غزل عشق و آتش و خون بود که تو را شعر نینوا میکرد
و قلم در غروب دلتنگی، شرح خونین ماجرا میکرد
عطش و اشک و آتش و غم بود، در تب کودکان بغضآلود
منجی چشمهای منتظران، جمعه در حقشان دعا میکرد...
جادهها هر چه دورتر میشد، چشمهامان صبورتر میشد
شهر آن روز هر چه اکبر داشت، بیریا نذر کربلا میکرد
خنجر آبدیدۀ دشمن، در شررهای باد میرقصید
پیش چشمان بیقرار فرات، سر یک نخل را جدا میکرد...
عشق میدید بازی خون را، پیکر نخلهای کارون را
قبلهای سرخ، خاک مجنون را سجدهگاه فرشتهها میکرد
خاک میبرد لالههایی را که علمدار نینوا بودند
مادری در کنار تربتشان، هی اباالفضل را صدا میکرد
آی آنها که ب
- پنج شنبه
- 6
- تیر
- 1398
- ساعت
- 11:59
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور



◾تقدیم به شهدای تفحص
