ای كه غم تو داده بروز انكسار من
برخیز و خود ببین، دل بی غمگسار من
برخیز و خود، شكستگی قامتم ببین
زیر سؤال رفته همه اقتدار من
ای پاسبان و پشت و پناه خیام من
بی تو شكست، شیشۀ صبر و قرار من
صاحب لوای لشكرم، ای صاحب رجز!
خیز و به اهتزار درآور، شعار من
چشم خمار، باز كن ای ساقی خموش!
باشد سبوی مشك تهی، آشكار من
ای باب حاجتم، به توأم حاجتی بود
تنها بده، جواب لب شیر خوار من
جانا، گمان مبر كه تو افتادهای ز پا
زیرا كه تا به حشر، تویی تك سوار من
بعد تو دست ها به جسارت چو وا شود
زینب به تازیانه رود از دیار من
خوش، بوی یا
- دوشنبه
- 29
- آبان
- 1391
- ساعت
- 15:08
- نوشته شده توسط
- مرتضی پارسائیان





