مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
آنگاه که میرفت سفر هیچ نداشت
گمنامترین شهید را آوردند
جز پارهای از عشق دگر هیچ نداشت
- دوشنبه
- 2
- اردیبهشت
- 1398
- ساعت
- 19:01
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
آنگاه که میرفت سفر هیچ نداشت
گمنامترین شهید را آوردند
جز پارهای از عشق دگر هیچ نداشت
خونین پَر و بالیم؛ خدایا! بپذیر
هرچند شکستهایم، ما را بپذیر
سر در قدم تو باختن چیزی نیست
این هدیۀ کوچکیست؛ از ما بپذیر
آنقدر نقش لالۀ پرپر کشیدی
تا آنکه آخر، عشق را در بر کشیدی
هر صبح، هنگام مرور خاطراتت
در خاطرت آلالهای دیگر کشیدی
یک روز یادت هست بین آتش و خون
جسم خودت را شکل خاکستر کشیدی؟!...
تو بارها بر روی دیوار تجسم
تصویر جسم خویش را بیسر کشیدی
تا آنکه بینام و نشان باقی بمانی
حتی پلاک از گردن خود برکشیدی
جسمت به روی رملهای فکّه جا ماند
روزی که تا اوج رهایی پر کشیدی
در محضر عشق امتحان میدادی
گویی که به خاک، آسمان میدادی
ای شهرۀ آسمان هفتم، چه غریب
آن شب به تن شلمچه جان میدادی
روایتی نو بخوان دوباره صدای مانای روزگاران
بخوان و طوفان به پا کن آری به لهجۀ باد و لحن باران
حماسه است این تغزل است این، حکایت کوهی از گل است این
بخوان از ایمان کوهساران بگو از احساس لالهزاران
بخوان از آنان که بین میدان وقارشان ذوالفقارشان شد
شکوهشان داده سربه زیری چنان بلندای آبشاران
اگر ابوجهل اگر اُمَیّه تو را به خاک شکنجه بستند
«سمیه» باش و «حمامه»، نشکن میان غوغای سنگباران
«نسیبه» باش آن دلاوری که به یاد کوه احد بمانَد
خروش تو بر هجوم دشمن نهیب تو بر فرار یاران
بگو که «اُمّ وهب» چگونه سر پسر را گرفته بر دست
رجز رجز آتش است و طوفان مقابل بهت نیزهداران
به قامت مادران ایمان به هیئ
حُسنِ یوسف رفتی اما یاسمن برگشتهای!
سرو سبزم از چه رو خونین کفن برگشتهای؟
از کجا میآیی ای عطر دل انگیز بهشت!
از کنار چند آهوی ختن برگشتهای؟
تو همان نوزاد در گهوارۀ من نیستی؟
خفته در تابوت حالا سوی من برگشتهای
با تفنگ و چفیه و سربند راهی کردمت
با کمان آرش از مرز وطن برگشتهای
خواستی روشن بماند چلچراغ انقلاب
با تو؛ ای شمعی که بعد از سوختن برگشتهای!
سرد گشته آتش اما شعلهور مانده غمت
باز پیروز از نبردی تن به تن برگشتهای
خطبۀ خون تو آغاز نمازی دگر است
جسم گلگون تو آیینۀ رازی دگر است
پیر شیراز وضو ساخته از چشمۀ عشق
غرق در خلسۀ خونین نمازی دگر است
جسم صد چاک تو هر چند فتادهست به خاک
مرغ جانت یله در اوج و فرازی دگر است...
بعد از این ساز دل زخمی ما را، یارا
پنجۀ خاطرهات زخمهنوازی دگر است...
سالکان ره توحید، مبادا سستی!
که فراروی شما راه درازی دگر است
در کف پیک سحر تا گذرد از دل شب
پارههای تن خورشید جوازی دگر است
نشود زمزمۀ خون شهیدان خاموش
سوز عرفانی این نغمه ز سازی دگر است
آنان که حلق تشنه به خنجر سپردهاند
آب حیات از لب شمشیر خوردهاند
تا در بهار بارش خون بارور شود
نخلی نشاندهاند و به یاران سپردهاند
بار امانتی که فلک بر نتافتش
بر دوش جان نهاده، در این راه بردهاند
این بیشمار لالهرخان در هوای یار
تا روز وصل ثانیهها را شمردهاند
هرچند شاخههای ز طوفان شکستهاند
هرچند شعلههای به ظاهر فسردهاند
روزیخوران سفرۀ عشقاند تا ابد
ای زندگان خاک! مگویید مردهاند!
این طرفهمردانی که خصم خوف و خواباند
بر حلق ظلمت خنجر تیز شهاباند
بر خاک میغلتند و گل میروید از خاک
روح بهاران، شوکت باران و آباند
نیلوفر عشقاند و با شوق شهادت
گرد نهال سبز حق در پیچ و تاباند
نازم وقار سرخشان را، این عزیزان
زخم زبان دشنه را با خون جواباند
جوشندهرودی پاک از سرچشمۀ خلق
سوی لقاءالله جاری با شتاباند
بر گردهٔ شبباوران و شبپرستان
شلاّق سرخ آذرخش اضطراباند
از نسل سرخ سربداران سلحشور
نامآوران خطهٔ دار و طناباند
یار وفادار رسول عصر خویشاند
عماروَش، بوذرمنش، حیدرمآباند
بغضگدازان هزاران نسل دربند
آتشفشانِ شیعه را خشم مذاباند
در جادههای سربی رزم شبانگاه
چابک
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست
خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
«این نکته نوشتهاند بر دفتر عشق
سر دوست ندارد آنکه دارد سرِ دوست»(۱)
آهنگ و سرود لبتان سوختن است
اندیشۀ روز و شبتان سوختن است
این چیست میان تو و پروانه و شمع
کز روز ازل مذهبتان سوختن است؟
هر دل که طواف کرد گرد در عشق
هم خسته شود در آخر از خنجر عشق
این نکته نوشتهایم بر دفتر عشق
سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق
(منسوب به خواجه عبدالله انصاری)
پرواز بیکرانه کشتیها
در ارتفاع ابر تماشاییست
بر سطح بینهایت اقیانوس
گویی هزار کشتی کوچک
با بادبان کج شده میرانند
رفتار کعبههای روان
بر شانههای صبر تماشاییست
بر شانههای ای کاش
بر شانههای اشک
بر شانههای همهمه و فریاد
آه ای کجاوههای معلّق
در باد
ای کعبههای کوچک چوبی!
ما زائر ضریح شما هستیم
امّا شما
اینگونه در طواف که هستید؟
آیا
بر شانههای ما
این فوج پرشکسته شمایید؟
یا نه،
این خیل خسته ماییم
کاینگونه سربلند
بر شانۀ نجیب شماییم؟
ما
بر شانۀ شماییم
بر شانۀ شما!
عمری به فکر مردمان شهر بودی
اما کسی حالا به فکر مادرت نیست
آسوده باش ای مرد، از امشب که دیگر
حرف و حدیث هیچکس پشت سرت نیست
همسایههایی که همیشه رسمشان بود
در طعنهها از یکدگر سبقت بگیرند
حالا میآیند آخر هفته سراغت
تا از مزارت هم شده، حاجت بگیرند!
هربار از تکرار تهمتها دلت سوخت
گفتی که باید مَرد، اهل درد باشد
رفتی که آنکس هم که بیزار است از تو
در خانه نانش گرم و آبش سرد باشد!
تو اهل بالا بودی از آغاز ای مرد
حیف است به پایین حواست بوده باشد
این زخمهای بیمحابایی که خوردی
شاید همان نان لباست بوده باشد!
با این همه در اوج خواهد ماند نامت
آنگونه که در آسمان شب، ستاره
ای سبزپوشِ روسفیدِ خفت
بیا به خانۀ آلالهها سری بزنیم
ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم
به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم
سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم
شبی به حلقۀ درگاه دوست دل بندیم
اگر چه وا نکند، دست کم دری بزنیم
تمام حجم قفس را شناختیم، بس است
بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم
به اشک خویش بشوییم آسمانها را
ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم
اگر چه نیّت خوبیست زیستن اما
خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم
ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم
سنگ قبر ماست دریا، نقش قبر ما نسیم
شهر ما آنسوی آبیهاست، دور از دسترس
شهر ابراهیم ادهم، شهر لقمان حکیم
اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض
صاف میآیی سر کوی «صراط المستقیم»
خاک آن عرشیست، گلهایش زیارتنامهخوان
سنگفرش آسمانش، بالهای یاکریم
شهر ما آبادی عشق است، اما راز عشق
عشق یعنی واژههای رمز قرآن کریم
عشق یعنی قاف و لام «قل هو الله احد»
عشق یعنی باء «بسم الله الرحمن الرحیم»
سرباز نه، این برادران سردارند
پس این شهدا هنوز لشکر دارند
مردم رفتند زیر تابوت سهرنگ
تا پرچم انقلاب را بردارند
اَلا یا اَیها السّاقی اَدِر کأسا و ناوِلها»
که درد عشق را هرگز نمیفهمند عاقلها...
به ذکر یا علی آغاز شد این عشق، پس غم نیست
«اگر آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
همین که دل به لبخند کسی بستند فهمیدند
«جرس فریاد میدارد که بربندید محملها»
به یُمن ذکر یا زهرایشان شد باز معبرها
«که سالک بیخبر نبوَد ز راه و رسم منزلها»
به گوش موجها خواندند غواصان، شب حمله:
«کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها»...
و راز دستهای بسته آخر فاش شد آری!
«نهان کی مانَد آن رازی کز او سازند محفلها؟»
شهادت آرزوشان بود و از دنیا گذر کردند
«مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دَعِ الدُنیا و اَهمِلها»
آهسته میآید صدا: انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام... بال و پرم آنجاست...
قرآن جیبی، قدری از پیراهنی خاکی
یک ساعت کهنه کنار دفترم آنجاست...
دست و... خشابی خالی و... مشتی گره کرده
عکس امام و قطعهای از باورم آنجاست
یک قمقمه، یک فین غواصی و یک لبخند
یک یادگاری از نگاه مادرم آنجاست
مهر نمازم لای شببوها نمایان است
«یک چشمه، یک رود» از دو چشمان ترم آنجاست
حالا ببند آن چشمهای نازنینت را
تا ننگری که استخوان پیکرم آنجاست
حس میکنم هرشب حضورت را کنارم
وقتی به روی خاک تو سر میگذارم
بگذار دستت را به روی شانهام باز
از دست رفته بعد تو صبرم، قرارم!
قرآن که میخوانم تو هم میخوانی انگار
کوثر بخوان تا رود رود اینجا ببارم
وقتی نگاهت از رهایی حرف میزد
احساس میکردم تو را دیگر ندارم
یادت میآید موقع رفتن چه گفتی؟
جان عزیزت روز و شب چشمانتظارم
سر میگذارم روی خاکت باز امشب
ای کاش سر از خاک دیگر برندارم
گفتند از صلح، گفتند جنگ افتخاری ندارد
گفتند این نسلِ تردید با جنگ کاری ندارد
گفتند شمشیرها را در قاب خاتم بگیرید!
ابزار عیّار بودن، اینجا عیاری ندارد
گفتند مردانه مردن یک اصطلاحِ قدیمیست
بر کشته، اشکی نریزید، وقتی مزاری ندارد!
گفتند آن هشت ساغر، از بادۀ خانگی بود
مستِ شرابِ تساهل، دیگر خماری ندارد
گفتند، گفتند، گفتند تا بشکند پایِ غیرت
غافل که این زخم جز عشق، مرهم گذاری ندارد
خبر رسید که سیصد کبوتر آوردند
ولی کبوتر بیبال و بیپر آوردند
رهاتر از نفس صبح، با نسیم صبا
به سوی عرش پریدند و پر درآوردند...
هزار پنجره را رو به آه، وا کردند
هزار حنجره اللهاکبر آوردند
دوباره تکهای از خاک را نشان کردند
دوباره پیکر صدچاک و بیسر آوردند
برای این همه چشمان منتظر امروز
هزار دیدۀ در خون شناور آوردند
از آن همه نفس شعلهور ولی تنها
پلاک و چفیه و یک تکه دفتر آوردند
بهار نیست؛ ولی از کجا نمیدانم،
چگونه این همه یاس معطّر آوردند...
غبار آه نشستهست بر در و دیوار
چقدر آینه یکبار دیگر آوردند
به روی شانه چنان استوار میرفتند
که اشک کوچه و بازار را درآوردند...
دوباره شهر، به ت
وانهادهست به میدان بدنش را این بار
همره خویش نبردهست تنش را این بار
تا ز مرز خودی خود گذرد، تجربه کرد
پا نهادن به سر خویشتنش را این بار
زین سپس خلوت او معبد ابراهیمیست
که شکستهست بت ما و منش را این بار
آنقَدر رفته در این مرحله از خویش که من
خواندهام فاتحۀ آمدنش را این بار
مثل یک موج در آغوش خطر حس میکرد
لحظۀ آبی دریا شدنش را این بار
تا از او گَرد تعلق نشود دامنگیر
همه دیدند به دریا زدنش را این بار
دل من چشم تو روشن! که نسیم آوردهست
بویی از رایحۀ پیرهنش را این بار
سینهسرخانِ مهاجر که روایت کردند
بال در بالِ مَلَک پر زدنش را این بار:
دیده بودند به تشییع شقایقهامان
بر سر دست مل
مثل پرندهای که بیبال و پر بماند
فرزند رفته باشد اما پدر بماند...
میگفت امانت من آمد برای رفتن
کِی رسم بوده اصلاً یک رهگذر بماند؟...
حتماً به تو شهادت میآید و به من داغ
باید رها شود تیر، باید سپر بماند
دیدار واپسین است، معنای بغض این است:
وقت سفر بگویند: «این یک نفر بماند»
وقت وداع فرزند، آنقدر ریخت اسفند
تا آتش فراقش خود شعلهور بماند
حالا به یک پر از او راضیست چشمهایش
چشمی که قول داده دائم به در بماند
تا این که شوکرانش، جاری شود به جانش
جانی که قسمت اوست چون محتضر بماند
مرگ است انتظارش، ترجیح میدهد تا
با یک خبر «بمیرد» تا بیخبر «بماند»
اینبار یوسف اما هرگز نخواهد آمد
باید که
کسی مانند تو شبها به قبرستان نمیآید
بدون چتر، تنها، موقع باران نمیآید
میان قبرها یک گوشه را گلزار میخوانند
کسی تا گل نباشد سمت این گلدان نمیآید
به یادت مانده روزی را که گفتی ای پسر! با عشق
کسی که میرود سمت خطر، آسان نمیآید
پسر رفت و تو با اندوه جانکاهی به خود گفتی
که جز رخت سفر رختی به این گردان نمیآید
عصای دستت از دست تو رفته، خوب میدانی
که این یوسف سلامت جانب کنعان نمیآید
نشستی کنج خانه سالها، بیشک به این خانه
دگر نامی به غیر از کلبۀ احزان نمیآید
شلوغیهای بعد از جنگ را دیدی، خدا را شکر
صدای گریهات تا آن سوی ایوان نمیآید
نشستی، صبر کردی، صبر کردی، طاقت آوردی
اگر که عاشق
فکر میکردم که قدری استخوان میآورند
بعد فهمیدم که با تابوت، جان میآورند
بعد فهمیدم که در واقع کبوتر بودهای
چون قفس پشت قفس هی آسمان میآورند...
جای تو ای مرد! روی شانۀ این مردم است
حق بده! دارند با خود قهرمان میآورند
حکمتی دارد اگر هم پشت گردون خم شده
خب جهان هم پیر شد از بس جوان میآورند
در گذار از کوی مفقودالاثرها بادها
بوی یاس از سوی قبر بینشان میآورند
شادم از برگشتنت، ناراحتم از رفتنت
عشقها لبخند و بغض همزمان میآورند
فکر میکردم که قدری استخوان میآورند
بعد فهمیدم که با تابوت، جان میآورند
دیدن یک مرد گاهی کار طوفان میکند
لحظهای تردید چشمت را پشیمان میکند
مرد گاهی قدبلند و خوشبیان و شوخ نیست
مرد گاهی چهرهاش را نیز پنهان میکند
گاه او را میستایند و نمیدانند اوست
گاه بعضیها که میپرسند کتمان میکند
گاهگاهی میروم با «مرد» همدردی کنم
اشتیاقم را به یک لبخند مهمان میکند
از پسرهایش که میپرسم جوابش ساده است:
«انتخاب مردها را عشق آسان میکند»
اولی بیسر که برمیگشت خیلی شکر کرد
شکر نعمت نیز نعمت را فراوان میکند
دومی مفقود شد، رو کرد سمت سومی...
مرد گاهی درد را با درد درمان میکند...
آیههای صبر از عمق نگاهش خواندنیست
مرد با آرامشش تفسیر قرآن میکند
زل بزن در چشم او
بر مزاری نشست و پیدا شد،
حس پنهان مادر و فرزند
خاطرات از نگاه او جاری
در دلش داغ و بر لبش لبخند
ناگهان در دلش غمی حس کرد
زیر و رو شد زمان، زمین لرزید
لحظهای پلکهای خود را بست
جنگ را در مقابلش میدید
دو جوان شهید آوردند
بغض مادر شکست در خیمه
تا که شرمندهاش نباشد عشق
نه! نیامد، نشست در خیمه
لحظهای بعد در دل دشمن
نوجوانی به روی خاک افتاد
نام او را در آسمان میدید
گرچه از گردنش پلاک افتاد
قبرها را یکییکی میشست
قطرهقطره نگاه آرامش
دیدن عکسها به او میداد
خبری از شهید گمنامش...
اگر چه خانه پر از عکس و نام و نامۀ توست
غریب شهری و زخمت شناسنامۀ توست
تو از کدام بهاری؟ تو، ای شکوفۀ زخم!
که عطر خانهام از جانماز و جامۀ توست
هنوز داغ تو تازهست، مثل رنگ انار
و رودخانۀ چشمان من، ادامۀ توست
دوباره من غزل عاشقانه خواهم گفت
و عاشقانهترین شعر من، چکامۀ توست
همیشه چشم به راه توام که برگردی
هزار پنجره در انتظار نامۀ توست
گفته بودی که به دنیا ندهم خاک وطن را
بردهام تا بسپارم به دم تیر بدن را
باد از پیرهنت رد شده تا باز بیارد
به مشام گل هر باغچهای عطر ختن را
کربلاییست هویزه که در آن عهد نمودی
مثل مولات نبینی به بدن غسل و کفن را...
پای در راه شهادت که نهادی و سرت رفت
یاد دادی به همه عالمیان زنده شدن را
حال با خواندن یک دسته گل فاتحه بر تو
قصد دارم که معطر بکنم باز دهن را
باران تیر آمد به بالینِ کبوترها
خون میچکید از لابهلای زخمی پرها
در پیکر دشمن هراس مرگ میپیچید
از خشمناک نعرۀ اللهاکبرها...
ما هر زمان عباس را در جبهه میدیدیم
در روی «همتها» و سیمای «دل آذرها»
در کربلای پنج من دیدم که میرفتند
بر سینۀ سرنیزههای خصم، پیکرها
در کربلای پنج من دیدم که میگفتند
«الله اکبر»! «یا حسین»! عباس و جعفرها
دیدم پس از مرگ برادر خطبه میخواند
زینب درون دیدۀ گریان خواهرها
یا فاطمه! صبر تو را من بارها دیدم
در بردبار سینۀ سوزان مادرها
در کربلای پنج در خط مقدم بود
باران تیر آمد به بالین کبوترها
چون لالۀ شکفته صفایی عجیب داشت
مثل شکوفه رایحهای دلفریب داشت
وقتی که رفت، مثل شهیدان کربلا
پیراهنی سپید پر از بوی سیب داشت
چشمش پر از طراوت سبز حضور بود
روحی بلند و حال و هوایی غریب داشت
همراه عاشقان شهادت شب عروج
دست دعا به سنگر اَمّن یُجیب داشت
رفت و به توشۀ سفر آسمانیاش
تسبیح و مُهر و شانه و قرآن به جیب داشت
خونین کفن به کوی ملاقات دوست رفت
در آرزوی وصل، دلی بیشکیب داشت