وقتي شقايق عاشقي را جار مي زد
دستي دلم را پشت پروين دار مي زد
بر پاي دارم يك شهاب خسته مي سوخت
فانوس كيوان با لبان بسته مي سوخت
از خوشه ي پروين برايم مي فشاندند
در حلقه ي دُردي كشانِ غم نشاندند
مِي خواره من بودم ولي مستي ز خُم بود
صد آسمان ناهيد در ميخانه گُم بود
در آتش ققنوس ها ردّ سياوش
در خانه ي فانوس ها ردّ سياوش
بر جان من آوار ژاله بي امان بود
صد تير تشنه خسته بود و بي كمان بود
آئينه ي احساس دل را باز ديدم
خوشبو ترين ميراث "هل" را باز ديدم
ديدم كه خاك عاشقي با خون سرشتند
هنگامه ي خورشيد را با مِي نوشتند
ديدم كه سوداي دلم جز شور مِي نيست
در كربلا هم تشنگي جز طور مِي نيست
ديدم دلم در خاك و
- یکشنبه
- 27
- اسفند
- 1391
- ساعت
- 05:21
- نوشته شده توسط
- یحیی

