زجا برخیز ای علمدارم – ببین سقا و سردارم- که دست خود بر کمر دارم
نه آن طاقت که جسم زهم پاشیده بر دارم
نه آن نیرو به زانویم که رو سوی حرم آرم
نداری دیده تا با آن ببینی حال زارم را
نداری دست تا با آن گره بگشایی از کارم
شدم تنها اندرین صحرا ؛ می کشد من را؛ خنده اعدا (2)
بیا مولا بیا آقا- بیا ای زاده زهرا – که گردیده دیدنی سقا
بیا بنشین کنار من که همچون گل کنم بویت
سر من را برادر جان بنه بر روی زانویت
نه دستی مانده تا آنرا بروی سینه بگذارم
نه چشمی تا که یک لحظه تماشا من کنم رویت
شدم تنها اندرین صحرا ؛ می کشد من را؛ خنده اعدا (2)
شاعر : محمدحسن بیات لو
- دوشنبه
- 15
- مهر
- 1392
- ساعت
- 16:01
- نوشته شده توسط
- جواد










