از چه عمرم آفتاب عمرت آمد روی بام
از چه امشب با اشاره می کنی بر من سلام
سر اگر بر سر زانو نگذارم چه کنم
چه کنم من گره افتاده به کارم چه کنم
در کنار بستر تو ای طبیبم
تا سحر در ناله ی أمّن یجیبم
فاطمه جان فاطمه جان فاطمه جان
یار افتاده ز ناله بشنو ناله ی من
آهت آتش زده من را ماه در هاله ی من
نمی دونم نمی دونم من تنها چه کنم
نمی دونم نمی دونم بی تو زهرا چه کنم
بود و هستم بی تو هستم سر به دیوار
پیر هجده ساله ام خدا نگهدار
فاطمه جان فاطمه جان فاطمه جان
تو سراپا رنج و دردی من سراپا اشک و آه
مُردم از خجلت چو دیدم می روی اینگونه راه
من و دیدی نمی دیدی وای من
به زمین پا می کشیدی وای من
یار من بار دگر
- سه شنبه
- 27
- اسفند
- 1392
- ساعت
- 14:42
- نوشته شده توسط
- سید محسن احمدزاده صفار








