ديشب كه ميهمان به سرايم قدم گذاشت
از سفره غير نان و نمك هيچ بر نداشت
از خانه ام كه رفت دلم تاب و تب گرفت
مي رفت و همچو اين دل من ماه شب گرفت
گفتم بيا تو اين سحري را بمان مرو
سوزانده است قلب مرا اين اذان مرو
جانسوز تو نگاه بر اين آسمان مكن
خاك عزا بيا و سر خاندان مكن
مي رفت و گفت موعد ديدار آمده
وقت زيارت رخ دلدار آمده
مي رفت و گفت گشته دلش تنگ فاطمه
مي برد با خودش دل پر خون ما همه
خالي ست جاي فاطمه تا ديده تر كند
يا ناله اي كشد همه را خون جگر كند
خالي ست جاي فاطمه يار پدر شود
در كوچه هاي كوفه برايش سپر شود
آتش دگر به شهپر روح الامين نشست
فرق علي شكافت و روي زمين نشست
محراب مس
- پنج شنبه
- 19
- مرداد
- 1391
- ساعت
- 13:19
- نوشته شده توسط
- علی



