من و این گریه ی خواهی نخواهی
سیاهی می رود چشمم سیاهی
برای دلخوشیم ، گرچه سخت است
بکش از سینه آهی گاه گاهی
وجودِ کودکانم آب رفته
خوشیم با همین سیلاب رفته
ندارم چاره ای جز اینکه گویم
کمی آرام مادر خواب رفته
گمانم بعد از این مهمان نداریم
عزیزانم گمانم نان نداریم
کنیزت گفت گُلها وقت بازیست
به او گفتند فضه جان نداریم
محال است از تو این نا مهربانی
اگرچه پوست روی استخوانی
دوباره سرفه کن یعنی که هستی
تکانی خور تکانی خور تکانی
شده غم همدمِ دیرینه ی تو
تَرَک اُفتاده بر آئینه ی تو
بلد بودند من را هم شکستند
شبیه زخمهای سینه ی تو
نفس می زد تو را می زد مغیره
و قنفذ را صدا می زد مغیره
از این اوضاعِ چادر خوب
- پنج شنبه
- 10
- آبان
- 1397
- ساعت
- 19:14
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور







باور نمیکردم که خاموشت ببینم
آنشب به وقت غسل تو،من زار میزدم
اي مِهرِتو سرمايهٔ فردا زهرا س
