ام اسحاق گوهر آورده
یک گلی شبه کوثر آورده
وجناتش شبیه زهرا و
هیبتی مثل حیدر آورده...
- یکشنبه
- 11
- اردیبهشت
- 1401
- ساعت
- 17:08
- نوشته شده توسط
- احسان مشفق
ام اسحاق گوهر آورده
یک گلی شبه کوثر آورده
وجناتش شبیه زهرا و
هیبتی مثل حیدر آورده...
تقدیم
به سه ساله عالم
دردانه ارباب بدنیا آمد
سرتا به قدم به مثل لیلا آمد
با عمر کمش سفیر ثارللهیست
گویا که دوباره باز زهرا آمد
دامن شب ستاره باران است
جلوهای از خدا نمایان است
کودکی آمده که گیسویش
شرح والیل و قدر قرآن است
لیلی ایل سبز حورشید است
آیههای قدش فراوان است
هرکسی دل نداده بر دستش
روز محشر بدان پشیمان است
برتر از فهم و درک انسانهاست
خادم خادمش سلیمان است
خشت اول به نام او نشود
خانه از پایبست ویران است
آمد آیینهی جمال و جلال
دستگیر ای محول الاحوال
حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها
تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها
ای لیلی صحرای دل حضرت ارباب
مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها
سوگند که تا روز قیامت همه هستیم
با منکرتان دشمن و بیگانه ترین ها
کوچک حرمت جنّت ما خانه به دوشان
جذّاب تر از قصر ملوکانه ترین ها
گندم بده تا پر بزنم ، جلد تو باشم
محتاج تو ما کفتر بی دانه ترین ها
سلام ما به حضور مطهّرت خاتون
درود ، دختر ارباب عشق و زیبائی
سلام روشنی چشمهای ثارالله
درود آبی بی انتهای دریائی
**
خوش آمدی و قدم رنجه کردی ای خاتون
و غصّه را ز دل نا امید ما بردی
تو آمدی و شب سوّمم مجزّا شد
مرا به مُحرِمی خانه ی خدا بردی
**
به روی دست تمامی خانه می چرخی
تمام خانه پر از شور و غرق احساس است
به روی دست علی اکبری و می خندی
چه قدر خنده ی تو دلنشین عبّاس است
**
منم که تاج گدائی تو به سر دارم
توئی که دست ترحّم براین سرم داری
منم که خسته ام و بال من شکسته شده
توئی که پیش خودت مرهم پرم داری
**
شبیه فاطمه ای و همیشه اهل کرم
یتیم و سائل و در بند هم گدای شما
حساب دف
تا از حرمت عطر خداوند بیاید
صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید
در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ
یا این که زبان قلمم بند بیاید
ارباب شود میل نگاهش به تو افزون
وقتی به لبانت گل لبخند بیاید
هر جا سخن از نام شکربار شما شد
در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید
خوان کرمت جمع نگردیده، چو سائل
با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید
تا از حرمت عطر خداوند بیاید
صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید
در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ
یا این که زبان قلمم بند بیاید
ارباب شود میل نگاهش به تو افزون
وقتی به لبانت گل لبخند بیاید
هر جا سخن از نام شکربار شما شد
در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید
خوان کرمت جمع نگردیده، چو سائل
با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید
عجب شبي ست كه يك ماه منظر آوردند
براي هاشميان باز مادر آوردند
زبس حسين دلش تنگ روي مادر بود
شبيه مادرش اينبار دختر آوردند
مثال عمه خود كافتخار حيدر بود
به دختران جهان دختري سرآوردند
درست مثل زمان تولد زهرا
سه آيه اي به بلنداي كوثرآوردند
براي اينكه بگيرند گاهوارش را
هزار مريمُ آسيه از در آوردند
عجيب نيست كه عباس ماه هديه كند
شبي كه حضرت زهراي ديگر آوردند
براي اينكه غزلهاي حق شود كامل
سه بيت از صدُ چارده غزل درآوردند
اگرچه حضرت زهرا ز نسل احمد بود
رقيه را ولي از نسل حيدر آوردند
اين كيست كه بهشت شده رو نماي او
قصري هزار آينه شد سرسراي او
آميخته به عصمت و توحيد و معرفت
زرّينه خشت محكم اول بناي او
بانوي ماهتاب دميده است تا فقط
هنگام خواب قصه بگويد براي او
سمت نگاه مشرقي اش صبح دائم است
خورشيد سالهاست نشسته به پاي او
عطر هزار باغچه گل در ترنّمش
شهر بهار ساكن سبز هواي او
آئينه تداعي لبخند فاطمه است
انگار روبرو شده با خنده هاي او
امشب نسیم عشق درعالم وزیده است
شهدجنون به کام دل ماچکیده است
مستی خودش شده است خراب شراب ما
عقل ازسرتمامی مستان پریده است
امشب فرشته از سربازار آسمان
صدهدیه بهر دیدن دلبرخریده است
حال وهوای عرش خدا داده برزمین
گویاکه شاهکار دگرآفریده است
تاکوچه های شهرمدینه به شوق وشور
مامور وحی دلشده باسر دودیده است
گویادوباره سوره کوثرشده نزول
گویادوباره حضرت زهرا رسیده است
ستاره چون گل سر بود روي گيسويش
حسين فاطمه را مست گرده از بويش
ملائكه همه خيل سپاه او هستند
فرشته ها همه هستند خادم كويش
اگركه عشق علي جاري است در رگهاش
نشان قدرت مولاست روي بازويش
زبان اوست كه دارد نشان تيغ علي
جمال حضرت زهرا نشسته بر رويش
رقيه بود كه نامش يزيد را لرزاند
هلال ماه محرم هلال ابرويش
دوگوشواره او هديه علي اكبر
وهديه هاي عمو بود هر النگويش
منبع.سایت سهیل عرب
شبيه مادر
افتاده در دلم خدا
ديوونگي و شور و شين
از يومن پاك مقدمِ
رقيه دخترِ حسين
عشق الستم ـ رقيه رقيه
اي همه هستم ـ رقيه رقيه
دل به تو بستم ـ رقيه رقيه
سيدتي يا رقيه رقيه (3)
با ديدن گلِ رخش
هر ديده مبتلا ميشه
اگه كسي حاجت داره
حاجت اون روا ميشه
عشق الستم ـ رقيه رقيه
اي همه هستم ـ رقيه رقيه
دل به تو بستم ـ رقيه رقيه
سيدتي يا رقيه رقيه (3)
امشب تو آغوشِ حسين
انگار يه ماهِ كامله ست
صورت اين ياس شبيه
رخسار بيبي فاطمه ست
عشق الستم ـ رقيه رقيه
اي همه هستم ـ رقيه رقيه
دل به تو بستم ـ رقيه رقيه
سيدتي يا رقيه رقيه (3)
براي اربابم حسين
مليكه دختر اومده
همه با ديدنش ميگن
انگار كه مادر اومده
عشق ا
دلم برای تپیدن بهانه ای می خواست
برای پوچ نبودن نشانه ای می خواست
کبوتری شده بود، آشیانه ای می خواست
و دانه از کرم نازدانه ای می خواست
که ناگهان خبر آورد جبرئیل امین
هبوط کرده ز جنت، ملیکه ای به زمین
ملیکه ای که بهشت است طلعت چشمش
شنو، تلاوت "نور" است صحبت چشمش
مسیح، دست به دامان قدرت چشمش
شفاست بارش باران رحمت چشمش
نسیم رحمت دلدار بر حسین (ع) وزید
دوباره غنچه ی یاسی به باغ خانه دمید
چقدر خنده ی او مثل خنده ی زهراست
به چشم هاش، خدایا چه محشری برپاست
شگفت تر ز مسیحایی دم عیسی ست
که دست کوچک او باب حاجت دنیاست
بیا و دست به دامان این شفیعه بمان
که او ز فاطمه دارد برات، خط امان
شاعر : عليرضا قنادي
داشت آن روز زمین قصه ای ازسرمی خواند
قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند
رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند
که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند
خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته
نکند حضرت زهرا(س) به جهان برگشته
نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است
عرض تبریک به ارباب برای همه است
زینب(س) آیینه به کف بر لبش این زمزمه است
به خدا خون علی(ع) در رگ این فاطمه(س)است
دختری که نفسش جلوه ی زهرا(س) دارد
پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد
فاطمه(س) پر زده اما برکاتش باقی است
راه باز است ببینید صراطش باقی است
هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است
حال اگر نیست پیمبر(ص) صلواتش باقی است
کار خورشید به ناخوا
مطاف كعبه فقط چادر سياه تو بود
پر ملائكه عرش ، فرش راه تو بود
كنار جلوه ي نوري تو دو صد خورشيد
هميشه منتظر لحظه ي پگاه تو بود
تو از بهشت خدا كه نزول مي كردي
هزار حوريه دور و بر نگاه تو بود
ترنّمي كه در اطراف شهر مي پيچد
صداي خسته و پر سوز يا اباه تو بود
قرار شد كه خدا را به تو نشان بدهند
فراز شانه ي ارباب وعده گاه تو بود
تويي كه با جَلَواتش هميشه مقروني
نجيبه ي پدر و رقيه خاتوني
كوير قلب من ورد پاي بارانت
نخ دخيل من و اين ضريح چشمانت
شميم ياس گرفته ست شه پر فطرس
دقيقه اي كه رسد بر فراز ايوانت
عجيب نيست ، تو از بس به فاطمه رفتي
فرشته گرم طواف ست دور دامانت
ز جاده هاي سما آمدي
دل پریشانم که از بابم نمی آید صدا
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
دل پریشانم که از بابم نمی آید صدا
دل پریشانم که از بابم نمی آید صدا
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
من نمی خواهم جدا گردم ز دشت کربلا
من نمی خواهم جدا گردم ز دشت کربلا
عمه بابایم کجاست
عمه بابایم کجاست
عمه میسوزد دلم بابم چرا نامد ز جنگ
عمه میسوزد دلم بابم چرا نامد ز جنگ
گر بیاید میکنم
گر بیاید میرمد اندر بغل من سنگ سنگ
گر بیاید میرمد اندر بغل من سنگ سنگ
شوق و رونق غیر از این بابم چرا سرده ز رنگ
شوق و رونق غیر از این بابم چرا سرده ز رنگ
ذکر لا حول ولا الله از خونه میاید چرا
ذکر لا حول ولا الله از خونه میاید چرا
عمه بابایم ک
در دل شهری سرد
در دل شام غریب
گوشه کوچکی از غم و اندوه بزرگ
باغ ویرانی بود
کنج این ویرانه
دختری بود یتیم
آه تنها سه بهار است که چرخیده زمین دور سرش
روزگاری همه دخترکان
آرزو می کردند :
پیش او بنشینند
تا که می خواست به بازی برود
خواب می برد ز چشمان همه
دختران می گفتند
کاش هم بازی او ما بودیم
کاش یک لحظه کنارش بودیم
ولی هم بازی او شیر مردی بود غیور
پهلوانی که قدو قامت او می سائید
به ستیغ خورشید
گاه در دامن او می خوابید
گاه در لحظه عشق
مرکبش بود به وقت بازی
گاه بر شانه او
راه می رفت سر دوش عمو
تا که از سقف سپهر
دامنی ماه و ستاره چیند
همه مجذوب نگاهش بودند
چه قد رشیرین بود
ازخیمه هاکه رفتی و دیدی مرا به خواب
داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده ای
گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد
می گفت عمّه ام به رخم بوسه داده ای
من با هوای دیدن تو زنده مانده ام
جویای گنج بودم و ویرانه نشین شدم
ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی
با چشم خود ز خرمن تو خوشه چین شدم
تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه
دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم
تا یک نگه ز گوشه ی چشمی به من کنی
من چشم از سر تو دمی بر نداشتم
با آنکه آن نگاه ، مرا جان تازه داد
اما دوپلک خود ز چه بر هم گزاشتی
یکباره از چه رو ، دو ستاره افول کرد
گویا توان دیدن عمّه نداشتی
من کنار عمّه سِتادم به روی پای
مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم
د
رقيه
سلام حق به عفتت رقيه
به هر نفس ز عصمتت رقيه
عشق تو عشق ازلي رقيه
بنت حسين بن علي رقيه
ندارم از گفتهي خود واهمه
فاطمهاي، فاطمهاي، فاطمه
رقيه اي مليكهي ملكِ عشق
زينب دومين به شهرِ دمشق
چادر خاكيات شفا ميدهد
مدينه، كعبه، كربلا ميدهد
به پاي مدحِ تو بماند نفس
مديحهخوان تو حسين است و بس
تا كه نگه بر رخِ دختر كند
ياد ز آن گلرخِ مادر كند
به زير لب به سورهي كوثري
بگويدش كه ثانيِ مادري
عمي العباس تو دل را بَرَد
دلِ ابالفضل به يغما بَرَد
تا كه تو را ديد اسيرِ تو شد
دامانِ عباس سريرِ تو شد
چو نه فلك گرمِ سجودِ شماست
خندهي زينب ز وجود شماست
اي كه به هر درد و بلا راغبي
كتاب صبرِ عمه را كاتبي
اینجا محیط سوز و اشک و آه و ناله است
اینجا زیارتگاه زهرای سه ساله است
اینجا دمشقی ها گلی پژمرده دارند
در زیر گل مهمان سیلی خورده دارند
اینجا دل شب کودکی هجران کشیده
گلبوسه بگرفته زرگهای بریده
اینجا بهشت دسته گلهای مدینه است
اینجا عبادتگاه کلثوم وسکینه است
اینجا زیارتگاه جبریل امین است
اینجا عبادتگاه زین العابدین است
اینجا زچشم خود گلاب افشانده زینب
اینجا نماز شب نشسته خوانده زینب
اینجا به خاکش هر وجب دردی نهفته
اینجا سه ساله دختری بی شام خفته
اینجا نخفته چشم بیدار رقیه
اینجا حسین آمد به دیدار رقیه
اینجا قضا بر دفتر هجران ورق زد
اینجا رقیه پرده یکسو از طبق زد
اینجا هُمای فاطمه
دختر مولا اومده بگید خوش اومد به حسین
یارقیه یارقیه یارقیه بنتُ الاَرباب
الا كه نور خدا بر جمال داری تو
جلیله هستی و عز و جلال داری تو
نگاه فاطمه را می توان به چشمت دید
كه عكس مادر خود بر جمال داری تو
هزار پیر طریقت مرید درگاهت
كریمه هستی و دل بی مثال داری تو
شاعر:حسین سیب سرخی
سلام ما به حضور مطهّرت خاتون
درود ، دختر ارباب عشق و زیبائی
سلام روشنی چشمهای ثارالله
درود آبی بی انتهای دریائی
خوش آمدی و قدم رنجه کردی ای خاتون
و غصّه را ز دل نا امید ما بردی
تو آمدی و شب سوّمم مجزّا شد
مرا به مُحرِمی خانه ی خدا بردی
به روی دست تمامی خانه می چرخی
تمام خانه پر از شور و غرق احساس است
به روی دست علی اکبری و می خندی
چه قدر خنده ی تو دلنشین عبّاس است
منم که تاج گدائی تو به سر دارم
توئی که دست ترحّم براین سرم داری
منم که خسته ام و بال من شکسته شده
توئی که پیش خودت مرهم پرم داری
شبیه فاطمه ای و همیشه اهل کرم
یتیم و سائل و در بند هم گدای شما
حساب دفتر لطفت ، پر از
داشت آن روز زمین قصه ی دلبر می خواند
قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند
رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند
که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند
خانه غوغا شده انگار زمان برگشته
نکند حضرت زهرا به جهان بر گشته
نه فقط دور و بر خانه ی او هم همه هست
عرض تبریک به ارباب برای همه است
زینب آیینه به کف بر لبش این زمزمه است
به خدا خون علی در رگ این فاطمه است
دختری که نفسش جلوه ی زهرا دارد
پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد
فاطمه پر زده اما برکاتش باقیست
را باز است ببینید سراطش باقیست
هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقیست
حال اگر نیست پیمبر صلواتش باقیست
کار خورشید به نا خواه درخشندگی است
کار هر لحظه ی این طایفه بخشن
بر طاق جنّان حك شده سیمای رقیه
خورشید كمی از رخ زیبای رقیه
مهتاب كه شب ها دل عالم برباید
یك نور ز رخسارِ دل آرای رقیه
دل در حرمش سجده كنان حلقه به گوش است
چون منتظرِ بخشش فردای رقیه
گر هر دو جهان ابر شوند اشك بریزند
یك قطره ز هر آبله ی پای رقیه
من كس نگذارم به دلم پای گذارد
زیرا كه حریم دلِ من جای رقیه
گر سبزترین ارض خدا را كه ببینی
آراسته با سبزیِ دیبایِ رقیه
او راه رود اهلِ حرم مستِ نظاره
این اشكِ حسین از قد و بالای رقیه
هر كرده ی او آیینه ی حضرت زهرا
این وجه شرر بر دلِ بابای رقیه
با این كه غم كرب و بلا سخت گران است
سنگین تر از آن ناله و غم های رقیه
هر انس و ملك تشنه ی یك خنده ز رویش
روح همگ
کم نیست گدا اگر کرم بسیار است
تا هست عطای دلبرم بسیار است
از سفره ی با برکت دستان کریم
هر قدر به خورجین ببرم بسیار است
از درگه یار اگر که پا پس بکشم
فهمیده ام الحق ضررم بسیار است
هر چند که در نهایتش وصل خوشست
خار و خس راه لاجرم بسیار است
تا هست نفس به سینه ام میگویم
تا سوریه قصد سفرم بسیار است
عمریست هوای عشق در سر دارم
طوف حرم دمشق در سر دارم
در زمره ی عشاق سرآمد هستیم
خاک کف پای آل احمد هستیم
ای آینه ی بی کم و کسر مادر
تو فاطمه یا او تو؟ مردّد هستیم
با پای برهنه گاه در صحن رضا ع
زائر به نیابت تو مشهد هستیم
بر لعنت آن کسی که شد منکر تو
تا آخر عمرمان مقید هستیم
بگذار که اَنگ این و آن را بخوریم
در بحر ولا گوهرِ نایاب آمد
در شامِ سیاه،دخترِ مهتاب آمد
با ذکرِ حسین حسین همه گل ریزید
میلادِ رقیّه بِنتُ الارباب آمد
شاعر : حمیدرضا گلرخی
پیاله پیاله غزل میزنم
شکر، جام باده، عسل میزنم
سخن از شباهت به زهرا شده
که از یک سه ساله مَثُل میزنم
همین قدر توفیق دارد قلم
همین حرف حدّ اقل میزنم
طعام سگ از دست صاحب رسید
دم از لطف او تا اجل میزنم
هر اندازه با واژه بازی کنم
قسم میخورم باز شَل میزنم
کُمِیتِ قلم لنگ مدحت شود
جا شعر هم سنگ مدحت شود
رسیدی بباری به پژمرده ها
تبسّم ببخشی به افسرده ها
رسیدی تو ای آسمانی ترین
گیری دو دست زمین خورده ها
بده روسپیدی به پیش حسین
به این ظلمتی ها، سیه چُرده ها
مکن بایگانی برات دمشق
ترحّم نما بر دل آزرده ها
ه از این که لایق شدم بهر وصل
حسابم کن از باد آورده ها
رسیدی که تکرار زهرا شوی
تجلّی اُمّ اَبیها شوی
کم نیست گدا اگر کرم بسیار است
تا هست عطای دلبرم بسیار است
از سفره ی با برکت دستان کریم
هر قدر به خورجین ببرم بسیار است
از درگه یار اگر که پا پس بکشم
فهمیده ام الحق ضررم بسیار است
هر چند که در نهایتش وصل خوشست
خار و خس راه لاجرم بسیار است
تا هست نفس به سینه ام میگویم
تا سوریه قصد سفرم بسیار است
عمریست هوای عشق در سر دارم
طوف حرم دمشق در سر دارم
در زمره ی عشاق سرآمد هستیم
خاک کف پای آل احمد هستیم
ای آینه ی بی کم و کسر مادر
تو فاطمه یا او تو؟ مردّد هستیم
با پای برهنه گاه در صحن رضا ع
زائر به نیابت تو مشهد هستیم
بر لعنت آن کسی که شد منکر تو
تا آخر عمرمان مقید هستیم
بگذار که اَنگ این و آن را بخوریم
ای رونق فصل بهار أُمِّ إِسحاق
ای دلخوشی روزگار أُمِّ إِسحاق
تو فرق داری با همه ، از دار دنیا
تنها تویی دار و ندار أُمِّ إِسحاق
تو به حیات مادر خود جلوه دادی
ای روشنی شام تار أُمِّ إِسحاق
گویا خدیجه فاطمه آورده از نو
بالا گرفته کار و بار أُمِّ إِسحاق
امشب ملائک به تماشایت نشستند
امشب که هستی در کنار أُمِّ إِسحاق
در چشمهای تو نجابت خانه کرده
ای سوگلی باوقار أُمِّ إِسحاق
دختر به خوبی تو این دنیا ندارد
غمخوار بابا ! خانه دار أُمِّ إِسحاق
نورٌ علی نورٌ علی نوری یقینا
خورشید زاده ! شاهکار أُمِّ إِسحاق
بی شک به دنبال کمالات است اگر که
بوسه به دستت زد هماره أُمِّ إِسحاق
در دامنش خاتو
امشب حسین سر زده نوری به خانه اش
ماهی كه سر گذاشته بر روی شانه اش
عشقش، بهانه اش، نفس عاشقانه اش
مینازد او چقدر به این نازدانه اش
امشب شكفته است به بستان گل حسین
جانم فدای نغمه ات ای بلبل حسین
با یك نگاه لطف تو چیزی محال نیست
این اعتقاد ماست به قرآن خیال نیست
باب الحوائجی و برایت مثال نیست
این خانمی كه دیده ام عمرش سه سال نیست
عمری نمی شود بگذاریم نور را
وا كرده ای چقدر گره های كور را
شاعر : محمد رسولی