زهرای تو علی جان،تاب و توان ندارد
در جسم و جان خود جز،درد نهان ندارد
از اینهمه مصیبت،درد نهان و غربت
کس همچو من علی جان،قدّ کمان ندارد
این دلغمین و خسته،با پهلوی شکسته
در شهر خود مدینه،یک همزبان ندارد
آن بی حیا مرا زد،از کینه وحشیانه
از ضرب تازیانه،دستم توان ندارد
زینب عزیز زهراست،زین پس غریب و تنهاست
تا آخر این گلم جز،اشک روان ندارد
بنگر علی به حالم،دیگر نما حلالم
شرمنده ام ز رویت،زهرا زمان ندارد
این غم بود به سینه،فاطمه در مدینه
زائر کسی به غیر از،صاحب زمان ندارد
بنگر بر این"رضایت"،دلبسته و گدایت
غیر از ولای حیدر،حصن امان ندارد
- پنج شنبه
- 6
- دی
- 1397
- ساعت
- 19:53
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور






