکه پلاک و استخوان آورده است
باد تابوتی پر از رنگین کمان آورده است
چشم هایت کو؟ دل تو که برایم می تپید
آن دو تا دستی که هر شب خانه نان آورده است
مادرم هر صبح بعد از تو سر سفره، گلی
جای خالی همان یک استکان آورده است
خواب می بینم که می گویی خدا ما را فقط
توی این دنیا برای امتحان آورده است
خوش به حال دست هایی که برای بال تو
لحظه سرخ شهادت آسمان آورده است
نیستی و بی تو من امروز می دانم که جنگ
چون تویی تعداد مرد قهرمان آورده است
شاعر : رضا نیکوکار
خبر این بود که یک سرو رشید آوردند
استخوان های تو را در شب عید آوردند
جیب پیراهنی آغشته به خون را گشتند
نامه ای را که به مقصد نرسید آوردند
نامه مثل جگر تشنه ی تو سوخته بود
قفل آن باز نشد هر چه کلید آوردند
مادرت گفت کبوتر شده ای، می دانست
آسمان را به هوای تو پدید آوردند
لحظه ی رفتن تو خوب به یادش مانده
آب و آیینه و قرآن مجید آوردند
جا نماز متبرک شده اش را آن روز
با گلی سرخ که از باغچه چید آوردند
وقت رفتن تو خودت روضه ی اکبر خواندی
کوچه ابری شد و باران شدید آوردند
سال ها بعد تو از راه رسیدی اما...
خوب شد مادرت آن روز ندید آوردند...
پیکری را که به شش ماهگی ات می مانست
پیکری را که به قنداق سفید آور