شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

مرتب سازی براساس

دخترم *

2453
7

دخترم دخترم

خونمون ابری شده چشماتو واکن دخترم

وقت بی صبری شده منو نیگا کن دخترم

نکنه غمگین باشی وقتی بابات میاد خونه

گره نازک ابروهاتو و اکن دخترم

وقتی من رفتم بیا بعضی شبا به یاد من

جا نمازو واکن ومنو دعا کن دخترم

براشون دعابکن اگر چه بی خیالتن

باهمه همسایه ها اینجوری تا کن دخترم

تا زمین خوردی پاشو اگر چه خاک آلود باشی

یاعلی بگو وبابا رو صداکن دخترم

اگر احساس خطر کردی برا جون بابات

دلتو بسوزونو آتیش به پا کن دخترم

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:11
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم

مهدی جان *

2438

مهدی جان مهدی جان

لفظ طیار تو معراج برد معنی را

اشک چشمان تو میخانه کند دنیا را

تکیه بر کعبه بزن سر بده آواز ظهور

چون که این کار تو خوشحال کند زهرا را

آن که در قدرت تو رفتن امروز نهاد

داد بر قبضه ی تو آمدن فردا را

کعبه را شوق طواف تو نگهداشته است

ورنه ریگ است و بگردد همه صحرا را

هرکه زنده است به خورشید سلامم ببرد

ما که مردیم و ندیدیم به خود گرما را

ای عطش تشنگی کوزه به دریا برسان

یک نفر یک خبر از ما بدهد دریا را

شیخ رضا جعفری

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:11
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

نرومادر *

2288

نرومادر نرومادر
نرو ای همدم تنهایی بابا، مادر

می شود بعد تو بابا تک و تنها، مادر

چه مگر بر سر تو رفته در آن کوچه ی شوم

پس از آن حادثه افتاده ای از پا، مادر

آخرین بار که گیسوی مرا شانه زدی

لرزه دست تو لرزانده دلم را مادر

من و بی مادری ، ای وای، برایم زود است

کاش می شد که از اینجا بروم با مادر

سید محمد جواد شرافت

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:13
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

اشعار کوتاه به مناسبت ایام فاطمیه (سری سوم) *

5871
1

اشعار کوتاه به مناسبت ایام فاطمیه (سری سوم) .سری سوم اشعار کوتاه به مناسبت ایام فاطمیه

جاهلان خیال بافتند / فرق شیعه را شکافتند
زخم شیعه را نمک زدند / قفل بر در فدک زدند
تاب دیدنت نداشتند / داغ بر دلت گذاشتند
تیر و قلب عاشق آه آه / سیلی و شقایق آه آه

حضرت فاطمه-س:
خداوند امر به معروف را برای اصلاح مردم قرار داد

ای بتول پاک السلام / قلب چاک چاک السلام
حاصل جوانی علی / ماه ارغوانی علی
لحظه ای درنگ کن بمان / وقت ناتوانی علی
بی تو سر بلند می کنند / دشمنان جانی علی
بی تو سجده می کند به خاک / روح آسمانی علی . . .

.
یا علی خرابم از غمت / سوختم کبابم از غمت
زخم کهنه را نمک زدند / همسر تو را کتک زدند . . .
.

ای تو مهر آب فاطمه / اسوه ی حجاب

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:14
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

درد دلی با بقیع *

2297

درد دلی با بقیع درد دلی با بقیع

من عاشق و سرگشته ى كوى تو هستم
دلداده ام، ديوانه ى روى تو هستم

يا فاطمه! دايم ثناگوى تو هستم
هر سو روم، بينم كه در سوى تو هستم

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازاین غم
گم كرده ام پيدا نشد

اى عاشقان! من نوگلى گم كرده دارم
چون مرغ بسمل از فراقش بيقرارم

اندر مدينه، جستجو گرديده كارم
يا رب! سحر كى مى شود اين شام تارم؟

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازين غم!
گم كرده ام پيدا نشد

گاهى كنم رو جانب قبر پيمبر
گاهى ز غم كوبم به ديوار بقيع سر

سر مى كشم در جستجويش من به هر در
آخر كجا هستى بگو مظلومه مادر؟

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازين غم!
گم كرده ام پيدا نشد

اى جان فداى ديدگان خونفشانت
اى من ب

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:14
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

فهرست غم *

2094

فهرست غم فهرست غم

دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نيست
دل اگر نشكند از ماتم او، جز ِگل نيست

خون و اشك از دل و از ديده ما مى‏جوشد
فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است
قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است

رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند
با دل خسته و بشكسته على تنها ماند

اثر دست ‏ستم از رخ نيلى نرود
هرگز از ياد على، ضربت‏ سيلى نرود

با على راز نگفتى تو زبازوى كبود
باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود

شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا
مرگ جانسوز چرا؟ دفن غريبانه چرا؟

داغ ما آتش و ميخ در و سينه است هنوز
مدفن گمشده در شهر مدينه است هنوز

قاسم نصیر پور

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:15
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

گفت و گویى با بقیع *

2272
1

گفت و گویى با بقیع گفت و گویى با بقیع

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع

تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع

خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه

در تو مى‏بینم شكوهِ آسمان را اى بقیع

پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست

كرده‏اى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع

مى‏رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه

بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع

بیت الاحزان بود و زهرا، هیچ كس باور نداشت

تا كنند از او دریغ آن سایبان را اى بقیع

عاقبت از جور گلچین، سایه این گل شكست

در بهاران دید تاراج خزان را اى بقیع

گرچه باغ یاس او پُر شد ز گل‎هاى كبود

با على، زهرا نگفت این داستان را اى بقیع

سیلى گلچین چو گردد با رخ گل آشنا

بل

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:16
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

مزار كعبه ى دلها كجاست؟ *

2473

مزار كعبه ى دلها كجاست؟ مزار كعبه ى دلها كجاست؟

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقيع!
تا ببينم دوست دارى ميهمان را اى بقيع؟

خاكى، اما برتر از افلاك دارى جايگاه
در تو مى بينم شكوه آسمان را، اى بقيع!

پنج خورشيد جهان افروز در آغوش توست
كرده يى رشگ فلك اين خاكدان را، اى بقيع!

مى رسيم از گرد ره با كوله بار اشك و آه
بار ده اين كاروان خسته جان را اى بقيع!

بيت الاحزان بود و زهرا، هيچكس باور نداشت
تا كنند از او دريغ اين سايبان را اى بقيع!

عاقبت ار جور گلچين شاخه ى اين گل شكست!
در بهاران ديد تاراج خزان را اى بقيع!

گر چه باغ ياس او پر شد زگلهاى كبود!
با على هرگز نگفت اين داستان را اى بقي

سيلى گلچين چو گردد با رخ گل آشنا

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:17
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

ماجرای تلخ گل *

2199

ماجرای تلخ گل ماجرای تلخ گل

باغ از يك سو در آتش، خرمن گل يك طرف
غنچه ى نشكفته يك سو، دامن گل يك طرف

مى زند آتش به جان بلبل حسر نصيب
غارت گلچين ز يك سو، چيدن گل يك طرف

شعله در باغ ولايت سر كشيها كرد و، سوخت
غنچه ى را پيراهن از يك سو، تن گل يك طرف

اى دريغا در ميان شعله هاى كينه سوخت
غنچه را تن يك طرف، پيراهن گل يك طرف

بلبل پر بسته را از باغ بيرون مى برند
خس ز يك سو، خار يك سو، دشمن گل يك طرف

مى زند اين تازيانه، مى زند آن با غلاف
قنفذ از يك سو، مغيره، دشمن گل، يك طرف

يك طرف، بيشرمى آتش بيار معركه
ماجراى تلخ سيلى خوردن گل، يك طرف

يك طرف، بر روى نازكترز گل سيلي زدن
ديدن بر روي خاك افتادن گل ، يك طرف

يك

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:18
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

آتش کین *

2038

آتش کین آتش کین

چنان در آتش كين سوخت گلچين، خرمن گل ر ا
كه از بلبل ربود آرام و، از دلها تحمّل را

مدينه! باغبان را گو به باغ گل چه مى آيى
كه مى بندند پيش ديده ى گل، بال بلبل را

در آغوش محبت غنچه ى نشكفته يى دارد
خدا را رحم كن گلچين و، مشكن شاخه ى گل را

مدينه! گو به بلبل آشيان از باغ بيرون بر
كه مى سوزند اينجا در كنار غنچه، سنبل را

مگر بلبل چه فيضى مى برد از صحبت اين گل
كه يكدم برنمى دارد از او چشم توسل را؟

مدينه! غنچه ى پرپر، گل خزان، گلزار در آتش
ببين بيرحمى گلچين و ميزان تطاول را

چرا امشب به سوى باغ گل، بلبل نمى آيد؟
مگر از ياد خود برده ست گلهاى قرنفل را؟

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:19
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

ماتم عظمی *

2279

ماتم عظمی ماتم عظمی

خداوندا چرا دل‎ها گرفته
جهان را ماتمى عظمى گرفته

چرا سرها بود بر زانوى غم
سحاب تیره عالم را گرفته

چه غوغایى به یثرب گشته برپا
كه موج فتنه‏ها بالا گرفته

ز جور امت و هجران بابا
دل صدیقه كبرى گرفته

زدند آتش به درب مهبط وحى
كه دودش گنبد خضرا گرفته

امیرمؤمنان سردار اسلام
غم عالم به قلبش جا گرفته

فدك را از كف دخت پیمبر
ریاكاران بى‏پروا گرفته

چه رخ داده مگر از بهر زهرا
كه روى خویش از مولا گرفته

مه برج نبوت منخسف شد
كه قرص صورت زهرا گرفته

سیه كرده است قنفذ بازویش را
به دستورى كه زان رسوا گرفته

گلویش را فشار غصه و غم
ز دست ‏بى‏وفائی‎ها گرفته

امید از زندگى ببریده دیگر
ز دنیاى دنى د

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:20
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

آرزوی مرگ *

2309

آرزوی مرگ آرزوی مرگ

نيلى بوَد ز سيلى بيگانه، روى من
داغ پدر، سپيد نموده ست موى من!

شبهاى درد و ناله و غم، تا سپيده دم
با پهلوى شكسته بود گفتگوى من!

تابى به تن نمانده و زينب ز روى مهر
وقت نماز آورَد آب وضوى من!

بيزارم از جفاى نفاق افكنانْ پدر!
جز مرگ در جهان نبوَد آرزوى من!

دخت تو از حريم ولايت دفاع كرد

چون بود آبروى على، آبروى من
رخت از جهان به سوى جنان مى كشيم ما
از كردگار خواهشم اينست: شوى من

تا ننگرد به بازوى آزرده و كبود
از زير پيرهن بدهد شتستشوى من

روز جزا پناه دهم (تائب) حزين
گر آيد از طريق محبت به سوى من

تائب

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:22
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

روح آفتاب *

1924

روح آفتاب روح آفتاب

ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی
بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی

پهلوی منهم از خبر رفتنت شکست
رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی

با قطره قطره اشک سلامت نموده ام
زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی

خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو
بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی

رفتی و روی صورت خود را کشیده ای
ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی

بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند
رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی

روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد
مردم از این خطاب چرا نمی شوی

می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها
ای غنچه های ناب چرا پا نمی شوی

رحمان نوازنی

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:23
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

غريب و خسته و تنها *

3330
6

غريب و خسته و تنها Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:min

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 20:22
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

سيل اشكم راه بينائي گرفت *

2407
4

سيل اشكم راه بينائي گرفت سيل اشكم راه بينائي گرفت
بند بندم عطر زهرائي گرفت
عشق را از فاطمه آموختم
چشم بر دست كبودش دوختم

دست او صدها گره وا مي كند
دست او والله غوغا مي كند
دست او مشكل گشاي عالم است
روي آن جاي لبان خاتم است
دست او دنياي احسان و صفاست
دست او مشكل گشاي مرتضي است
حيف شد آن دست را دشمن شكست
با غلاف تيغ اهريمن شكست
گويمت از قصه شهر نبي
از شرار آتش و بيت علي
درد بود و آتش و افسردگي
ياس يود و سيلي و پژمردگي
آه بود و ناله و بغض گلو
پهلوئي بودو لگدهاي عدو
در ميان كوچه آن دنيا پرست
راه را بر مادر سادات بست
گويمت سر بسته در آن كوچه ها
فاطمه گم كرد راه خانه را
آه اي مجنون زبان در كام گير
لب فرو بند و كمي آرام گير

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 20:23
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

پناه عالمى، درگاه زهراست *

3338
2

پناه عالمى، درگاه زهراست پناه عالمى، درگاه زهراست
بشر حيران، ز قدر و جاه زهراست
صراط او، صراط المستقيم است
كه راه رستگارى، راه زهراست

تمام نور خورشيد نبوّت
نمايان از جمال ماه زهراست
على در شاهراه عشق و توحيد
هماره همدم و همراه زهراست
شرف، اين بس اميرالمؤمنين را
كه مهرش در دل آگاه زهراست
به هرجا، شمع دانش، مى دهد نور
ز نور علم دانشگاه زهراست
ز سوز گفته «عجل وفاتى»
نمايان غصّه جانكاه زهراست
ز جور ظالمان، اظهار نفرت
به صبح و شام، اشك و آه زهراست
اگر مخفى بُود، قبرش عجب نيست
كه رمز نام «سرّ اللّه» زهراست
صداى شيون از هر سو بلند است
كه ختم عمر بس كوتاه زهراست
بياييد اى گُنهكاران، بگرييم
جلاى دل، غم دلخواه زهراس
(حسانا) مى

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 20:23
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟! *

2758
1

چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟! چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟!
ز فضّه راز آن پرسيدم و گويا نمى داند!
نفَس از سينه اش آيد به سختى، گشته معلومم
كه بيش از چند روزى پيش ما، مادر نمى ماند!

به جان من، تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضّه!
كه ديده مادرى از دختر خود رو بپوشاند؟!
الهى! مادرم بهر على جان داد، لطفى كن
كه جاى او، اجل جان مرا يكباره بستاند!
به چشم نيمْ باز خود، نگاهم مى كند گاهى
كند از چهره تا اشك غمم را پاك و نتواند!
دلم سوزد بر او، امّا نمى گريم كنار او
مبادا گريه من، بيشتر او را بگرياند!
كنار بسترش تا صبحدم او را دعا كردم
كه بنشيند، مرا هم در كنار خويش بنشاند
بسى آزار از همسايگانش ديد و، مى بينم
دعا درباره همسايگانش

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 20:23
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

امشب به نخل آرزويم برگ پيداست *

3886
5

امشب به نخل آرزويم برگ پيداست امشب به نخل آرزويم برگ پيداست
بر چهره زردم نشان مرگ پيداست
امشب مرا در بستر خود واگذاريد
بيمار بيت وحى را، تنها گذاريد

دوران هجرم رو به اتمامست امشب
خورشيد عمرم بر لب بامست امشب
چون روز آخر بود، كارِ خانه كردم
گيسوى فرزندان خود را شانه كردم
ديدى چه حالى در نمازم بود اَسْما؟!
اين آخرين راز و نيازم بود، اَسْما!
آخر نگاه خويش را، سويم بيفكن
مى خوابم اينك، پرده بر رويم بيفكن
ديدى اگر خامش به بستر خفته ام من
راحت شدم، پيش پيمبر رفته ام من!
شب ها برايم بزم اشك و غم بگيريد
در خانه آتش زده، ماتم بگيريد!
از من بگو با زينب آزاده من
برچيده نگذارد شود سجّاده من
من رفتم امّا، يادگارم ـ زينب ـ اين جاست
روح

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 20:23
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود *

2242

آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود
نور چشمان نبى، فاطمه زهرا بود!
گل مينوى بهشتى به جوانى پژمرد
آن كه عطر نفسش، بوى خوش گلها بود
پاره جسم نبى را ز جفا آزردند

مأمن فاطمه، بيت الحزَن صحرا بود!
همه گفتند: على بعد وى از پا افتاد
كوه صبرى كه چنان ثابت و پابرجا بود!
تا جگر گوشه محراب خدا را كشتند
چشم حيدر ز غمش يكسره خون پالا بود
رفت زهرا و على زآتش داغش همه عمر
سوخت چون شمع سراپاى، اگر بر پا بود!
بارد از ديده خود خون جگر «جيرودى»
بس كه آن ماتم جانسوز، توان فرسا بود
(كاظم جيرودى)

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 20:23
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

آتش به جان گلشن طاها فتاده است *

2226

آتش به جان گلشن طاها فتاده است آتش به جان گلشن طاها فتاده است
غنچه غریب زیر قدم ها فتاده است
کوثر میان شعله آتش فتاده است
زخمی باد حادثه طوبا فتاده است

بابا میان کوچه دلش پشت در مگر
مادر میان معرکه تنها فتاده است
دست فرشته ها همه از غم به صورت است
نقشی کبود بر رخ زهرا فتاده است
فضه برس به داد که مادرزدست رفت
جای درنگ نیست همین جا فتاده است
بازوی او بگیر و بزن آب بر رخش
از پا به راه یاری بابا فتاده است
بانو نشسته سینه زنان آه می کشد
تا ریسمان به گردن مولا فتاده است

  • یکشنبه
  • 28
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 20:23
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

سوختم *

2127

 سوختم سوختم

منكه از عشق علي چون شمع شيدا سوختم

صاحب جنت منم، اما در اينجا سوختم

سوختم تا يك سر مويي نسوزد از علي

تا بماند رهبرم من بي مهابا سوختم

بي گنه بودم ولي در آتشم انداختند

محسنم شد كشته، ناليدم كه بابا سوختم

زينبم مي ديد آتش زائر رويم شده

از پريشاني او در بين اعدا سوختم

صورت آتش گرفته تا زسيلي شد كبود

شكر كردم، بهر حفظ جان مولاسوختم

مثل چشم مجتبي مسمار يارب سرخ بود

من نمي گويم چه شد تنهاي تنها سوختم

هركه نان از سفره ي ما برده بود استاده بود

بسكه نامردي بود در اين تماشا سوختم

سوختم تا شعله ي عشقت بماند جاودان

پاي تا سر يا علي با اين تمنا سوختم

جواد حيدري

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:18
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

به دلم افتاده *

2767

به دلم افتاده به دلم افتاده

به دلم افتاده مادر دردتو دوا می گیره

خوب می شی مادر دوباره خونمون صفا می گیره

به دلم افتاده مادر دوری از اجل می گیری

زخم پهلوت می شه درمون باز منو بغل می گیری

باغبون رحمی به ما کن چشماتو دوباره وا کن

جون زینب تو برای خوب شدن فقط دعا کن

به دلم افتاده مادر ای که چشمات مهربونه

خوب می شه دست شکسته می زنی موهامو شونه

به دلم افتاده مادر بابای ما که امیره

از غریبی در میادو ذوالفقار به کف می گیره

به دلم افتاده مادر مثل دوره پیمبر

به زبونا باز می افته اسم باصفای حیدر

بعضی وقتا هم می ترسم سراغ از اجل بگیری

پیش چشمای تر ما تو نفس نفس بمیری

الهی زنده نباشم تا برات ماتم بگیرم

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:21
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

در فراق ياس *

2171

 در فراق ياس در فراق ياس

بايد از فقدان گل، خونجوش بود

در فراق ياس، مشكي پوش بود

ياس ما را رو به پاكي مي برد

رو به عشقي اشتراكي مي برد

ياس يك شب را گل ايوان ماست

ياس تنها يك سحر مهمان ماست

بعد روي صبح، پرپر مي شود

راهي شبهاي ديگر مي شود

ياس مثل عطر پاك نيّـت است

ياس استنشاق معصوميّـت است

ياس بوي حوض كوثر مي دهد

عطر اخلاق پيمبر مي دهد

حضرت زهرا دلش از ياس بود

دانه هاي اشكش از الماس بود

داغ عطر ياس زهرا زير ماه

مي چكانيد اشك حيدر را به چاه

عشق محزون علي ياس است و بس

چشم او يك چشمه الماس است و بس

اشك مي ريزد علي مانند رود

بر تن زهرا: گل ياس كبود

گريه كن زيرا كه دُخت آفتاب

بي خبر بايد بخوا

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:25
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

یاس کبود *

2387

یاس کبود یاس کبود

عشق من! پاییز آمد مثل پار
باز هم، ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما
گُل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق یاس، مشكى پوش بود

یاس بوى مهربانى مى‏دهد
عطر دوران جوانى مى‏دهد

یاس‎ها یادآور پروانه‏اند
یاس‎ها پیغمبران خانه‏اند

یاس ما را رو به پاكى مى‏برد
رو به عشقى اشتراكى مى‏برد

یاس در هر جا نوید آشتى‎ست
یاس دامان سپید آشتى‎ست

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس
بر لبان ما كه مى‏خندید؟ یاس

یاس یك شب را گُل ایوان ماست
یاس تنها یك سحر مهمان ماست

بعد روى صبح پرپر مى‏شود
راهى شب‎هاى دیگر مى‏شود

یاس مثل عطر پاك نیت است
یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیی

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:27
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

اين جا بقيع ست *

2209

اين جا بقيع ست اين جا بقيع ست

اى راهيان شهر نور اين جا بقيع ست

اين خاك عنبربوى مشك آسا، بقيع ست

اين جا هزاران داستان ناگفته دارد

اين جا دوصد سرّ نهان بنهفته دارد

سوز جگرها بس در اين خاك بقيع ست

بيرون ز حدّ عقل ادراك بقيع ست

آيينه آيين حق را قبر اين جاست

خاكش عجين با زهر تلخ و صبر اين جاست

اين خاك تا عرش خدا ره توشه دارد

ركن و حطيم و كعبه در هر گوشه دارد

بيمار عشق سرمدى را تربت اين جاست

يك شهر نى، يك دهر حزن و غربت اين جاست

اين جا به «كرّمنا بنى آدم» طرازست

از اين زمين تا عرش رحمان راه، بازست

ايمان و عشق و سرّ حق را جوهر اين جاست

انهار نور و چشمه سار كوثر اين جاست

روح عروج «اِرجعى» پوياست اين

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:28
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

داغ لاله *

2145

داغ لاله داغ لاله

فاطمیه قصه‎گوى رنج‎هاست
بهترین تفسیرسوز مرتضى است

فاطمیه شعر داغ لاله است
قصه زهراى هجده ساله است

فاطمیه آتش‎افروز دل است
احتجاجش یك كتاب كامل است

فاطمیه سینه‎چاك دردهاست
شاهد نامردى نامردهاست

فاطمیه سوز دل را ساز كرد
دفتر داغ على را باز كرد

فاطمیه ماه گل افشردن است
فتح باب تازیانه خوردن است

فاطمیه قفل غم را شد كلید
چون كه دارد هم شهیده، هم شهید

میرزا عباس مهدوى‏فرد

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:30
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

راز نهان *

2099

راز نهان راز نهان

برگشا مهر خموشى از زبانت اى بقيع!
جاى زهرا بگو با زائرانت اى بقيع

ديده ى گريان ما را بنگر و، با ما بگو
در كجا خوابيده آن آرام جانت اى بقيع

لطف كن! گم كرده ى ما را نشان ما بده
بشكن اين مهر خموشى از زبانت اى بقيع

گر دهى بر من نشان از قبر زهرا، تا ابد
بر ندارم سر ز خاك آستانت اى بقيع! بر

گفت مولا: راز اين مطلب مگو با هيچكس
خوب بيرون آمدى از امتحانت اى بقيع!

گر ندارى اذن از مولا كه سازى بر ملا
لااقل با ما بگو از داستانت اى بقيع!

فاطمه با پهلوى بشكسته شد مهمان تو
ده خبر ما را ز حال ميهمانت اى بقيع!

آرزو دارد به دل (خسرو) كه تا صاحب زمان
بر ملا سازد مگر راز نهانت اى بقيع

محمد خسرو

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:31
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

زبانه آتش *

2644
4

 زبانه آتش زبانه آتش

از بــیـت آل طـاهـا آتـــش کــشــد زبـانــه
گــوئـی شــده قـــیـامـت بـر پـا درون خــانــه

برپاست شور محـشر از عـتـرت پـیـمبـر
خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه

اهریمنان نمودند خون قلب مـصـطفی را
در مـنـظـر خـلایـق بـی جــرم و بــی بـهــانـه

در پــشــت در فــتــاده ام‎الائـــمـــه از پـا
دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر یـگــانـه

زیـنـب بـه نـاله گـویـد کـشـتـند مــادرم را
ایـن یک ز ضـرب سـیـلی آن یک ز تـازیانه

در خون فتاده زهرا چون مرغ نیم بسمل
مـحـسـن فـتاده چـون گـل پرپر در آستانه

در پشت زانـوی غم پژمان نشسته حـیـدر
مانده حـسـیـن مظـلوم، حیران در آن میانه

از نقش

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:32
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

يار غمگسار *

2158

يار غمگسار يار غمگسار

خدا! ز سوز دلم آگهى، كه جانم سوخت

دلم ز فرقت ياران مهربانم سوخت

چو ديد دشمن ديرينه، انزواى مرا

ز كينه آتشى افروخت كآشيانم سوخت

هنوز داغ پيمبر به سينه بود مرا

كه مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت

اميد زندگى و، يار غمگسارم رفت

ز مرگ زودرسش قلب كودكانم سوخت

دمى كه گفت: على جان! دگر حلالم كن

به پيش ديده ز مظلوميَش، جهانم سوخت

به حال غربت من مى گريست در دم مرگ

ز مهربانى او، طاقت و توانم سوخت

گشود چشم و سفارش ز كودكانش كرد
نگاه عاطفه آميز او، روانم سوخت

چو خواست نيمه شب او را به خاك بسپارم

از اين وصيّت جانسوز، استخوانم سوخت

حسين فولادى

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:32
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

دانه دانه *

2045

دانه دانه دانه دانه

حالا براي اينكه برگردي به خانه

ديگر نداري هيچ عذري و بهانه

از بس مرا كردي عصاي خويش آخر

تو از نفس افتادي و من هم زشانه

مردانگي كردي و با بال شكسته

پرواز كردي از كران تا بي كرانه

تسبيح بودي و علي سرگرم ذكرت

حالا ولي گشتي گسسته دانه دانه

فرياد يا فضه خذينيِ تو گم شد

در لابلاي خنده هاي وحشيانه

تو سعي خود را واقعا كردي ولي حيف

اين بار هم افتاده از دست تو شانه

مهدي پورپاك

  • دوشنبه
  • 29
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 11:34
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد