باعشق وامید گرکه الفت داریم
درعرصۀ عشق شوروغیرت داریم
ازسایۀ تردید برون می آئیم
هرجا که چراغی از بصیرت داریم
- پنج شنبه
- 5
- مهر
- 1397
- ساعت
- 19:27
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
باعشق وامید گرکه الفت داریم
درعرصۀ عشق شوروغیرت داریم
ازسایۀ تردید برون می آئیم
هرجا که چراغی از بصیرت داریم
هرموشکی از تو یادگار است حسن
چون غرّش تیغ ذوالفقار است حسن
لرزیده ز دستْ رنج تو اسراییل
نام تو شهید اقتدار است حسن
ای دل وضو بگیر و بیا وقت طاعت است
بشکن به یاد او که شکستن عبادت است
یک لحظه بی حسین بمانی مصیبت است
آزاده باش این دوسه روزی که فرصت است
در عشق اگرچه منزل آخر شهادت است
تکلیف اول است شهیدانه زیستن
در این جهان که معرکه نور و ظلمت است
از سرگذشتن حججی ها سعادت است
اینگونه رفتن از پی یک عمر خدمت است
عمری مجاهدت که پر از شور و همت است
در عشق اگرچه منزل آخر شهادت است
تکلیف اول است شهیدانه زیستن
آن کس شود شهید که او را لیاقت است
اهل تلاش و صدق و وفا و امانت است
او را به خانه رسم گذشت و محبت است
در سفره عطر نان حلال است و برکت است
در عشق اگرچه منزل آخر شهادت است
تکلیف اول است شهیدانه زیستن
اوج صلابت اس
جاریست در زلالی این دشت آسمان
با این حساب سهم زمین «هشت آسمان»
اینجا پرندههای زیادی رها شدند
باید خطاب کرد به این دشت: «آسمان!»
دشتی که در قدم قدم خاک روشنش
دنبال رد پای خدا گشت آسمان
در پیشواز آن همه پرواز بارها
تا این دیار آمد و برگشت آسمان
ای دشت بر غروب تو سوگند لحظهای
از خون کشتگان تو نگذشت آسمان
با بستن سربند تو آرام شدند
در جادۀ عشق، خوشسرانجام شدند
از داغ غمت، خوشا شهیدانی که
با پهلوی تیر خورده گمنام شدند
عملیات والفجر هشت در ساعت 10: 22 دقیقه روز 20/11/1364 آغاز شد. سپاهِ اسلام، با عبور از عرضِ رودخانه وحشی"اروند" شهرِ استراتژیک "فاو" را آزاد کرد. رزمندگان اسلام، در طول دو سال و چند ماهی که بر "فاو" حاکمیت داشتند، این شهر را "فاطمیه" نام نهادند.
سرمای بهمن ماه گرمائی گرفته
با لاله های سرخ زیبائی گرفته
تا صحبت از دریادلان گویم, دل من
در ساحل اروند مأوائی گرفته
*
یاد بدن هائی که بی سر بین دشت است
یا در دل اروند رفته برنگشته است
با رمز یا زهرا دلم مهمان فاو است
این روزها یادآور والفجر هشت است
*
صدها صدف را موج دریا بُرد با خود
مادر, پسرها را چه زیبا برد با خود
هر کس که داغ قبر گم گشته به
#تقدیم_به_کبوتران_خونین_بال_وطنم
#شهدای_واقعه_تروریستی_پرسنل_سپاه
?️رباعی(اول)
خوشا آنان حسینی وار رفتند
کفن پوش از پی دیدار رفتند
چوسیمرغ حقیقت پر گشودند
به سوی یار خود خونبار رفتند
....................................
?️رباعی (دوم)
خوشا آنان که بی سر، پَر کشیدند
جنون عشق در دفتر کشیدند
به کام زخمی از دستان ساقی
شرابِ عاشقی را سر کشیدند!
.............................
?️رباعی(سوم)
خوشا آنان که چون پروانه رفتند
طوافِ شمعِ او جانانه رفتند
خوشا آنان سراپا مست و مجنون
که نوشیدند از این پیمانه رفتند!
#ایران_تسلیت
#هستی_محرابی
#لاله_های_سرخ_وطنم
هر چند که این ظلم و ستم تکراریست
امّا به دلِ شیعه چه زخمِ کاریست
تا داعشِ ملعون نشود محو بدان
این خونِ تو در رگِ زمانه جاریست
#ایران_تسلیت
#هستی_محرابی
دلم خونه چن وقته از رفتنت
چشام از غمت خیس و بارونیه
چه غوغاییه این شبا کربلا
میون شهیدا چه مهمونیه
رفیق شهیدم چه جات خالیه
تو رفتی و غم با دلم مونسه
شده شهرمون خونه ی ماتمت
چه سخته که این خونه بی یونسه
بدون تو هیأت پر از ماتمه
شدی آسمونی تو از بینمون
یه عمری پای روضه ها سوختی
که حالا برامون شدی روضه خون
خداحافظ ای داغ بی انتها
خداحافظ ای پیکر سوخته
چه رازی تو چشماته که اون نگات
نگام و به تابوت تو دوخته
#شهدای_مدافع_وطن
تا شعرِ من از داغِ تو غم می نوشد
خون از رگِ دفتر و قلم می جوشد
امّا تو چه خوشحال که مولات حسین
بر قامتِ تو رختِ علم می پوشد!
#سپاه_تسلیت
#هستی_محرابی
سینه ها با سوختن، ارزنده تر خواهند شد
شمع ها در عمق شب، تابنده تر خواهند شد
امتیاز ماست مُردن! می کُشند و غافلند
دم به دم با مرگِ ما بازنده تر خواهند شد
سنگ اگر هم صحبت آیینه های ما شود
ما زبان هامان از این بُرّنده تر خواهند شد
چونجواب صخره تکراری ست، پرسش های موج
بعد از این از صخره ها کوبنده تر خواهند شد
چشم هایی که پی میراث ما افتاده اند
منتظر باشند! در آینده، تر خواهند شد!
اهل دنیا را خیال مرگ حتی می کُشد
عاشقان با مرگ اما زنده تر خواهند شد
ای شهادت! دست خونین بر سر و رومان بکش!
تحفه ها، تزیین شده، زیبنده تر خواهند شد
رزق اگر باشد شهادت، شام با تهران یکی ست
《بی تفاوت ها》 فقط شرمند
شیعه هَر جا قَدَم که بَردارد
به دو دَستَش دُر و گُهَر دارد
با کتابِ خُدا و اهلُ البِیت
آسمانی است، بال و پَر دارد
شیعه نزدیکِ چهارده قَرن است
آرزوی شَبِ ظَفَر دارد
پیرِ ما گفت: هر چه هم بِکُشید
جسمِ ما جانِ تازه تَر دارد
هر چه کُشتند زنده تر شده ایم
شیعه با مرگ، خِیر و شَر دارد
مرگ در کامِ شیعیان طَعمی
از عَسَل هم لَذیذتَر دارد
شیشه اینبار آلتِ قتل است
سَنگدل، دَم به دَم هُنَر دارد
آهِ مَظلوم و دادِ مِلَّت ها
بی اثر نیست و اَثَر دارد
پای دین هَرچه خون که ریخته است
لاله روییده و ثَمَر دارد
آی مردم... ظُهور نزدیک است
شب به دُنبالِ خود سَحَر دارد
ظُلم آخر شکست خواهد خورد
روزگارِ خوشی بَ
کسی نمیدونست/ قصد سفر داره
کسی نمیدونست/ چقد هنر داره
کسی نمیدونست/ که چشم تر داره
حسین زهرا هم/ بهش نظر داره
اون صلوات شمار/ راه رسیدن به خدا بود
همون لباس سبز/ لباس رزم شهدا بود
با یه سلام هر شب/ زائر صحن کربلا بود
نوحه ی هر شبش یا ابا عبدالله
ذکر روی لبش یا ابا عبدالله
با دل بی قرار/ با حال نا معلوم
نگاش که میکنم/ دلم میشه آروم
مدافع وطن/ سینه زن حسین
شهید امنیت/ مجاهد مظلوم
به عشق کربلا/ رفت و گذشت از همه چیزش
امام حسینی بود/ که فاطمه کرده عزیزش
روضه ی این جوون/ به کربلا میره گریزش
سیدنا الغریب یا ابا عبدالله
یا شیب الخضیب یا ابا عبدالله
شعر و سبک: صادق اویسی
می آید از بهشت برین بوی خاک تان
ای تربت تیمم ما خاک پاک تان
عطر حرم معطرتان کرده تا ابد
اخلاص بود و عشق و صداقت ملاک تان
ای سالکان مسلک هفتاد و دو امید
مادر گذاشته دل خود را به ساک تان
از آیه ها گرفته ام این حرف نغز را
هرگز نمیرد آن که شود سینه چاک تان
سینا شده ست سینه ی ما بر کلیم عشق
خورشید قلب ماست رخ تابناک تان
ای سرخوشان ساغر بی باده! سالهاست
مستیّ ما نهفته به رگ های تاک تان
با جان خریده اید خطر را چو «باکری»
پروانه اید از آتش غم نیست باک تان
چون بوده است نقش نگین شما «علی»
در کوی عشق یکصدوده شد پلاک تان
ای سروها! سراسر این سرزمین شده ست
سیراب از آب قمقمه ی چاک چاک تان
در راه عشق
روز شهیدان
آنان که بر قرب خداوندی رسیدند
جان برکفان بی همانند شهیدند
ازاین سراب دنیوی با جان گذشتند
سرچشمه ی آب بقا را نیک دیدند
با جانفشانی و خداجویی وایثار
روحی خدایی بر تن ایران دمیدند
با نقد جان خاک وطن را حفظ کردند
در زیر خاک پاک میهن آرمیدند
نام حسین(ع) وفاطمه(س) سربندشان بود
این عاشقان در نزد زهرا رو سفیدند
پیر وجوان و نوجوان در بین آنهاست
برشاهدان کربلا نیکو مریدند
درخاطرات ما همیشه ماندگارند
ما ماندگان را در صف محشر امیدند
باید که بر این عاشقان دنباله رو بود
گم گشتگان را بی گمان راه پدیدند
شعر:اسماعیل تقوایی
جا مانده روی خاک صحرا رد پايت
پيچيده در گوش شقايقها صدايت
آنقدر از هجران ياران سوختی تا
اين داغ سنگين کرد از دنيا جدايت
دنبال عاشورا دويدی روزها را
آخر رسيدی به زمين کربلايت
فکه برايت: نردبان آسمانها
يک جفت پوتين قديمی: بالهايت
از سالهای جنگ مینی منتظر بود
تا خويش را روزی بيندازد به پايت
چشمت منوّر شد به ديدار شهيدان
ديدی خودت را گرم آغوشِ خدايت
رفتی ولی فتحالمبينها هست در پیش
مانده پس از تو بر زمين صدها روايت...
می خوام از دلای بیقرار بگم
می خوام از قربونیای یار بگم
با اجازه از تموم شهدا
می خوام از کاظم رستگار بگم
اونکه فرمانده ی لشگرم بوده
همیشه سایش روی سرم بوده
پیرو راه امام حاج کاظمه
یه بسیجی تمام حاج کاظمه
افتخار بچه های شهرری
میشه گفت تو یک کلام حاج کاظمه
لشگر دهی میدونه همیشه
هیچ کسی حاج کاظم ما نمیشه
آخرش مزدشو از خدا گرفت
درد کهنه ی دلش شفا گرفت
عملیات پر از غرور بدر
شرق دجله بوی کربلا گرفت
این خبر پیچید میون بچه ها
حاجی ام شد زائر کرببلا
دعاش این بود تک و تنها بمونه
بدنش تو بیابون جا بمونه
ذکر یا فاطمه الزهرا به لب
بی مزار شبیه زهرا بمونه
بعد سیزده سالی که دلارو برد
با تنش شمیم زهرارو
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
از آنها که خونین سفر کردهاند
سفر بر مدار خطر کردهاند
از آنها که خورشیدِ فریادشان
دمید از گلوی سحرزادشان...
حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید در هم، حصاری شگفت
از آنها که پیمانۀ «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند...
هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما...
بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بیزخم مردن غم عاشق است
بیار آتش کینه نمرودوار
خلیلیم! ما را به آتش سپار...
در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلّم کنیم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشیست هان! اولین شرط عش
مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
آنگاه که میرفت سفر هیچ نداشت
گمنامترین شهید را آوردند
جز پارهای از عشق دگر هیچ نداشت
خونین پَر و بالیم؛ خدایا! بپذیر
هرچند شکستهایم، ما را بپذیر
سر در قدم تو باختن چیزی نیست
این هدیۀ کوچکیست؛ از ما بپذیر
آنقدر نقش لالۀ پرپر کشیدی
تا آنکه آخر، عشق را در بر کشیدی
هر صبح، هنگام مرور خاطراتت
در خاطرت آلالهای دیگر کشیدی
یک روز یادت هست بین آتش و خون
جسم خودت را شکل خاکستر کشیدی؟!...
تو بارها بر روی دیوار تجسم
تصویر جسم خویش را بیسر کشیدی
تا آنکه بینام و نشان باقی بمانی
حتی پلاک از گردن خود برکشیدی
جسمت به روی رملهای فکّه جا ماند
روزی که تا اوج رهایی پر کشیدی
اثری نیست ز تو، لیک تماماً اثری
رفته ای از همه عالمیان دل ببری
وای ماکان... بسی سخت به مادر گذرد
چشم را دوخته بردر، زتو آید خبری
داغ تشییع پیکرت مانده
بر دل ما، سلاله ی زهرا (س)
گشته آزرده قلبمان ز فراق
ز فراق تو، رهبر والا
بودن ما، نبودنت، ای وای
سخت بگرفته روزگار به ما
یادمان آید آن حسینیه
صحنه هایی عمیق وبس زیبا
آرزویت شهید گشتن بود
شد نصیب تو عاقبت آقا
دلخوشیمان بود که بعد از تو
مجتبی رهبری کند ما را
کن دعایی برای مملکتت
بهر نابودی همه اعدا
کن دعا از برای امر فرج
از برای ظهور آن مولا
در محضر عشق امتحان میدادی
گویی که به خاک، آسمان میدادی
ای شهرۀ آسمان هفتم، چه غریب
آن شب به تن شلمچه جان میدادی
روایتی نو بخوان دوباره صدای مانای روزگاران
بخوان و طوفان به پا کن آری به لهجۀ باد و لحن باران
حماسه است این تغزل است این، حکایت کوهی از گل است این
بخوان از ایمان کوهساران بگو از احساس لالهزاران
بخوان از آنان که بین میدان وقارشان ذوالفقارشان شد
شکوهشان داده سربه زیری چنان بلندای آبشاران
اگر ابوجهل اگر اُمَیّه تو را به خاک شکنجه بستند
«سمیه» باش و «حمامه»، نشکن میان غوغای سنگباران
«نسیبه» باش آن دلاوری که به یاد کوه احد بمانَد
خروش تو بر هجوم دشمن نهیب تو بر فرار یاران
بگو که «اُمّ وهب» چگونه سر پسر را گرفته بر دست
رجز رجز آتش است و طوفان مقابل بهت نیزهداران
به قامت مادران ایمان به هیئ
حُسنِ یوسف رفتی اما یاسمن برگشتهای!
سرو سبزم از چه رو خونین کفن برگشتهای؟
از کجا میآیی ای عطر دل انگیز بهشت!
از کنار چند آهوی ختن برگشتهای؟
تو همان نوزاد در گهوارۀ من نیستی؟
خفته در تابوت حالا سوی من برگشتهای
با تفنگ و چفیه و سربند راهی کردمت
با کمان آرش از مرز وطن برگشتهای
خواستی روشن بماند چلچراغ انقلاب
با تو؛ ای شمعی که بعد از سوختن برگشتهای!
سرد گشته آتش اما شعلهور مانده غمت
باز پیروز از نبردی تن به تن برگشتهای
خطبۀ خون تو آغاز نمازی دگر است
جسم گلگون تو آیینۀ رازی دگر است
پیر شیراز وضو ساخته از چشمۀ عشق
غرق در خلسۀ خونین نمازی دگر است
جسم صد چاک تو هر چند فتادهست به خاک
مرغ جانت یله در اوج و فرازی دگر است...
بعد از این ساز دل زخمی ما را، یارا
پنجۀ خاطرهات زخمهنوازی دگر است...
سالکان ره توحید، مبادا سستی!
که فراروی شما راه درازی دگر است
در کف پیک سحر تا گذرد از دل شب
پارههای تن خورشید جوازی دگر است
نشود زمزمۀ خون شهیدان خاموش
سوز عرفانی این نغمه ز سازی دگر است
آنان که حلق تشنه به خنجر سپردهاند
آب حیات از لب شمشیر خوردهاند
تا در بهار بارش خون بارور شود
نخلی نشاندهاند و به یاران سپردهاند
بار امانتی که فلک بر نتافتش
بر دوش جان نهاده، در این راه بردهاند
این بیشمار لالهرخان در هوای یار
تا روز وصل ثانیهها را شمردهاند
هرچند شاخههای ز طوفان شکستهاند
هرچند شعلههای به ظاهر فسردهاند
روزیخوران سفرۀ عشقاند تا ابد
ای زندگان خاک! مگویید مردهاند!
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست
خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
«این نکته نوشتهاند بر دفتر عشق
سر دوست ندارد آنکه دارد سرِ دوست»(۱)
آهنگ و سرود لبتان سوختن است
اندیشۀ روز و شبتان سوختن است
این چیست میان تو و پروانه و شمع
کز روز ازل مذهبتان سوختن است؟
هر دل که طواف کرد گرد در عشق
هم خسته شود در آخر از خنجر عشق
این نکته نوشتهایم بر دفتر عشق
سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق
(منسوب به خواجه عبدالله انصاری)
این طرفهمردانی که خصم خوف و خواباند
بر حلق ظلمت خنجر تیز شهاباند
بر خاک میغلتند و گل میروید از خاک
روح بهاران، شوکت باران و آباند
نیلوفر عشقاند و با شوق شهادت
گرد نهال سبز حق در پیچ و تاباند
نازم وقار سرخشان را، این عزیزان
زخم زبان دشنه را با خون جواباند
جوشندهرودی پاک از سرچشمۀ خلق
سوی لقاءالله جاری با شتاباند
بر گردهٔ شبباوران و شبپرستان
شلاّق سرخ آذرخش اضطراباند
از نسل سرخ سربداران سلحشور
نامآوران خطهٔ دار و طناباند
یار وفادار رسول عصر خویشاند
عماروَش، بوذرمنش، حیدرمآباند
بغضگدازان هزاران نسل دربند
آتشفشانِ شیعه را خشم مذاباند
در جادههای سربی رزم شبانگاه
چابک