تیری سه شعبه آمد و ناز تو را خرید
وقتی که روی دست پدر ناله أت شنید
تیری که قامتش به بزرگیّ نیزه بود
سهم گلوی کوچک تو ، نیزه ای رشید
تو خنده می کنی و پدر آب می شود..
از شرم تاول لب خشکت ، نفس بُرید..
مانده که سمت خیمه رود یا به قتلگاه
دیگر امیدش از همه جا گشته ناامید
موج سکوت غصّه و غم در حرم شکست...
وقتی صدای هلهله ی حرمله رسید
طفلی نظر به غربت گهواره کرد و بعد ...
باگریه گفت : اصغر شش ماهه پرکشید
بال و پری گرفتی و رفتی.. ولی بدان
دیگر رباب بعد تو روز خوشی ندید
تا آسمان رسیده ای و جان گرفته ای
والاترین ستاره و کوچکترین شهید
برروی نیزه تا که سر کوچکت نشست
بغض تمام اهل حرم ، بی صدا شکست
شاعر :
- جمعه
- 26
- مهر
- 1392
- ساعت
- 12:14
- نوشته شده توسط
- علی





