شهادت حضرت رقیه

مرتب سازی براساس

شعر مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (وقتي كه آمدي به برم نور ديده ام) *

2873
2

شعر مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (وقتي كه آمدي به برم نور ديده ام) وقتي كه آمدي به برم نور ديده ام
گفتم كه بازهم نكند خواب ديده ام
بابا منم شكوفه سيب سه ساله ات
حالا ببين چه سرخ و سياه و رسيده ام
خيلي ميان راه اذيت شدم ولي
رنج سفر به شوق وصالت كشيده ام
تنها به شوقت اين همه محنت كشيده ام
اينرا بدان كه بين تو و تازيانه ها
نام تو را به قيمت سيلي خريده ام
در بين اين مسير پر از غصه بارها
از آسمان ناقه چو باران چكيده ام
پايم سرم تمام تنم درد مي كند
از بس كه زجر در دل صحرا كشيده ام
كم سو شده دو چشم من از ضربه هاي او
حتي به زور صوت رسا را شنيده ام
از راه رفتنم تعجب نكن كه من
طعم بد شكستن پهلو چشيده ام
پاهاي من همه پر طاول شده ببين
خيلي به روي خار بيابان دويده ام
چادر

  • چهارشنبه
  • 26
  • مهر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:16
  • نوشته شده توسط
  • مرتضی پارسائیان
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم
 مظاهر کثیری نژاد

غزل شب سوم محرم از مظاهر کثیری نژاد -( زلف تو در باد بود و زلف من برباد رفت ) * مظاهر کثیری نژاد

4251
5

غزل شب سوم محرم از مظاهر کثیری نژاد -( زلف تو در باد بود و زلف من برباد رفت ) زلف تو در باد بود و زلف من بر باد رفت
هر چه زیبایی خدای تو به مویم داد....رفت
من سند آورده ام از زجرهای زجر،حیف!
باد با خود برده موهای مرا...،اسناد رفت
پابرهنه می دویدم گرچه با قصد فرار
ذهن من ناخواسته تا "انک بالواد..." رفت
از عروسک های من چیزی نمانده پیش من
اکثرش وقت فرار از دست من افتاد رفت
کربلا تا شام،قطره قطره شمعم آب شد
شعله ی لرزان عمرم شد اسیر باد رفت
چند روزی می شود چیزی نخورد غیر آب
دخترت کنج خرابه ظاهرا از یاد رفت
قطعه قطعه از من آخر دور شد بابای من
صفر تا صد، کاف و ها و یا و عین و صاد رفت

شاعر : مظاهر کثیری نژاد

  • سه شنبه
  • 25
  • شهریور
  • 1393
  • ساعت
  • 10:25
  • نوشته شده توسط
  • سید محسن احمدزاده صفار
ادامه مطلب

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی است) *

1752
2

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی است) شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی است
اما نه خواب هم که بود باز هم عالی اَست
مهمان من قدم به سر چشم ما گذار
هر چند دست سفرۀ این طفل خالی اَست
خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست
فرش سپید تو پُر گل های قالی اَست
با من زبان ِ سیلی شان حرف می زند
یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی اَست
تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس
این کودک یتیم کدامین اهالی اَست
باب سری شبیه عمو چند وقتی اَست
از روی نیزه خیره به من این حوالی اَست
عمه گرفته دست مرا راه می برد
بابا بگو به خاطر کم سن و سالی اَست
محسن عرب

  • پنج شنبه
  • 27
  • مهر
  • 1391
  • ساعت
  • 05:39
  • نوشته شده توسط
  • مرتضی پارسائیان
ادامه مطلب

اما تو از سری که شده از قفا . . . بگو *

1959
9

اما تو از سری که شده از قفا . . . بگو از رنج های این سفر پر بلا بگو
از غصّه های بی حد و بی انتها بگو
تا بیشتر صدای تو را بشنوم پدر
تو خاطرات کلّ سه سال مرا بگو
اصلاً به من اجازه ی صحبت نمی دهد
این زخم های روی لبم ، پس شما بگو
من از غروب رفتن تو حرف می زنم
تو از طلوع بر نوک آن نیزه ها بگو
من از حرامیان و حرم دم نمی زنم
امّا تو از سری که شده از قفا . . . بگو
بابا دلم برای عمو تنگ می شود
از دست مهربان ز پیکر جدا بگو
با دیدن قدم چو دلت بی هوا شکست
از قامت کمانی خیرالنسا بگو
جرمم چه بود داغ یتیمی به من زدند
کاری نکرده دخترکت پس چرا ؟ بگو
امشب خدا کند که بمیرم برای تو
امّن یجیب را به قبول دعا بگو
www.beithayesookhte.blogfa.com

  • یکشنبه
  • 14
  • آبان
  • 1391
  • ساعت
  • 04:48
  • نوشته شده توسط
  • vahid
ادامه مطلب

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود) *

2053
2

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود) آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود
داغ نهفته در جگرش بی شماره بود
در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش
عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود
شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش
این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود
طفلک تمام درد تنش را زیاد برد
حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود
با دست خسته معجر خود را کنار زد
حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود
زخم نهان به روسری اش را عیان نمود
انگار جای خالی یک گوشواره بود
دستش توان نداشت که سر را بغل کند
دستی که وقت خواب علی گاهواره بود
در لابه لای تاول پاهای کوچکش
هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود
ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد
دریای حرف های دلش بی کناره بود
کوچکترین یتیم خرابه

  • پنج شنبه
  • 27
  • مهر
  • 1391
  • ساعت
  • 05:46
  • نوشته شده توسط
  • مرتضی پارسائیان
ادامه مطلب

رباعی حضرت رقیه (س) , (گلی دور از چمن بر شانه ی توست) *

2111
2

رباعی حضرت رقیه (س) , (گلی دور از چمن بر شانه ی توست) گلی دور از چمن بر شانه ی توست
بهاری بی وطن بر شانه ی توست
کمی ای نیزه! امشب مهربان باش
سر بابای من بر شانه ی توست

شاعر : سید حبیب نظاری

  • شنبه
  • 18
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:44
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه(س) (دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند) *

1647
1

شعر حضرت رقیه(س) (دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند) دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند
گر چه خود می شکند ناله رها می ماند
دختر لحظه ی غم «ساعت» عمرش خالی ست
زود می ریزد و یک کوه بلا می ماند
دختر لحظه ی غم لحظه ی بعدش مرگ است

آن زمانی که فقط خاطره ها می ماند
شبی از قافله جا ماند و به مادر پیوست
به پدر می رسد و قافله جا می ماند
بعد او چون همه از یاد غمش ترسیدند
از مقاتل سندش گاه جدا می ماند
دختر لحظه ی غم این غزل کوچک و ناب
برگی از دفتر شعر است که تا می ماند
طرز عاشق شدنش را به کسی یاد نداد
دهن عشق از این حادثه وا می ماند
شاعر:کاظم بهمنی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 06:34
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (شمع هر جا كه انجمن دارد) *

2657
1

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (شمع هر جا كه انجمن دارد) شمع هر جا كه انجمن دارد
پر پروانه سوختن دارد
بخدا نيست خارجى پدرم
دين به قلب پدر وطن دارد
گرچه در كربلاست پيكر او
دست اغيار پيرهن دارد
چوب تأديب خوب مى‏داند
كه چه بوسيدنى دهن دارد
سوى اغيار، ليكن انظر گرفت
بهر احباب بانگ «لن» دارد
معجرى هست بر سرم امروز
پدر من اگر كفن دارد
نيمه باز است كام خونى او
به گمانم پدر سخن دارد
گر بيايى ز جان بپردازم
ديدنت هر قدر ثمن دارد
«لن ترانى» مگو كه از هوسم
«اَرِنى» مى‏رسد ز هر نفسم
غير احياء نمى‏كنم امشب
جز «خدايا» نمى‏كنم امشب
منكه دل كنده‏ام ز عقبى دوش
ميل دنيا نمى‏كنم امشب
قرب دختر به بوسه پدر است
جز تمنا نمى‏كنم امشب
من زبونى نمى‏كشم از چرخ
من مدارا نمى‏كنم

  • پنج شنبه
  • 27
  • مهر
  • 1391
  • ساعت
  • 05:52
  • نوشته شده توسط
  • مرتضی پارسائیان
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه(س) (دختری را پدری کو به دلارائی تو) *

1428
0

شعر حضرت رقیه(س) (دختری را پدری کو به دلارائی تو) دختری را پدری کو به دلارائی تو
روح من تازه شد از لعل مسیحائی تو
بی تو در طیِ سفر خوب نخوابیدم من
به دلم بود پدر حسرت لالائی تو

چشم خود را بگشا تا که بسنجیم به هم
دیدِ من کم شده یا قوّت بینائی تو
شبی آمد که به ما سر بزند دختر شام
ذکر خیر تو شد و صحبت آقائی تو
بس که از مِهر و وفای تو برایش گفتم
مات و مبهوت شد از شیوه ی بابائی تو
با وفا بوده خدا خیر به راهب بدهد
شستشو داده دو چندان شده زیبائی تو
(بی وفا بوده عجب خیر نبیند خولی
خاک پاشیده به آئینه ی زهرائی تو)...۱
چوب افتاده به جان لب تو حیرانم
میزبان با چه نموده است پذیرائی تو
لب پائینی تو لطمه فراوان دیده
چاره ای نیست ببوسم لب بالائی تو
سرودۀ ا

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:14
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (من پاك سلاله حسينم) *

5828
8

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (من پاك سلاله حسينم) من پاك سلاله حسينم
زهراي سه ساله حسينم
گنجي به دل خرابه شام
در شام شدم سفير اسلام
من زينب ديگر حسينم
من سوره كوثر حسينم
روح شرف و قيام دارم
يك كرب و بلا پيام دارم
نور شهداست هاله من
شمشير خداست ناله من
احيا گر عشق و شور و حالم
قرآن حسين خط وخالم
عشق آمده ير فراز از من
عباس كشيده ناز از من
گردونه صبر پاي بستم
گلبوسه حور روي دستم
از وادي كربلا خروجم
تا شام بلا چهل عروجم
ماه رخ من كه بي قرينه است
خورشيد گرفته مدينه است
هر چند كه دختر حسينم
آئينه مادر حسينم
بگذاشته بر تنم نشانه
كعب ني و سنگ و تازيانه
صد كوه بلا به دوش بردم
خم گشتم و سر فراز مردم
عالم همه كربلاي من بود
زينب سپر بلاي من بود
من ياس ك

  • پنج شنبه
  • 27
  • مهر
  • 1391
  • ساعت
  • 05:57
  • نوشته شده توسط
  • مرتضی پارسائیان
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (مرا که دانه ی اشک است دانه لازم نیست) *

2648
3

شعر حضرت رقیه (س) (مرا که دانه ی اشک است دانه لازم نیست) مرا که دانه ی اشک است دانه لازم نیست
به ناله انس گرفتم، ترانه لازم نیست
ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشتم
به طفل خانه به دوش، آشیانه لازم نیست

نشان آبله و سنگ و کعب نى کافى ست
دگر به لاله ی رویم نشانه لازم نیست
به سنگ قبر من بى گناه بنویسید
اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست
عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا که یتیمم، بهانه لازم نیست
مرا ز ملک جهان گوشه ی خرابه بس است
به بلبلى که اسیر است لانه لازم نیست
محبّتت خجلم کرده، عمّه دست بدار
براى زلف به خون شسته، شانه لازم نیست
به کودکى که چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست
وجود سوزد از این شعله تا ابد "میثم "
سرودن غم آن نازدانه ل

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:20
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (شيعيان شرح شب تار مرا گوش كنيد) *

8166
36

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (شيعيان شرح شب تار مرا گوش كنيد) شيعيان شرح شب تار مرا گوش كنيد
قصه ديده خونبار مرا گوش كنيد
مو به مو راز دل زار مرا گوش كنيد
داستان من و دلدار مرا گوش كنيد
تا بدانيد چرا خسته و بيمار شدم
اين چنين در كف اغيار گرفتار شدم
روزگارى به سر دوش پدر جايم بود
ساحت كاخ شرف منزل و ماوايم بود
ديدم مام و پدر محو تماشايم بود
ماه ، شرمنده ز رخسار دل آرايم بود
حال در گوشه ويرانه بود منزل من
خون دل گشته ز بى تابى دل ، حاصل من
يكشبى ناله ز هجران پدر سر كردم
دامن خويش ز خونان جگر تر كردم
صحبت باب بر عمه مكرر كردم
گفت : بابت به سفر رفته و باور كردم
تا سر غرقه به خونش به طبق من ديدم
من از اين واقعه چون بيد به خود لرزيدم
گفتم اى جان پدر، من به فدا

  • پنج شنبه
  • 27
  • مهر
  • 1391
  • ساعت
  • 06:05
  • نوشته شده توسط
  • مرتضی پارسائیان
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن) *

1865
2

شعر حضرت رقیه (س) (بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن) بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن
بُزرگی کن شبی را سر در این کلبۀ محقر کن
ستاره هر چه باشد می فزاید جلوۀ مه را
بتاب ای ماه و دامان من امشب پُر ز اختر کن

اگر غنچه بخندد، باز گردد، گل شود، غم نیست
نظر ای باغبان بر غنچۀ نشکفته پرپر کن
اگر چه پای تو بر دیدۀ گل ها بود، اما
بیا ویرانه یی را هم به بوی خود معطر کن
زبان را نیست نیرویی که گویم، عمه ممنونم
تو بگشا لعل لب، از او تَشّکُر جای دختر کن
نه جای تو، نه جای عمه، نه جای من است اینجا
مرا هَمره بِبَر زین جا و، همبازی اصغر کن
شاعر : علی انسانی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:23
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (ای یـار مهربانم ؛ بابای خسته جانم) *

8171
31

مدح ومراثی حضرت رقیه (ع) (ای یـار مهربانم ؛ بابای خسته جانم) ای یـار مهربانم ؛ بابای خسته جانم
برخیز و بین ملالم؛ من بر تو میهمانم
ای دختـر عـزیـزم؛ مهمان اشـک ریـزم
من سر به تن ندارم؛از جا چگونه خیزم
بابا به جان زهـرا؛ سیـرم از ایـن زمانه
بین پیکرم کبود است؛ از ضرب تازیانه
دیدم چه ها کشیدی در عالم اسیری
تو درس صبــر باید از مــادرم بگیــری
بابا به کوفه دشمن؛ فریاد جنگ میزد
بر دختــران زهــرا ؛ از بام سنگ میزد
دور از شما نبودم ای لاله ی کبودم
هنگام سنگ باران ؛ من روی نیزه بودم
آمد صدای قــرآن نــوری به دل نشاندی
گفتم بخوان دوباره ؛ بابا چرا نخواندی ؟
جانا مگر ندیدی اشرار کوفه پستند
قرآن به نیزه خواندم؛ پیشانی ام شکستند
بابا شبی ز ناقه افتادم و نمردم
دور

  • پنج شنبه
  • 27
  • مهر
  • 1391
  • ساعت
  • 06:26
  • نوشته شده توسط
  • مرتضی پارسائیان
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (اگر چه مثل گل مثل پری بود) *

1599
2

شعر حضرت رقیه (س) (اگر چه مثل گل مثل پری بود) اگر چه مثل گل مثل پری بود
ولی بال و پرش نیلوفری بود
گِلش را با غم زهرا سرشتند
دو چشم نیلی ارث مادری بود
تحمّل دارد این چشمان تر؟ نه
تحمل دارد اما اینقدر! نه
به لب آمد دگر جان رقیه
بیا بابا ولی حرفِ سفر! نه
نمانده راه چاره آه بابا
دلم شد پاره پاره آه بابا
اگر می پرسی از حال رقیه
نپرس از گوشواره آه بابا
شاعر: یوسف رحیمی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:43
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 مظاهر کثیری نژاد

غزل شب سوم محرم 93 ،زبانحال حضرت رقیه (س) با سر بریده پدر -( پیچید اگر به دور تنت بوریا کسی ) * مظاهر کثیری نژاد

5965
12

غزل شب سوم محرم 93 ،زبانحال حضرت رقیه (س) با سر بریده پدر -( پیچید اگر به دور تنت بوریا کسی ) غزل شب سوم محرم 93
سه ساله ی ارباب

پیچید اگر به دور تنت بوریا کسی
صد دست شد سرت که رسد دست ناکسی

دست تو را به صوت حجازیت خوانده ام
هرگز نبود جز پدرم خوش صدا کسی

تنها چرا به دیدن این خسته آمدی؟
همراه تو نبود مگر آشنا کسی؟

زخمی شدی چرا؟ مگر از جنگ آمدی؟
ما که نداشتیم سر جنگ با کسی!

بابا! بیا ببین که تنم درد می کند
با دست خویش زد به پرم، هر کجا، کسی

چشمم به چشمهای عمو بود و ناگهان
زد با لگد به پهلوی من بی هوا کسی

آنقدر کینه ی تو به دل داشتند که....
با نیت تن تو به من تاخت ناکسی

می زد به تازیانه مرا زجر، چون نبود
جز من به تو شبیه در این بچه ها کسی

قد خمیده ام اثر حب فاطمه ست
جز من نکرده ا

  • سه شنبه
  • 25
  • شهریور
  • 1393
  • ساعت
  • 12:18
  • نوشته شده توسط
  • سید محسن احمدزاده صفار
ادامه مطلب
 مهدی نظری

شعر حضرت رقیه (س) (هنگام رفتن تو چه لشگر شلوغ شد) * مهدی نظری

1999
1

شعر حضرت رقیه (س) (هنگام رفتن تو چه لشگر شلوغ شد) هنگام رفتن تو چه لشگر شلوغ شد
شاید برای غارت پیکر شلوغ شد
اینها برای قتل عمو نقشه داشتند
گودال تو چرا دو برابر شلوغ شد
دیدم همینکه پیکرت افتاد روی خاک

بازار کار نیزه و خنجر شلوغ شد
هر کس برای کشتن تو ضربه ای زد و
کم کم برای بردن یک سر شلوغ شد
رفتی و عمه ماند و یتیمان بی پناه
خیلی برای غارت معجر شلوغ شد
چشم تمام لشگریان سمت خیمه بود
وقتی بریده شد سرت این ور شلوغ شد
بابا سوار ناقۀ عریان که می شدیم
دور رباب و عمه وخواهر شلوغ شد
اموال خیمه هات به چوب حراج خورد
بازار کوفه جُمعۀ آخر شلوغ شد
گفتیم از دری که کسی نیست رد شویم
یک مرتبه دهانۀ آن دَر شلوغ شد
دیدی همینکه حرف خرید کنیز شد
دور سکینه بود که

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:49
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

زمزمه‌ي شهادت حضرت رقیه(س) همراه با سبک-چشامو ببین که پر از غمه بابا *

4408
10

زمزمه‌ي شهادت حضرت رقیه(س) همراه با سبک-چشامو ببین که پر از غمه بابا چشامو ببین که پر از غمه بابا
با تازیونه اومدن همه بابا
شونه ای نبود غیر پنجه های باد
موهاموهامو نبین خیلی در همه بابا
معلومه از این قد کمونم
بار یتیمی سنگینه به روی شونه م
دستای دشمن خیلی بزرگ بود
یه سیلی زد اما کبوده هر دو گونه ام
-------

دست کوچیکم اسیره توسلسله
نداره توون پاهای پر آبله
اگه غم تو نکشه منو بابا
منو می کشه کینه های حرمله
یه دنیا روضه توی نگامه
من الذی ایتمنی ذکر لبامه
اونیکه من رو، روٌ خاک کشیده
انگار که تیغش از گلوت بوسه ها چیده

شاعر : یوسف رحیمی

دانلود سبک

منبع : کتاب زخم سیب دفتر هفتم

برای اطلاع از جزئیات این کتاب و نحوه تهیه آن بر روی تصویر آن کلیک کنید

  • جمعه
  • 26
  • آبان
  • 1391
  • ساعت
  • 04:43
  • نوشته شده توسط
  • سید محسن احمدزاده صفار
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (عوض آنکه نهم سر به بر بابایم) *

1674
1

شعر حضرت رقیه (س) (عوض آنکه نهم سر به بر بابایم) عوض آنکه نهم سر به بر بابایم
آمده در برم ای عمه، سر بابایم
با نگاهی به سر و وضع پدر فهمیدم
که چرا طول کشیده سفر بابایم

جان زهرا قسمت می دهم ای عمه بگو
خون چرا می چکد از چشم تر بابایم ؟
چشم و ابرو و دهان و لب او زخم شده
چه بلاهاست که آمد به سر بابایم ؟
عمه باید ز اباالفضل بپرسم چه شده
چون عمو بوده فقط دوروبر بابایم
از خودم میل ندارم که بگویم سخنی
ترسم این است بسوزد جگر بابایم
هوس نان و غذا کرده دلم از بس که
عطر نان می دهد این موی سر بابایم
شاعر:محسن مهدوی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:19
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

زمزمه‌ي حضرت رقیه(س) همراه با سبك-بابا ببين غم تو دلگيرم كرد *

4155
27

زمزمه‌ي حضرت رقیه(س) همراه با سبك-بابا ببين غم تو دلگيرم كرد بابا ببین غم تو دلگیرم کرد – فراق تو زمین گیرم کرد - توی سه سالگی پیرم کرد – بابا

بابا نگفتی من بی تو میمیرم – همش بهونتو می گیرم – سر روی پای کی بگیرم – بابا

عمه می گفت دوباره – یه شب میای کنارم

قصه برام می خونی – سر رو پاهات می زارم

بابا بیا شنو تو آه و دردم – شبا که یادتو می کردم – یواشکی گریه می کردم – بابا

نگهبانا نبینن – دهنم و می بندند

کنار هم می شینن – به اشک من می خندند

بابا یه شب خواب مادر و دیدم – داشتم روپاهاش می خوابیدم – یهو با یه لگد پریدم – بابا

بیا خودت نگاه کن – هنوز کبود پهلو

باید به پشت بخوابم – آروم بگیره پهلو

التماس دعا - شاکرحق

دانلود سبک

  • سه شنبه
  • 23
  • آبان
  • 1391
  • ساعت
  • 19:05
  • نوشته شده توسط
  • شاکرحق
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (در جای خودش کعبه ی حاجات نبود) *

1716
1

شعر حضرت رقیه (س) (در جای خودش کعبه ی حاجات نبود) در جای خودش کعبه ی حاجات نبود
در ناقه دگر جلوه ی میقات نبود
می گشت تمام کاروان را عمّه

می گشت ولی رقیّه سادات نبود
در قافله ی به جستجو افتاده
این ولوله که «رقیّه کو؟» افتاده
اشک از سر نیزه ای پیاپی می ریخت
می خواست پدر بگوید او افتاده
از شدّت تب تمام اوقاتش سوخت
تنها نه خودش خاک خراباتش سوخت
خورشید درون طشت در دستش بود
دریای دل رقیّه در آتش سوخت
شاعر:کاظم بهمنی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:26
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

نوحه‌ي واحد حضرت رقیه(س) همراه با سبک-یه طفل غمین با آه حزین که ساکن به ویرونست *

4762
9

نوحه‌ي واحد حضرت رقیه(س) همراه با سبک-یه طفل غمین با آه حزین که ساکن به ویرونست نوحه واحد به همراه دانلود سبک

یه طفل غمین با آه حزین که ساکن به ویرونست

برا ناله هاش برا گریه هاش به دنبال بهونست

داره می خونه که اون شبا دست بابا شونه ی موهام بود

یادش بخیر هرشب سرم موقع خواب رو پای بابام بود

حالا کنج ویرونه – دلم تنگ بابامه 2

الهی بیاد امشب – که تعبیر رویامه

بیا بابا 2 وای 2

چه شد ای پدر که زدی تو سر تو آخر به این دختر

تو این سن کم با این قد خم شدم دیگه چون مادر

خدا می دونه که بعد تو هرشب بابا شد شام من سیلی

گواه من باشه بابا چشم کبود و صورت نیلی

همون شب که تو رفتی – شده گوش من پاره 2

تو دستام نمونده جون – تو پاهام پره خاره

بیا بابا 2 وای 2

رو خاکا نشین رو پاه

  • سه شنبه
  • 23
  • آبان
  • 1391
  • ساعت
  • 19:09
  • نوشته شده توسط
  • شاکرحق
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه برای ورود به کوفه ,(مردم كوفه منتظر بودند) *

1915
1

شعر حضرت رقیه برای ورود به کوفه ,(مردم كوفه منتظر بودند) مردم كوفه منتظر بودند
دست هاشان پر از تهاجم سنگ
كاروانی اسیر می آمد
سخت آشفته از كشاكش جنگ
كاروان خسته، كاروان زخمی
كاروان از غروب بر می گشت

مردها روی نیزه و زن ها
چشمشان لحظه لحظه تر می گشت
كاروان اندك اندك آمد پیش
ساربان خسته ناقه ها عریان
بغض سر خورده در گلو می خواست
كه ببارد غریب چون باران
آسمان از غبار پر می شد
كوفه در كوچه هاش گل می زد
كوفه كِل می كشید و می خندید
مردی آن سو ترك دهل می زد
این یكی سنگ و آن یكی با چوب
این یكی شاد و دیگری خوشحال
هر كسی هر چه داشت می انداخت
تا بریزد ز كودكان پر و بال
كودكانی ز نسل یاس سپید
یادگاران آب و آیینه
وارثان همیشه ی سیلی
داغداران میخ در سینه
دستشان خ

  • شنبه
  • 18
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:57
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (ببین ای سر که از سر تا به پا محو سرت هستم) *

1961
1

شعر حضرت رقیه (س) (ببین ای سر که از سر تا به پا محو سرت هستم) ببین ای سر که از سر تا به پا محو سرت هستم
تو هستی باغبان و من گل نیلوفرت هستم
تمام ناز، بگشا چشم و بر من ناز کمتر کن

اگر پیر سه ساله هستم اما دخترت هستم
نمی دانم که بیدارم و یا که خواب می بینم
نمی آید مرا باور که من در محضرت هستم
سپر شد عمه ور نه کعب نی می کُشت طفلت را
اگر که زنده ام ممنون لطف خواهرت هستم
اگر قدم کمانی باشد و دستم به دیوار است
مپنداری مدینه باشد و من مادرت هستم
نماندم پشت در اما به زیر دست و پا ماندم
به سختی چشم خود بگشایم و دور و برت هستم
شاعر: سید محسن حسینی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:30
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه(نم نمک کوچه خیس باران شد) *

2057
5

شعر حضرت رقیه(نم نمک کوچه خیس باران شد) نم نمک کوچه خیس باران شد
دست در دست من قدم می زد
شیطنت های کودکانه ی او
خلوت کوچه را به هم می زد
سوز سرما براش بازی بود
نفسش را مدام «ها» می کرد

چاله ای را پر آب تا می دید
دست های مرا رها می کرد
یادم آمد یکی دو هفته ی قبل
ناگهان گوشواره اش گم شد
مثل ابر بهار می بارید
مثل دریای پر تلاطم شد
شادی امشبش دلیلی داشت
صاحب گوشوار نو شده بود
کارش از صبح تا همین حالا
جست و خیز و بدو بدو شده بود
پرچم خیمه تا نمایان شد
بی امان می دوید و بر می گشت
مادرش گفت او چه شیطان است
وای اگر دخترت پسر می گشت
روضه خوان روی پله ی منبر
رفت تا عرش را نظاره کند
رفت تا چشم گریه کن ها را
غرق دریائی از ستاره کند
دختر من عرو

  • شنبه
  • 18
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 17:11
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (زانو بغل گرفت؛ که بابا بیاورد) *

1762
1

شعر حضرت رقیه (س) (زانو بغل گرفت؛ که بابا بیاورد) زانو بغل گرفت؛ که بابا بیاورد
یک سر شبیه حضرت یحیا بیاورد
یک دسته گل، بنفشه برایش خریده بود

چیزی نداشت غیر همین تا بیاورد
خود را کشید و دست به دیوار سعی کرد
خود را شبیه حضرت زهرا بیاورد
می گفت: با روپوش طبق آمده پدر
تا معجری برای سر ما بیاورد
دستش عصا نداشت بجز دست عمه اش
دستش عصا گرفت موسا بیاورد
خیلی نگاه کرد؛ نشد که به ذهن خویش
تصویر سالم سر او را بیاورد
می خواست تا قنوت بگیرد برای سر
اما نشد که دست به بالا بیاورد
از روی دست عمه خودش را زمین زد و
مجنون عشق گشت که لیلا بیاورد
عمه چگونه چشمِ کبود و سیاه من
چشمان یار را به تماشا بیاورد؟!!!
شاعر:رحمان نوازنی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:33
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 قاسم نعمتی

شعر حضرت رقیه (س) (از بس شکستنی شدی ای شیشۀ بلور) * قاسم نعمتی

1769
2

شعر حضرت رقیه (س) (از بس شکستنی شدی ای شیشۀ بلور) از بس شکستنی شدی ای شیشۀ بلور
قدری بخواب و این بدنت را تکان مده
خواهی که خارها نرود در تنت فرو
آرام باش و پیرهنت را تکان مده

می بینی ای عزیز که نازت نمی کشند
پس این لبان خوش سخنت را تکان مده
دندان شیری تو به یک بوسه بسته است
با زحمت این قدر دهنت را تکان مده
با آه آه تو بدنم تیر می کشد
از بس تنت شبیه تن مادرم شده
می پاشد از لبان تو خون لخته هر نفس
زان نیمه شب چه خاکی مگر بر سرم شده
ای دخترم هنوز سرت درد می کند
آیینه نگاهِ تو چشم ترم شده
از گیسوان سوختۀ بین مشت زجر
هر آن چه گفته ای به خدا باورم شده
از لحظه ای که حرف کنیز آمده وسط
خوابش نمی برد ز غم و ترس خواهرت
در این میانه جای ابالفضل خالی است

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 06:26
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (می آید از درون خرابه صدای اشک) *

1568
1

شعر حضرت رقیه (س) (می آید از درون خرابه صدای اشک) می آید از درون خرابه صدای اشک
افتاده لرزه بر دو سرا زین نوای اشک
گاهی شفای زخم، دمی هم بلای زخم

سوزانده دست و گونه و ...، آه از جفای اشک...
آنقدر آتش دل او شعله ور شده
هر قطره آب گشته تنش پا به پای اشک
گویی ملائک اند که تا عرش می برند
صدها سبد ستاره از این قطره های اشک
دیدم که گونه هاش، گل انداخته، نگـــو
جاری شدست خون دلش لا به لای اشک
چشمی که یک بریده سری غسل داده است
شایسته است نام بگیرد خدای اشک
شاعر: علیرضا قنادی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:36
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (شكوهی در میان دختران داشت *

4432
7

شعر حضرت رقیه (س) (شكوهی در میان دختران داشت شكوهی در میان دختران داشت
سری بالاتر از هفت آسمان داشت
اگر چه سن و سالش غنچه می زد
ولی گل بود و قلبی مهربان داشت
میان هق هق و لالایی و اشک

دو تا چشم سیاه روضه خوان داشت
نه یار و یاوری نه هم زبانی
نه هم بازی میان كودكان داشت
سر بازار شام و كوچه هایش
نه از سیلی نه از طعنه امان داشت
دقیقاً شكل زهرا راه می رفت
سه سالش بود درد استخوان داشت
به جای زینت مو یا گل سر
فقط خون لخته ای بر گیسوان داشت
نشسته خار خشكی در كف پاش
نشان كعب نی بر بازوان داشت
به لطف آن همه مهمان نوازی
كبودی روی برگ زعفران داشت
همین كه لب ز لب برداشت دق كرد
ز بس لب جای چوب خیزران داشت
تنی ترد و شكسته مثل شیشه
كه یك خط در میانش ار

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:03
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (دشت و شب و طفل نابلد واویلا) *

9307
27

شعر حضرت رقیه (س) (دشت و شب و طفل نابلد واویلا) دشت و شب و طفل نابلد واویلا
گر زجر حرامی برسد واویلا
از صاحب روضه معذرت می خواهم
پهلوی شکسته و لگد واویلا
شاعر:سید مجتبی شجاع

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:41
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد