دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
جان باز رهد کز تو نجاتی طلبد
گر بر سر ذرّهای فتد سایۀ تو
خورشید از آن ذرّه، زکاتی طلبد
هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
سررشتۀ خود در دو جهان یابد باز
در راه تو هرکه نیمجانی بدهد
از لطف تو صد هزار جان یابد باز
هر نقطه که در دایرۀ قسمت توست
بر حاشیۀ مائدۀ نعمت توست
در سینۀ ذرّهای اگر بشکافند
دریا دریا، جهان جهان، رحمت توست
آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید
وآن دید فنا که جز فنا هیچ ندید
آن دیده بُود که جز عدم خلق نیافت
وآن بنده بود که جز خدا هیچ ندید
ای بندگی تو پادشاهی کردن
کارت همه اِنعام الهی کردن
من در غفلت، عمر به پایان بردم
من این کردم، تا تو چه خواهی کردن
- جمعه
- 20
- اردیبهشت
- 1398
- ساعت
- 18:25
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور