شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

مرتب سازی براساس

آنشب كه رخت غم به مه ، پوشيده بودند *

2310
1

آنشب كه رخت غم به مه ، پوشيده بودند آنشب كه رخت غم به مه ، پوشيده بودند

آنشب كه شب ، از صبح محشر تيره تر بود

آنشب كه از ان ، مرغ شب هم بى خبر بود

آنشب كه رخت غم به مه ، پوشيده بودند

آنشب كه انجم هم سيه پوشيده بودند

آنشب كه خون از دامن مهتاب مى ريخت

اسما براى غسل زهرا عليه السلام اب مى ريخت

آنشب خد داند خداداند كه چون بود

قلب على زندانى فرياد و خون بود

طفلى گرفته استين دانم به دندان

تا ناله خود را كند در سينه پنهان

آنشب امير المومنين با اشك ديده

مى شست تنها پيكر يار شهيده

مى شست در تاريكى شب مخفيانه

گه جاى سيلى گاه جاى تازيانه

صد بار از رفت و دست از خويشتن شست

تا جان خود را در درون پيرهن شست

مى شست جسم يار خود ار

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:20
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم

شمع را کشته شرر بر پر پروانه زدند *

2275

شمع را کشته شرر بر پر پروانه زدند شمع را کشته شرر بر پر پروانه زدند

آن گروهی که می از ساغر بیگانه زدند
پشت پا برحرم وحرمت خم خانه زدند
سینه پر کینه شد از واقعه خم غدیر
کز ستم آتش کین بر درآن خانه زدند

اه از توظئه رهبر پیمان شکنان
که به فرموده او سنگ به پیمانه زدند
من نگویم که چه رخ داده ولی می دانم
شمع را کشته شرر بر پر پروانه زدند
سینه را میخ در خانه درید از اثرش
تیر غم بر جگر ساقی میخانه زدند
بلبل از سوز جگر نعره کشید از غم گل
تا که بر صورت گل سیلی خصمانه زدند
تا نبی رفت علی شد زستم خانه نشین
خنده شوق برآن همت مردانه زدند
گفت(ژولیده) که درذم عدو حافظ گفت
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
ژولیده نیشابوری

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:22
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود *

2243

آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود

آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود
نور چشمان نبى، فاطمه زهرا بود!
گل مينوى بهشتى به جوانى پژمرد
آن كه عطر نفسش، بوى خوش گلها بود

پاره جسم نبى را ز جفا آزردند
مأمن فاطمه، بيت الحزَن صحرا بود!
همه گفتند: على بعد وى از پا افتاد
كوه صبرى كه چنان ثابت و پابرجا بود!
تا جگر گوشه محراب خدا را كشتند
چشم حيدر ز غمش يكسره خون پالا بود
رفت زهرا و على زآتش داغش همه عمر
سوخت چون شمع سراپاى، اگر بر پا بود!
بارد از ديده خود خون جگر «جيرودى»
بس كه آن ماتم جانسوز، توان فرسا بود

(كاظم جيرودى)

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:23
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

آتش به جان گلشن طاها فتاده است *

2024

آتش به جان گلشن طاها فتاده است آتش به جان گلشن طاها فتاده است

آتش به جان گلشن طاها فتاده است
غنچه غریب زیر قدم ها فتاده است
کوثر میان شعله آتش فتاده است
زخمی باد حادثه طوبا فتاده است

بابا میان کوچه دلش پشت در مگر
مادر میان معرکه تنها فتاده است
دست فرشته ها همه از غم به صورت است
نقشی کبود بر رخ زهرا فتاده است
فضه برس به داد که مادرزدست رفت
جای درنگ نیست همین جا فتاده است
بازوی او بگیر و بزن آب بر رخش
از پا به راه یاری بابا فتاده است
بانو نشسته سینه زنان آه می کشد
تا ریسمان به گردن مولا فتاده است

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:25
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

آه و فغان دارم *

2202

آه و فغان دارم آه و فغان دارم

بسان طایر بشکسته پرآه و فغان دارم
بلی آه و فغان از بهر زهرای جوان دارم
بزیر ابر خاک ایماه من تارخ نهانکردی
همه شب تا سحر از دوریت آه و فغان دارم

ستاره اشک و چهرم آسمان روز و شبم یکسان
شب و روزی چنین از داغت ای آرام جان دارم
بیاد آن مناجاتی که هر شب داشتی یا رب
من خونین جگر هر شب دو چشم خونفشان دارم
شب تاریک و من تنها و طفلان تو بی مادر
دلی پرخون من از احوال این بی مادران دارم
گهی یاد آورم از سیلی و آن صورت نیلی
گهی از پهلوی بشکسته¬ات آتش بجان دارم
گهی بهر حسین نالم گهی بهر حسین گریم
دلی لبریز درد و غم ز بهر این و آن دارم
گهی گویم چگونه زنده مانم بی تو در عالم
تمنی گاه صبر از ک

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:27
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

گل فاطمه *

2267

گل فاطمه گل فاطمه

بيا فاطمه شد زمان وصال
پس از رحلت گل، رسول بهار
على ماند و زهرا و شبهاى تار
پدر رفت و او روزه غم گرفت

دل داغدارش، محرّم گرفت
پدر رفت و بيمار شد روح او
تو اى دل، ز بيمارى گل بگو
گل فاطمه از ستم خسته بود
به كنج قفس، مرغ پر بسته بود
در خانه را بسته بود و غريب
به اندوه مى خواند «امّن يجيب»
كه حق روح او را اجابت كند
نصيب دل او شهادت كند
قفس بشكند او پرستو شود
دلش مست آواز «هو هو» شود
به سوى خدا، بال و پر وا كند
جمال خدا را تماشا كند
به دل داشت آيينه يك آرزو
كه كى مى رسد وقت پرواز او؟
كه تا از خدا اين بشارت رسيد
كه زهرا زمان شهادت رسيد
سفير شهادت صلا مى زند
و روح تو را، حق صدا مى زند
رسول

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:32
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

بعد از تو *

2345

 بعد از تو بعد از تو

پدر زخم زبان بسیار خوردم
کتک از خصم بد کردار خوردم
میان کوچه های شهر،سیلی
همه از دشمن هم از دیوار خوردم

پدر زهرای تو حاجت روا شد
ببین مزد رسالت ون ادا شد
ببین باز و دست و سینه من
بلا گردان جان مرتضی شد
پس از تو کرد فلک تیره روزگارم را
فراق برد زکف طاقت و قرارم را
تو رفتی از نظر و غیر گریه کاری نیست
بصبح و شام دگر چشم اشگبارم را
مراست بیم که بعد از تو زنده مانم من
بدست هجر سپارد زمانه کارم را
نکرد چرخ جفا پیشه شرم زآل رسول
شکست پهلوی تو قلب داغدارم را
چراغ عمر توخاموش شد زضرب لگد
نکرد خصم مراعات شام تارم را
زضرب سیلی کین گشت صورتت نیلی
چگونه شرح دهم درد بیشمارم را
تو آخر ایگل من از

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:40
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

بی تو ای فاطمه تنهایم وهم صحبت چاهم *

2534

 بی تو ای فاطمه تنهایم وهم صحبت چاهم بی تو ای فاطمه تنهایم وهم صحبت چاهم

توبه خاک اندرومن خانه نشین سر راهم
بی تو زهرا همه دردم همه سوزم همه آهم
تو نگه بستی و رفتی مرا ترک نمودی
تو نکردی نگهی هیچ به اندوه و نگاهم

ای شریک غم جانکاه من ای محرم رازم
بی تو ای فاطمه تنهایم وهم صحبت چاهم
شهرما کوچه ما خانه ما گشته غم آلود
من غریب وطن خویشم وبی پشت و پناهم
هرکه را داده سلامی و جوابی نشنیدم
آشنایان همه بیگانه چندیست گواهم
جز علی سید مظلوم بگو کیست کجا هست
به چه جرمی شده ام خانه نشین چیست گناهم

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:42
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

گریستم ! *

2202

گریستم ! گریستم !

جانا! من از فراق تو، دريا گريستم
امّا گمان مدار كه بيجا گريستم
آن قدْر گويمت كه درين چند روز عمر
هر روز داغ ديدم و شب ها گريستم

دانستم اين كه گريه و زارىّ و اشك و آه
بر دردِ بى دواست مداوا گريستم
پرپر چو شد ز باد خزان غنچه گلم
از هجر گل چو بلبل شيدا گريستم
دشمن چو كرد از منِ غمديده منعِ اشك
رفتم ز شهر و در دل صحرا گريستم
پهلو شكسته اند و دلم خسته اند و، باز
هستند مدّعى ز چه بابا! گريستم!!
بسيار گريه كردم، امّا نه بهر خويش
ديدم على ست بى كس و تنها گريستم
خود آگهى پدر! كه ز بس رنج ديده ام
بودم پس از تو تا كه به دنيا گريستم

(حسين غلامى)

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:45
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بـقـيـع *

3200
4

يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بـقـيـع يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بـقـيـع

جــلـوه جـنـت به چـشم خـاكيان دارد بـقـيـع
يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بـقـيـع
مـي تـوان گـفت از گـلاب گـريـه اهـــل نـظر
صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بـقـيـع

گـر چـه مي تابد بر اوخورشيد سوزان حجاز
از پـــر و بــال مــلائـك ســايـبـان دارد بـقـيـع
قـرن ها بگـذشـته بر ايـن ماجـرا اما هــــنوز
داغ هـجـده سـاله زهراي جوان دارد بـقـيـع
خــفـتـه بـين مـنبـر و مـــحرابي امـا بـاز هم
از تــو اي انســيه حــورا نشـان دارد بـقـيـع
راز مــخفي بودن قـــبـر تـو را بـا مـا نـگفـت
تابه کي مهر خموشي بر دهان دارد بـقـيـع
شب كه تنها ميشود با خـل

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:46
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟! *

2570

چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟! چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟!

چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟!
ز فضّه راز آن پرسيدم و گويا نمى داند!
نفَس از سينه اش آيد به سختى، گشته معلومم
كه بيش از چند روزى پيش ما، مادر نمى ماند!

به جان من، تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضّه!
كه ديده مادرى از دختر خود رو بپوشاند؟!
الهى! مادرم بهر على جان داد، لطفى كن
كه جاى او، اجل جان مرا يكباره بستاند!
به چشم نيمْ باز خود، نگاهم مى كند گاهى
كند از چهره تا اشك غمم را پاك و نتواند!
دلم سوزد بر او، امّا نمى گريم كنار او
مبادا گريه من، بيشتر او را بگرياند!
كنار بسترش تا صبحدم او را دعا كردم
كه بنشيند، مرا هم در كنار خويش بنشاند
بسى آزار از همسا

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:49
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

حسرت گرفته باز حصار مدينه را *

2684

حسرت گرفته باز حصار مدينه را حسرت گرفته باز حصار مدينه را

حسرت گرفته باز حصار مدينه را
غم تيره كرده است ديار مدينه را
از غربت بقيع كه غمخانه على ست
گلرنگ خون زدند حصار مدينه را

آثار خون فاطمه و غربت على
پر كرده است گوشه كنار مدينه را
در كوچه هاى شهر چو ماه على گرفت
رنگى دگر نماند عذار مدينه را
زآن گل كه از جسارت مسمارِ در شكفت
نقش خزان زدند بهار مدينه را
در خلوت بقيع به جز اشك مهدى اش
شمعى كجا بود شب تار مدينه را
من جان نثارِ مكتب اويم، مؤيّدم
دارم ازو اميد جوار مدينه را

(سيّد رضا مؤيّد)

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:51
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

دلم ز فرقت ياران مهربانم سوخت *

2450

دلم ز فرقت ياران مهربانم سوخت دلم ز فرقت ياران مهربانم سوخت

خدا! ز سوز دلم آگهى، كه جانم سوخت
دلم ز فرقت ياران مهربانم سوخت
چو ديد دشمن ديرينه، انزواى مرا
ز كينه آتشى افروخت كآشيانم سوخت

هنوز داغ پيمبر به سينه بود مرا
كه مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت
اميد زندگى و، يار غمگسارم رفت
ز مرگ زودرسش قلب كودكانم سوخت
دمى كه گفت: على جان! دگر حلالم كن
به پيش ديده ز مظلوميَش، جهانم سوخت
به حال غربت من مى گريست در دم مرگ
ز مهربانى او، طاقت و توانم سوخت
گشود چشم و سفارش ز كودكانش كرد
نگاه عاطفه آميز او، روانم سوخت
چو خواست نيمه شب او را به خاك بسپارم
از اين وصيّت جانسوز، استخوانم سوخت

(حسين فولادى)

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 15:52
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

در غبار غم جمال كربلا دارد بقيع *

2954

 در غبار غم جمال كربلا دارد بقيع در غبار غم جمال كربلا دارد بقيع

در جهان، هم شأن و همتايى، كجا دارد بقيع
چون كه يك جا، چار محبوب خدا دارد بقيع
نور چشمان رسول و، پور دلبند بتول
صادق و سجّاد و باقر، مجتبى دارد بقيع

خلق شد عالم ز يُمنِ خلقت آل عبا
يك تن از آن پنج تن آل عبا دارد بقيع
همدم دلدادگان و محرم محراب راز
هست زين العابدين، بنگر چه ها دارد بقيع
حاصل آيات قرآن، باقر علم رسول
وارث فضل و كمال انبيا دارد بقيع
صادق آل محمّد، ناشر احكام حق
دين و دانش را، رئيس و پيشوا دارد بقيع
در نظر آيد، زمين بر چرخ سنگينى كند
بس كه خاكش گوهر سنگين بها دارد بقيع
گرچه تاريك است و در ظاهر ندارد يك چراغ
همچو ايوان نجف نور و صفا دارد بقيع
رازها

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:00
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

در عزايت اين دل ديوانه مى سوزد هنوز *

2580

در عزايت اين دل ديوانه مى سوزد هنوز در عزايت اين دل ديوانه مى سوزد هنوز

در عزايت اين دل ديوانه مى سوزد هنوز
شمع، خاموش ست و اين پروانه مى سوزد هنوز
در ميان سينه، قلب داغدار شيعيان
از براى محسن دُردانه، مى سوزد هنوز

ناله جانسوز زهرا مى رسد هردم به گوش
از شرارش اين دل ديوانه مى سوزد هنوز
مرغ خونين بال و پر را، زآشيان صيّاد برد
در ميان شعله ها، كاشانه مى سوزد هنوز
زآن شرر كاندر گلستان ولا افروختند
گل فتاد از شاخه و، گلخانه مى سوزد هنوز
در غم زهرا ز سوز آشنا كم گو «فراز»!
در عزاى فاطمه، بيگانه مى سوزد هنوز

(سيد تقى قريشى «فراز»)

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:05
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

به زير گِل، هزار امّيدوارى مى برد زهرا *

2385
1

  به زير گِل، هزار امّيدوارى مى برد زهرا به زير گِل، هزار امّيدوارى مى برد زهرا

درين شب ها ز بس چشم انتظارى مى برد زهرا
پناه از شدّت غم ها، به زارى مى برد زهرا!
ز چشم اشكبار خود، نه تنها از منِ بى دل
كه صبر و طاقت از ابر بهارى مى برد زهرا

اگر پشت فلك خم شد چه غم؟! بار امانت را
به هجده سالگى با بردبارى مى برد زهرا
زيارت مى كند قبر پيمبر را به تنهايى
بر آن تربت گلاب از اشكِ جارى مى برد زهرا
همه روزش اگر با رنج و غم طى مى شود، امّا
همه شب لذّت از شب زنده دارى مى برد زهرا
نهال آرزويش را شكستند و، يقين دارم
به زير گِل، هزار امّيدوارى مى برد زهرا
اگرچه پهلويش بشكسته، در هر حال زينب را
به دانشگاه صبر و پايدارى مى برد زهرا
شنيد از غنچه نشك

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:07
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

دل خونین *

2447

دل خونین دل خونین

دلم از جور خسان لاله صفت خونین است
سینه از طعنة اغیار پر از زوبین است
چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان
بلبل دل شده را شور و نوا آئین است

ایپدر پرسشی از حالت زهرای عزیز
که مرا پنجه زخوناب جگر رنگین است
بی مه روی تو بابا همه شب تا بسحر
دامن دیده¬ام از اشگ پر از پروین است
دوش درخواب ترا دیدم و دلشاد شدم
چشم امیدم از آن خواب خوش دوشین است
دارم امید که بینم رخ دلجوی ترا
بار دیگر چو مرا آرزوی دیرین است
آخر این قوم چرا منع من از گریه کنند
من مصیبت زده¬ام گریه مرا تسکین است
آتش از کینه برافروخت بکاشانه من
زاغ چون دید که خالی چمن از شاهین است
کشته گردید زکین محسن ششماهه من
پر پر از باد خزا

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:09
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

كه اين جا كشته راه ولايت گشته، بانويى... *

2452

كه اين جا كشته راه ولايت گشته، بانويى... كه اين جا كشته راه ولايت گشته، بانويى...

دلم از خون شده دريا و چشمم چشمه جويى
خدا را تا بگريم بيشتر اى اشك! نيرويى!
قدَم خم گشته در پاى سرشك خود، بِدان ماتم
كه سروى، قامتش در هم شكسته بر لب جويى

چنان در شهر خود گشتم غريب و بى كس و تنها
كه غير از چشم گريانم، ندارم يار دلجويى..
به خون ديده بنويسيد بر ديوار اين كوچه
كه اين جا كشته راه ولايت گشته، بانويى
گرفتم در ميان كوچه، پاداش رسالت را!
چه پاداش گرانقدرى! چه بازوبند نيكويى!
مدينه! ثبت كن اين را، كه در امواج دشمن ها
حمايت كرد از دست خدا بشكسته بازويى

(غلام رضا سازگار «ميثم»)

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:11
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

دیروز جان نثاری زهرا اگر نبود... *

3435
1

 دیروز جان نثاری زهرا اگر نبود... دیروز جان نثاری زهرا اگر نبود...

دیروز جان نثاری زهرا اگر نبود
امروز از ولایت و قران اثر نبود
آن آتشی که خانه زهرا دران بسوخت
رشک غدیروو بغض علی بدشرر نبود

سیلی که خورد فاطمه بهر بقای دین
تاثیر آن جدای زشق القمر نبود
آنجا قمر دو پاره شد این جا قمر گرفت
آنجا خبر زمعجزه این جا خبر نبود
آنجا به شهر مکه این جا مدینه بود
آنجا نبود دختر واینجا پدر نبود
آن جا فراز کوه و دراینجا به کوچه ها
آنجا خدیجه بودراینجا دگر نبود
ماه علی گرفت دراینجا که نیمه روز
هنگامه گرفتن قرص قمر نبود
گویند عده ای سند میخ در کجاست
ما نیز قائلیم که کاش این خبرنبود
اما فشار ضرب درآن گونه خرد کرد
آن سینه را که حاجت گل میخ در ن

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:12
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

فتاده عالم هستى ز جنب و جوش امشب *

2347

 فتاده عالم هستى ز جنب و جوش امشب فتاده عالم هستى ز جنب و جوش امشب

رسد نواى غم افزا مرا به گوش امشب
پيام غم رسد از نغمه سروش امشب
چه روى داده خدايا كه اين چنين در عرش
برآورند ملايك ز دل خروش امشب

عزا عزاى چه آزاده ايست كز ماتم
شوند مردم عالم سياه پوش امشب
شب عزاى پيمبر بود گمان دارم
على ز داغ نبى مى رود ز هوش امشب
عجب مدار اگر زين مصيبت عظما
فتاده عالم هستى ز جنب و جوش امشب
على كه لنگر عرش خداست مى لرزد
كه جسم جان جهان را كشد به دوش امشب
چه روى داده كه از غرفه هاى باغ بهشت
نواى واحَسنا مى رسد به گوش امشب
چه آتشى شده از آب آن سبو روشن
كه شد چراغ امامت از آن خموش امشب
بريز اشك عزا «خسرو» از براى حسن
برآر بهر پيمبر ز دل خروش ام

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:15
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

رنگ خزان گرفت بهار جوانى ام *

2588

رنگ خزان گرفت بهار جوانى ام رنگ خزان گرفت بهار جوانى ام

رنگ خزان گرفت بهار جوانى ام
در دشت غم نشست گل شادمانى ام
بعد از تو اى پيمبر رحمت به روزگار
امّت نگر، چه خوب كند قدردانى ام!

شب ها به ياد ماه رخت اختران چرخ
نظاره گر شوند به اختر فشانى ام
بابا ز جاى خيز و ببين زير بار غم
بشكست در فراق تو پشت كمانى ام
وقت دعا زحق، طلب مرگ مى كنم
از بس كه بى علاقه به اين زندگانى ام
از جور چرخ پير و ز بيداد روزگار
با قامت خميده به فصل جوانى ام
شد «حافظى» به پاى على هستى ام فدا
تاريخ شاهد است بر اين جانْ فشانى ام

(محسن حافظى)

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:17
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

روز شهادت زهراى اطهر است *

2800

روز شهادت زهراى اطهر است روز شهادت زهراى اطهر است

روز شهادت زهراى اطهر است
عالم پر از مصيبت و دل ها مكدّر است
خشكيده چون نهال برومند عمر او
چشم جهانيان همه از اشك غم تر است

عالم ز بس كه پر شده از ناله هاى زار
مردم گمان برند كه صحراى محشر است
امروز از شكنجه و غم مى رود به خاك
جسمى كه در شكوه ز افلاك برتر است
پنهان به خاك تيره شود با همه فروغ
رويى كه تابناك چو خورشيد خاور است
آن چهره اى كه زهره برد روشنى از او
آن صورتى كه بر سر خورشيد افسر است
پژمرده در بهار جوانى شد، اى دريغ!
پژمردگى نه درخور سرو و صنوبر است
اين مرگ زودرس كه شرر زد به جان او
از آتش مصيبت مرگ پيمبر است
او طاقت جدايى و مرگ پدر نداشت
زيرا كه سال هاست عز

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:18
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

زدست اهل مدینه چه خون جگر شده ام *

2636

  زدست اهل مدینه چه خون جگر شده ام زدست اهل مدینه چه خون جگر شده ام
زتیشه های خزان نخل بی ثمر شده ام
کسی غریبی من را چرا نمی فهمد
شکسته بال ترین مرغ خون جگر شده ام
یه غیر فضه کسی حال من نمی داند
که دید پشت در خانه بی پسر شده ام
من و فراق پدر باورم نمی آید
خمیده خسته شکسته پس از پدر شده ام
دو روز پیش زنی آمد و نگاهم کرد
گرفت گریه اش از بس که مختصر شده ام
سید محمد جوادی

  • چهارشنبه
  • 17
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 16:19
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

شعر سینه زنی ایام فاطمیه + فایل صوتی سبک -( از تیغه تیز باد خزون می ریزه گلبرگای یاسمون ) *

13699
18

شعر سینه زنی ایام فاطمیه + فایل صوتی سبک -( از تیغه تیز باد خزون  می ریزه گلبرگای یاسمون ) دانلود سبک سینه زنی ایام فاطمیه حاج محمود کریمی

از تیغه تیز باد خزون

می ریزه گلبرگای یاسمون

چشمای زهرا از روی علی

مثل ابر سرخ تو آسمون

ناله ناله صدای مادر بین آتیش بین دوده

شاخه شاخه گل شکسته یا سیاه یا کبوده )

طناب روی دستای علی

طوفان و موج دریای علی

همه خوشی دنیای علی

ماه تموم شبای علی

به روی خاک به پای علی

مادر ما و زهرای علی

کاسه ی خون چشمای علی

ضربه ضربه غلاف تیغ و روی و پهلو دست و بازو

دسته دسته فرشته ها در زیر دست و پای بانو

ناله ناله صدای مادر...

دشمنا علی رو بردند

تو کوچه ها علی رو بردند

به پیش چشمای غریب و آشنا علی رو بردند

از توی شعله ها علی رو بردند

تو اشک و نا

  • یکشنبه
  • 21
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 18:10
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 حسن ثابت جو

مادر- دوبیتی فاطمی - ویژه شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) * حسن ثابت جو

754

مادر- دوبیتی فاطمی - ویژه شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) غمِ مانده بر اين دل وا نگردد
غم مادر به قلبم جا نگردد
اگر كل جهان را هم بگردم
كسي چون مادرم پيدا نگردد

  • دوشنبه
  • 9
  • بهمن
  • 1396
  • ساعت
  • 12:43
  • نوشته شده توسط
  • حسن فطرس
ادامه مطلب
 حسن ثابت جو

بی‌کفن - دوبیتی فاطمی ـ ویژه شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) * حسن ثابت جو

900

بی‌کفن - دوبیتی فاطمی ـ ویژه شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) زمان بغض و غسل و پیرهن بود
چرا غ اشک نور انجمن بود
طلب می‌کرد حیدر آن کفن را
کفن در دست طفل بی‌کفن بود

  • دوشنبه
  • 9
  • بهمن
  • 1396
  • ساعت
  • 12:49
  • نوشته شده توسط
  • حسن فطرس
ادامه مطلب
 حسن ثابت جو

حریم - دوبیتی فاطمی ـ ویژه شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) * حسن ثابت جو

839

حریم - دوبیتی فاطمی ـ ویژه شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) حریم امن زهرا را شکستند
ز شاخه یاس مولا را شکستند
خدا داند که با این ظلم عظمی
دل پیغمبر ما را شکستند

  • دوشنبه
  • 9
  • بهمن
  • 1396
  • ساعت
  • 12:44
  • نوشته شده توسط
  • حسن فطرس
ادامه مطلب

سیب ها روی خاک غلطیدند *

2692

سیب ها روی خاک غلطیدند سیب ها روی خاک غلطیدند

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضهء کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانه ای مشکی است

  • دوشنبه
  • 22
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 10:08
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

شعر سینه زنی برای شهادت حضرت زهرا *

4251
0

شعر سینه زنی برای شهادت حضرت زهرا کسی نمی دونه من می دونم
که میون کوچه پیش چشام (مادرم)(2)
همه میگن گریه نکن اما می خوام زار بزنم
غروبا همه می گن غروب اون کوچه رو از یاد ببرم اما نمی شه
پیش چشمای منه برا همیشه منو آتیش می زنه برا همیشه

کسی نمی دونه...
کسی نمی بینه من می بینم
تو کابوس شبا بغض صدای (مادرم)(2)
چی بگم از اون شبی که می میرم به خاطرش
مادرم منو گرفت توی پناه چادرش
فقط اینو یادمه صدای یک سیلی تو کوچه ها پیچید مثل یه فریاد
دو تا گوشواره رو خاک کوچه افتاد دیگه راه خونمونو بردم از یاد
اگه بخوره باز روی زمین
کسی که بدنش زخمی باشه (مادرم)(2)
کسی نمی دونه...
صورتی که هنوز داغ آتیش
روی کبودی گونه هاشه (مادرم)(2)
مادرم از او

  • دوشنبه
  • 22
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:17
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت زهرا *

3126
2

شعر شهادت حضرت زهرا جای گل یاس کنج گلدونه
حالا خوابیده گوشه ی خونه
گلی که براش دنیا زندونه وای
میسوزه بین تب (وای)(4)
تب داره روز و شب (وای)(4)

پرستوی نحیف من
یه زخمه روی هر پرش
با هر آهی کشه
پر از گل میشه بسترش
در فکر رفتنند (وای)(4)
دلتنگ محسنه (وای)(4)
مادر من از زندگی سیره
جلوی چشام داره می میره
پیش چشام از دستمون می ره وای
جای گل یاس کنج ...
گلی که ...
می سوزه بین تب ...
رد سرخ شکستگی
روی بازو و دستشه
یه تسبیح تو دستی که
رو پهلوی شکسته
آتیش تو دلش (وای)(4)
زرده شمایلش (وای)(4)
شده خونمون مثل ویرونه
زمین و زمون روضه می خونه
ماه آسمون دل پریشونه وای
جای گل یاس...

  • دوشنبه
  • 22
  • فروردین
  • 1390
  • ساعت
  • 17:21
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد