شهادت حضرت رقیه

مرتب سازی براساس

السلام علیک یا مظلوم ,(به خرابه خوش آمدی بابا ) *

2894
4

السلام علیک یا مظلوم ,(به خرابه خوش آمدی بابا ) به خرابه خوش آمدی بابا
آفتاب از کجا در آمده است
که به ما هم سری زدی بابا
آنقدر گریه کرده ام تا که
امشبی را کنار من هستی
خودم از گریه ی تو فهمیدم
که تو هم بی قرار من هستی
جای تو بین این دل خون است
تو برایم شبیه قرآنی
دخترت را ببخش اگر امشب
روی خاک خرابه مهمانی
تو خودت واقفی و می دانی
که دلم آسمانی از غم هاست
قصّه ی تلخ این چهل منزل
همه از رنگ صورتم پیداست
آه مهتاب شام تار دلم
دردهابم نگفتنی شده است
تا شما از کنار ما رفتید
دست بیداد دست ما را بست
بین این کوچه ها به اسم یتیم
بی حیا ها مرا نشان دادند
آنچه از گوش من درآوردند
هدیه بر دخترانشان دادند
گل سرم را به روی موهای
دختران حرامیان دیدم
معجری ر

  • یکشنبه
  • 23
  • مهر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:11
  • نوشته شده توسط
  • vahid
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم

... که نیست-(با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست) *

3638
3

... که نیست-(با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست) با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست
شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست
باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست
قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست
آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست
تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست
دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست
***
حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست
شاعر یوسف رحیمی

  • دوشنبه
  • 1
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:58
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

نماز شب -(زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند ) *

3534
2

نماز شب -(زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند ) نماز شب
زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند
می ریخت خاک و آب هم از دیده می فشاند
آن کوه استقامت و، آن معدن وقار
در ماتم رقیه، دگر طاقتش نماند
زینب که تا سحر، همه شب در قیام بود
آن شب دگر، نماز شبش را نشسته خواند
شاعر:حبیب چایچیان

  • دوشنبه
  • 1
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:42
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

غم تو-(تا شعله هجران تو خاموش کنم ) *

3723
1

غم تو-(تا شعله هجران تو خاموش کنم ) غم تو
تا شعله هجران تو خاموش کنم
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم
بسیار بکوشیدم و نتوانستم
یک لحظه غم تو را فراموش کنم
ای کاش، دمی دهد امانم این اشک
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم
آخر چه شود، شبی به خوابم آیی
تا جام محبت تو را نوش کنم
بنشینی و در برت، مرا بنشانی
تا زمزمه نوازشت گوش کنم
گر بار دگر مرا در آغوش کشی
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم
سجاده تو، که می‌دهد بوی تو را
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم
چون درد فراق تو، ز حد درگذرد
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم
از حمله غارت به دلم آتشهاست
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم
گویند به من، یتیم غارت زده ام
زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم
دیگر اگر ای پدر نخواهی

  • دوشنبه
  • 1
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:24
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

مرا ببخش اگر شکوه بی مقدمه کردم *

3886
3

مرا ببخش اگر شکوه بی مقدمه کردم مرا ببخش اگر شکوه بی مقدمه کردم
چه‌قدر بی تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم !
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!
خیال آب نبستم به جز دو دست عمویم
اگر نگاه به رؤیای نهر علقمه گردم
سرود كودكیم در خزان حادثه خشكید
پس از تو قطع امید ای بهار از همه كردم
نكرده هیچ دلی در هجوم نیزه و آتش
تحملی كه از آن اضطراب و همهمه كردم
شكفت غنچه‌ی خورشید از خرابة جانم
همین كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم
چه شرم دارم از این درد و جای آمدنت را
كه سر بریده تو را میهمان فاطمه كردم
پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بی مقدّمه كردم

  • دوشنبه
  • 1
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:26
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

نماز شب -(زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند ) *

3468
2

نماز شب -(زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند ) نماز شب
زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند
می ریخت خاک و آب هم از دیده می فشاند
آن کوه استقامت و، آن معدن وقار
در ماتم رقیه، دگر طاقتش نماند
زینب که تا سحر، همه شب در قیام بود
آن شب دگر، نماز شبش را نشسته خواند
شاعر:حبیب چایچیان

  • یکشنبه
  • 14
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 17:56
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

تمام درد دلت را که از سفر گفتی *

3082
2

تمام درد دلت را که از سفر گفتی تمام درد دلت را که از سفر گفتی
گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی
من از جسارت آن دست بی حیا گفتم
تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند
صدا زدم که الهی به پای مرگ افتی
چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی
نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی
به روی نیلی و موی سفید دقت کن
بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟
فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد
شما به غیر کلام خدا مگر گفتی
دلم برای غریبی عمه می سوزد
مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتی
سروده حامد خاکی

  • چهارشنبه
  • 24
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 11:55
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

جبریل امین خادم و دربان رقیه *

7413
12

جبریل امین خادم و دربان رقیه گردید فلك و اله و حیران رقیه
گشته خجل او از رخ تابان رقیه
آن زهره جیینى كه شد از مصدر عزت
جبریل امین خادم و دربان رقیه
هم وحش و طیور و ملك و عالم و آدم
هستند همه ریزه خور خوان رقیه
خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقیه
جن و ملك و عالم و آدم همه یكسر
هستند سر سفره احسان رقیه
كو ملك یزید و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقیه
یك شب ز فراق پدرش گشت پریشان
عالم شده امروز پریشان رقیه
دیدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را
در نیمه شب آن دل سوزان رقیه

  • دوشنبه
  • 1
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 17:01
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

گفتگوي حضرت زينب وحضرت رقيه *

5647
2

گفتگوي حضرت زينب وحضرت رقيه آي زينب(2) الهي من برات بميرم

آي زينب (2) دور تل زينبيه

حروله كنانه اين ديگه طاقت نداره

آي رقيه (2) پيش چشمونم سياهه

بابات رفته سفر عمر عمه ات تباهه

آي عمه (2) كي از دعام جواب ميگيرم

گوشه خرابه نميتونم آروم بگيرم

آي بميرم (2) كه يزيد از خواب بيدار شد

روزگار عمه حالا ديگه سياه شد

آي نامرد (2) سه سالمون خيلي غمينه

ميميره رقيه اگه تو ظرف تو ببينه

آي زينب (2) الهي من برات بميرم

  • پنج شنبه
  • 5
  • اسفند
  • 1389
  • ساعت
  • 13:22
  • نوشته شده توسط
  • جواد میرزایی
ادامه مطلب

گفتگوي حضرت رقيه و حضرت زينب *

4903
1

گفتگوي حضرت رقيه و حضرت زينب گفتگوي حضرت رقيه و حضرت زينب

آي زينب الهي من برات بميرم
آي زينب دور تل زينبيه
حروله كنانه اين ديگه طاقت نداره
آي رقيه پيش چشمونم سياهه

بابات رفته سفر عمر عمه ات تباهه
آي عمه كي از دعام جواب ميگيرم
گوشه خرابه نمي تونم آروم بگيرم
آي بميرم كه يزيد از خواب بيدار شد
روزگار عمه حالا ديگه سياه شد
آي نامرد سه سالمون خيلي غمينه
مي ميره رقيه اگه تو ظرفت و ببينه
آي زينب الهي من برات بميرم

  • جمعه
  • 6
  • اسفند
  • 1389
  • ساعت
  • 06:40
  • نوشته شده توسط
  • جواد میرزایی
ادامه مطلب

گوشه ویرانه-(دختر تو مکان گوشةِ ویرانه کرده) *

4320
1

گوشه ویرانه-(دختر تو مکان گوشةِ ویرانه کرده) گوشه ویرانه

دختر تو مکان گوشةِ ویرانه کرده
مانده بر پیکرم بابا نشانه
جای سیلی و نقشِ تازیانه
ای حسین جان، حسین جانم حسین جان (2)

صورتم را ببین ای پدر گردیده نیلی
گشته رُخساره ی من سیه از ضرب سیلی
مانده بر پیکرم بابا نشانه
جای سیلی و نقش تازیانه
ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

مَنِ خونین جگر میوه ی قلب رسولم
پاره ای از تن و جانِ زهرای بتولم
مانده بر پیکرم بابا نشانه
جای سیلی و نقش تازیانه
ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

نوحه های حاج مهدی خرازی

  • یکشنبه
  • 14
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 17:40
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

غزل مصیبت حضرت رقیه (س) -( بعد از تو ای پدر به لبم مشت میزنم ) * رضا قربانی

3062

غزل مصیبت حضرت رقیه (س) -( بعد از تو ای پدر به لبم مشت میزنم ) بعد از تو ای پدر به لبم مشت میزنم
خوردی تو چوب تر به لبم مشت میزنم

عاشق شبیه چهره ی معشوق میشود
پس حق بده اگر به لبم مشت میزنم

شب تا سحر کنار سرت مست کرده اند
شب تا خودِ سحر به لبم مشت میزنم

دیدم چگونه پا به دهان تو میگذاشت
شد گریه بی اثر... به لبم مشت میزنم

هرچه یزید بر لب تو خیزران زَنَد
جان تو بیشتر به لبم مشت میزنم

بابا دم خرابه نشستم که زودتر
برگردی از سفر به لبم مشت میزنم

خیلی وبال گردن عمه شدم پدر
من را بیا ببر... به لبم مشت میزنم

شاعر : رضا قربانی

  • شنبه
  • 27
  • دی
  • 1393
  • ساعت
  • 09:34
  • نوشته شده توسط
  • سید محسن احمدزاده صفار
ادامه مطلب

از عاشقان كربلا اشك ديده است *

3213
2

 از عاشقان كربلا اشك ديده است از عاشقان كربلا اشك ديده است

اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است
اين دختر حسين سر از تن بريده است
اين است دخترى كه پدر را به خواب ديد
كز دشت خون به نزد اسيران رسيده است

بيدار شد ز خواب و پدر را نديد و گفت
اى عمه جان ، پدر مگر از من چه ديده است
اين مسكن خراب پسنديده بهر ما
از بهر خود جوار خدا را گزيده است
زينب به گريه گفت كه باشد برادرم
اندر سفر كه قامتم از غم خميده است
پس ناله رقيه و زنها بلند شد
و آن ناله را يزيد ستمگر شنيده است
گفتا برند سوى خرابه سر حسين
آن سر كه خون او ز گلويش چكيده است
چون ديد راس باب ، رقيه بداد جان
مرغ روان او سوى جنت پريده است
اين است آن سه ساله يتيمى كه درجهان
جز داغ

  • یکشنبه
  • 14
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 17:43
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

غم تو-(تا شعله هجران تو خاموش کنم ) *

3159
2

غم تو-(تا شعله هجران تو خاموش کنم ) غم تو
تا شعله هجران تو خاموش کنم
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم
بسیار بکوشیدم و نتوانستم
یک لحظه غم تو را فراموش کنم

ای کاش، دمی دهد امانم این اشک
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم
آخر چه شود، شبی به خوابم آیی
تا جام محبت تو را نوش کنم
بنشینی و در برت، مرا بنشانی
تا زمزمه نوازشت گوش کنم
گر بار دگر مرا در آغوش کشی
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم
سجاده تو، که می‌دهد بوی تو را
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم
چون درد فراق تو، ز حد درگذرد
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم
از حمله غارت به دلم آتشهاست
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم
گویند به من، یتیم غارت زده ام
زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم
دیگر اگر ای پدر نخواه

  • یکشنبه
  • 14
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 17:44
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

به‌ گیسوان‌ پریشان‌ نظاره‌ جایز نیست * جعفر ابوالفتحی

3206
2

به‌ گیسوان‌ پریشان‌ نظاره‌ جایز نیست حضرت رقیه(س)-شهادت به‌ گیسوان‌ پریشان‌ نظاره‌ جایز نیست‌ نظر به‌ پیرهن‌ پاره‌ پاره‌ جایز نیست‌ نگاه‌ دختر شامی‌ نگاه‌ تردید است ‌ برای‌ دوست‌ شدن‌ استخاره‌ جایز نیست‌
به‌ جان‌ خسته‌ سزاوار نیست‌ خنده‌ زدن‌ به‌ جسم‌ سوخته‌ حتی‌ اشاره‌ جایز نیست‌ ز خارْ پای‌ غریبی‌ چو بوسه‌ باران‌ بود دواندنش‌ به‌ بیابان‌ دوباره‌ جایز نیست‌ هنوز دامن‌ آتش‌ گرفته‌ می‌سوزد به‌ جان‌ سوخته‌ دامن‌ شراره‌ جایز نیست‌ به‌ سوی‌ قافله ی‌ بانوان‌ معصومه نگاه‌ خیره‌ سر چشم‌ پاره‌ جایز نیست‌ برای‌ بردن‌ سوغات‌ نزدِ دخترِ خویش‌ ز گوشِ‌ پاره ی‌ من‌ گوشواره‌ جایز نیست‌ به‌ قصد سیلی‌ و ترساندن‌ و زدن‌ دل‌ شب‌ به‌ نعره‌ در پی‌ دخ

  • یکشنبه
  • 6
  • آذر
  • 1390
  • ساعت
  • 14:16
  • نوشته شده توسط
  • جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب

ای یادگار زهرا (س) *

8661
8

ای یادگار زهرا (س) ای یادگار زهرا (س)
ای همنشین زینب، نام حسینت بر لب
داری چه آتشین تب، من در کنارت امشب
با گریه ی تو گریم
در این سفر به هرجا، در سیر کوه و صحرا
گوئی: کجاست بابا؟ من مات ازین تمنا
با گریه ی تو گریم

ای دخت پاک لولاک، گریان ز داغت افلاک
خفتی به سینه خاک، چون اشک تو، کنم پاک
با گریه ی تو گریم
گاهی به یاد اکبر، گاهی ز داغ اصغر
داری دلی پر آذر، ای دخت نازپرور
باگریه ی تو گریم
چون مي‌کنم نظاره، از بهر گوشواره
گوش تو گشته پاره، دارم غمی دوباره
با گریه ی تو گریم
از آن هجوم و یغما، آثار خشم اعدا
بر چهره تو پیدا، ای یادگار زهرا
با گریه ی تو گریم

شاعر:حبیب چایچیان

  • یکشنبه
  • 14
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 17:46
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

مرا ببخش اگر شکوه بی مقدمه کردم *

3876
2

مرا ببخش اگر شکوه بی مقدمه کردم مرا ببخش اگر شکوه بی مقدمه کردم

چه‌قدر بی تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم!
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!
خیال آب نبستم به جز دو دست عمویم
اگر نگاه به رؤیای نهر علقمه گردم

سرود كودكیم در خزان حادثه خشكید
پس از تو قطع امید ای بهار از همه كردم
نكرده هیچ دلی در هجوم نیزه و آتش
تحملی كه از آن اضطراب و همهمه كردم
شكفت غنچه‌ی خورشید از خرابة جانم
همین كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم
چه شرم دارم از این درد و جای آمدنت را
كه سر بریده تو را میهمان فاطمه كردم
پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بی مقدّمه كردم

  • یکشنبه
  • 14
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 17:49
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) (هر لحظه نگاهت که می افتد به نگاهم ) *

1739

شعر حضرت رقیه ( س) (هر لحظه نگاهت که می افتد به نگاهم ) هر لحظه نگاهت که می افتد به نگاهم
یک قافله ریزد به هم از قدرت آهم
هر بار می آیم که تو را خوب ببینم
هِِِِِِِِِِِِِِِِِِِی سیلي و شلاق می آید سرِ راهم
دختر همه ی هوش و حواسش پی ِباباست
خوب!من که یتیمم چه به جز مرگ بخواهم؟!
حالا چه شده این همه بعد از تو نمردم!...
…از برکت عمه ست که بوده ست پناهم
ورنه لگد و کعب نی و سنگ که انگار
طوفان مهیبی ست،و من چون پرِ کاهم
آتش که نوازش کند آیا اثری هم
می ماند از آن معجر و گیسوی سیاهم؟
هر جا که رسیدیم مرا مسخره کردند
انگار نه انگار که من دختر شاهم
خولی و سنان،ضجر،دگرها و دگرها...
من یک تن و همدست شدند این همه با هم
هر کس ز عمو کینه به دل داشت مرا زد
بی آنکه بگ

  • شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 06:33
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

خرابه ی شام-(شب و خورشید و آشیانه ی من نورباران شده است خانه ی من ) *

6012
2

خرابه ی شام-(شب و خورشید و آشیانه ی من                نورباران شده است خانه ی من ) خرابه ی شام
شب و خورشید و آشیانه ی من نورباران شده است خانه ی من
طَبَقِ نور شد در این دل شب پاسخ گریه ی شبانه ی من
بوی بابا رسد مرا به مشام ابتا مرحبا! سلام، سلام
****

مصحفِ روی دست من سر تو است هفده آیه نقش منظر تو است
زخم های سر بریده ی تو شاهد زخم های پیکر تو است
دررگ حنجر تو دیده شده که سرت از قفا بریده شده
****
تو نبودی فراق آبم کرد عمه بیدار ماند و خوابم کرد
صوت قرآن تو دلم را برد لب خشکیده ات کبابم کرد
ای علی بر لب تو بوسه زده! چوبِ کی برلب تو بوسه زده؟
****
تا به رویت فتاد چشم ترم پاره شد مثل حنجرت جگرم
خواستم پا نهی به دیده ی من پس چرا با سر آمدی به برم
دامن دخت داغدیده ی تو گشت جای

  • یکشنبه
  • 14
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 17:57
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

شعر شب سوم محرم (حضرت رقیه) *

8073
5

شعر شب سوم محرم (حضرت رقیه) شعر شب سوم محرم (حضرت رقیه)
اي همسفر به نيزه مرا جز تو ماه نيست

من را به غير روي تو شوق نگاه نيست

در اين سه ساله غير تو ذكري نگفته ام

شكر خدا كه عمر كم من تباه نيست

با شك نگاه موي سپيد از چه مي كني

آري رقيه تو منم اشتباه نيست

هر منزلي كه آمده ام زخم خورده ام

شام كسي چو شام تن من سياه نيست

ديگر مجاب رفتن با عمه ام مكن

دستم وبال گردن و پايم به ره نيست

فهميده ام ز سيلي و شلاق و سلسله

ما را به غير دامن عمه پناه نيست

با اينكه كودكان همه زخمي و خسته اند

اما تن كسي چو تنم راه راه نيست

بابا بگو كه چشم عمو غيرتي كند

اينجا غير طعنه و تير نگاه نيست

شاعر : علي اشتري

  • چهارشنبه
  • 17
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 03:51
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

فرهادتو-(ویرانه رادست توآبادمیکند) *

2409
3

فرهادتو-(ویرانه رادست توآبادمیکند) ویرانه رادست توآبادمیکند

بغض مرانام توآزادمیکند

هرخنده ای به لبم خشک میشود

آندم که ساز،نای توبنیادمیکند

شیرین کجابفریبد دل مرا

قلب مراعشق توفرهاد میکند

اینجادگر-نفس-یاری نمیکند

کاردل مرامقدادمیکند

مجموعه اشعارشاعر

  • جمعه
  • 9
  • دی
  • 1390
  • ساعت
  • 08:11
  • نوشته شده توسط
  • نفس
ادامه مطلب

مي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش *

3226
1

مي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش مي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش

مي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش

هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش

چشمان نيمه جان و غريبش گواه بود

در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها

چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

چشمش براي ديدن بابا رمق نداشت

از بس که شد محبت اين قوم شاملش

از لطف دست سنگي يک شهر حرمله

کم کم شبيه فاطمه مي‌شد شمايلش

روي کبود و موي سپيد ارث مادري است

وقتي سرشته از غم زهرا شده گلش

جانش رسيد بر لبش از دست خيزران

آخر چه کرد طعنة آن چوب با دلش

از نحوة شهادت او عمه هم شکست

تا ديد داغ تشت طلا بوده قاتلش

او هرگز از کبودي بال و پرش نگفت

غساله گفت يک سر مو از فضائلش!

  • پنج شنبه
  • 18
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 03:29
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت *

4155
3

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت

بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي

عابر دلخسته جز تنهائيش ياور نداشت

بام هاي خانه هاي مردم بيعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي

نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

سنگ ها كمتر به پيشاني او پا مي زدند

نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود

سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش

جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت

‹

دخترش با ديدن بازارهاي كوفه گفت

خوب شد ب

  • پنج شنبه
  • 18
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 03:33
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

شعر زبانحال حضرت رقیه با سر بریده پدر از شاعر بزرگوار مهدی عظیمی -( بابا جون خوش اومدي امشب کناره دخترت ) * مهدی عظیمی

15944
31

شعر زبانحال حضرت رقیه با سر بریده پدر از شاعر بزرگوار مهدی عظیمی -( بابا جون خوش اومدي امشب کناره دخترت ) بابا جون خوش اومدي امشب کنار دخترت
مثل پروانه ميگردم تا سحر دور سرت
بابا جون خرابمون روشن شد از نور چشات
ميدونستم که مياي فداي اون زخم لبات

بابا جون نبودنت ما رو پريشون ميکنه
عمه دل شکسته ست و گريشو پنهون ميکنه
بابا جون ميون راه همش به ما سنگ مي زدند
سنگ نبود زخم زبون به اين دل تنگ مي زدند

شاعر : مهدی عظیمی

  • سه شنبه
  • 18
  • تیر
  • 1392
  • ساعت
  • 13:17
  • نوشته شده توسط
  • سید محسن احمدزاده صفار
ادامه مطلب

هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش *

3714
1

هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش

مي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش

هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش

چشمان نيمه جان و غريبش گواه بود

در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها

چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

چشمش براي ديدن بابا رمق نداشت

از بس که شد محبت اين قوم شاملش

از لطف دست سنگي يک شهر حرمله

کم کم شبيه فاطمه مي‌شد شمايلش

روي کبود و موي سپيد ارث مادري است

وقتي سرشته از غم زهرا شده گلش

جانش رسيد بر لبش از دست خيزران

آخر چه کرد طعنة آن چوب با دلش

از نحوة شهادت او عمه هم شکست

تا ديد داغ تشت طلا بوده قاتلش

او هرگز از کبودي بال و پرش نگفت

غساله گفت يک سر مو از فضائلش!

‹

دس

  • جمعه
  • 19
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 11:49
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

بی بی رقیه س *

4895
13

بی بی رقیه س بی بی رقیه س

من رقیه ام همون شیرین زبونه بابا

آواره ی کوچــــه و صـــــحــرا

غم دیده ی کوچک و تنها

من رقیه ام شاهزاده ی ویران نشینم

من دختر سلطان دینم

بدی از آدما که دیدم

من رقیه ام من نوگل افسرده حالم

از دوری بابام مینالم

برای دیدنش میبالم

وقتی بابا منو توآغوش میگرفتی

نگاه می کردی و می گفتی

همش تو قلب من نهفتی

بابا جونم اینا منو یتیتم میدونن

بیا که من میخام بدونن

دارم هنوز یه همزبونم

برا مستی آدم بدا شراب می خوردن

دوره سره تو تاب می خوردن

جلو منم هی آب می خوردن

من سه سالم قد خمیده رویم نیلی

موهام سفیدو تو می بینی

عدو زده به من یه سیلی

((بی بی جان رقیه خاتون))

  • شنبه
  • 13
  • اسفند
  • 1390
  • ساعت
  • 13:21
  • نوشته شده توسط
  • محمد حسن
ادامه مطلب

من نخل شکستۀ حسینم... *

4866
4

من نخل شکستۀ حسینم... من نخل شکستۀ حسینم...

من نخل شکستۀ حسینم
در سوگْ نشستۀ حسینم
هم اختر آسمان عصمت
هم ماه خجستۀ حسینم

دریا شده تشنه‌کامِ اشکم
پیغمبـرخون، امام اشکم

من سورۀ کوثر حسینم هم‌سنگر مادر حسینم
مانند عمو، گره‌گشایم
والله! قسم در حسینم

آزاده یتیمــه‌ای صغیــرم
صد قافله دل، بوَد اسیرم
قرآنِ فتاده زیر پایم
هر چند، غریبم، آشنایم
هم لالۀ سرخ باغ خونم
هم یاس بهشت کربلایم

با مصحفِ روی لاله‌گونم
پیغمبــرِ قتلـگاه خـونم

آیینۀ روی سیّدالناس
سرتا به قدم، صفا و احساس
بوده است همیشه جایگاهم
دامان حسین و دوش عباس

هم بـوده حسیـن، سرفرازم
هم دخت علی، کشیده نازم

ویرانه، اگر چه جای من بود
عالم، همه کربلای من بود
چ

  • پنج شنبه
  • 2
  • دی
  • 1389
  • ساعت
  • 17:52
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

وجه ذوالجلال-(جسمم، ضعیف و روحم، سرگرمِ بالُ‌‌بال است) *

4471
2

وجه ذوالجلال-(جسمم، ضعیف و روحم، سرگرمِ بالُ‌‌بال است) وجه ذوالجلال

جسمم، ضعیف و روحم، سرگرمِ بالُ‌‌بال است
دور فراق، طی شد، امشب، شبِ وصال است
تا یافتم طبق را، دیدم جمال حق را
باید به سجده افتم، این وجه ذوالجلال است

هنگام شب، که دیده، خورشید در خرابه؟
این قرص آفتاب است یا ماه، یا هلال است؟
اکنون که یارم آمد، از ره نگارم آمد
هم ماندنم، حرام است، هم رفتنم، حلال است
افتادم از صدا و سر، مانده روی قلبم
جانم، ز دست رفت و چشمم، بر این جمال است
سر روی سینۀ من، مانند سورۀ نور
تن، از سم ستوران، قرآنِ پایمال است
عمر سه‌سالۀ من، کوتاه بود، چون گل
دوران انتظارم، هر دم هزارسال است
هر شب، به خواب دیدم، جان دادنِ خودم را
امشب، شهادت من، نه خواب، نه خیال است
در

  • پنج شنبه
  • 2
  • دی
  • 1389
  • ساعت
  • 17:53
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب

زبان حال حضرت رقیه (س) (خدا را شاکرم امشب پدر جان ، که من بار دگر دیدم نگاهت) *

39704
120

زبان حال حضرت رقیه (س) (خدا را شاکرم امشب پدر جان  ، که من بار دگر دیدم نگاهت) زبان حال حضرت رقیه (س) زمانی که یزید ملعون سر امام حسین (ع) را در جلو چشمان او نهاد.

........

خدا را شاکرم امشب پدر جان

که من بار دگر دیدم نگاهت

اگرچه همچو قبلا نیستی تو

شکسته گشته آن رخسار ماهت

به من میگفت هرآن عمه زینب

پدر رفته سفر رو سوی جایی

کجا رفتی سفر بابای خوبم ؟

نمی شد زودتر پیشم بیایی ؟

نمی گفتی سه ساله طاقتش نیست ؟

نمی دیدی که چشمش اشکبار است ؟

به دل این را نمی گفتی که اکنون

هنوز این چشم او چشم انتظار است ؟

مگر بابا کجا رفتی که اینسان

سرت از تن جدا گردیده حالا ؟

مگر هرکه سفر کرده همین طور

سرش از تن جدا گردیده بابا ؟

پدر آن کافر ملعون خونخوار

همان را که سرت از تن ب

  • چهارشنبه
  • 13
  • اردیبهشت
  • 1391
  • ساعت
  • 20:17
  • نوشته شده توسط
  • محمد
ادامه مطلب

جام وصال-(نفس در سینه از آهمم شرر شد) *

4259
2

جام وصال-(نفس در سینه از آهمم شرر شد) جام وصال

نفس در سینه از آهمم شرر شد
تمام قوت من، خون جگر شد
چه ایامی که از شب، تیره‌تر بود
چه شب‌هایی، که با هجرت سحر شد

چه سود از گریه، هر چه گریه کردم
شرار دل، ز اشکم بیشتر شد
تن صد پاره‌ات در کربلا ماند
سرت بر نیزه با من، هم‌سفر شد
خمیدم، در سنین خردسالی
به طفلی، قسمتم، داغ پدر شد
لب من از عطش، خشکیده بابا
چرا چشمان تو از گریه تر شد؟
زبان عمه، شمشیر علی بود
ولی او بر دفاع من، سپر شد
نگه کردم به رگ‌‌های گلویت
از این دیدار، داغم تازه‌‌تر شد
اجل، جام وصال آورده بر من
خدا را شکر، هجرانت به سر شد
سرشک دوستانم، دانه‌دانه
تمام نخل «میثم» را ثمر شد

غلامرضا سازگار

  • پنج شنبه
  • 2
  • دی
  • 1389
  • ساعت
  • 17:54
  • نوشته شده توسط
  • مهدی نعمت نژاد
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد