ماتم جانسوز احمد موسم اشک و بکاست
فاطمه صاحب عزاست
*********************
ذکر زهرا گه پدر ، گاهی حسن ، گاهی رضاست
فاطمه صاحب عزاست
- یکشنبه
- 8
- دی
- 1392
- ساعت
- 08:31
- نوشته شده توسط
- یحیی
ماتم جانسوز احمد موسم اشک و بکاست
فاطمه صاحب عزاست
*********************
ذکر زهرا گه پدر ، گاهی حسن ، گاهی رضاست
فاطمه صاحب عزاست
دو چشم بی رمق وا کن پدر جان
غم ما را تماشا کن پدر جان
همه پشت و پناه ما تو هستی
نظر بر حال زهرا کن پدر جان
***
کنار بسترت احیا بگیرم
میان وادی غم ها بمیرم
پدر جان تو دعایت مستجاب است
دعا کن زود بعد از تو بمیرم
***
کند آه دل تو بی قرارم
به روی صورتت صورت گذارم
خودت گفتی که حورای بهشتم
توان ضربۀ سیلی ندارم
***
پس از تو صبر زهرا سر بیاید
زمان غربت حیدر بیاید
پس از تو خانهام آتش بگیرد
صدای من ز پشت در بیاید
***
کشد آتش به دور من زبانه
زنم ناله به زیر تازیانه
بیا بابا که زهرا بی پسر شد
میان این در و دیوار خانه
شاعر : قاسم نعمتی
حس میکنم رفتار تو تغییر کرده
این روزها کردار تو تغییر کرده
هم صبح و ظهر و هم سرشب دیدن من
می آیی و گفتار تو تغییر کرده
یک فاطمه میگویی و دلشوره دارم
چون نحوه ی دیدار تو تغییر کرده
چیزی شده ای سایه ی روی سر من؟
مهمانی این بار تو تغییر کرده
چیزی شده ؟ با مرتضای من چه گفتی؟
این روزها سردار تو تغییر کرده
حس میکنم مانند یک ابر بهاری
بابای از گل بهتر من گریه داری
بابامگرنه اینکه هستم محرم تو
هستم همیشه مونس تو همدم تو
حالابگو دیگر چرا حالت گرفته ست
هستم شریک درد و آه و ماتم تو
بابا به قربان تو وموی سپیدت
بابا به قربان تو و قد خم تو
ای کاش می مردم نمیدیدم پدرجان
چشمان خیس و گریه های نم نم تو
میگویی ا
«یاسین» به درد آمد، تمام بال «طاها» سوخت
قرآن به آتش زد، وَ طور سبز سینا سوخت
سبحانَ... این آغاز عصر جاهلیت نیست؟!
اَسری بعبده لیلاً... آه ای قوم، اسرا سوخت
آه ای محمد! از ابوجهلان چه امیدی
مسجد به تنگ آمد، وَ ناقوس کلیسا سوخت
هدهد! سلیمان را خبر کن، شعله در راه ست
گل را بگو آن مرغ خوش الحان مینا سوخت
مرده ست عشق و عاشقی در کار دنیا نیست
یوسف به یوسف ملک ایمان ذلیخا سوخت
صد بار خواندم آیه های «آل عمران» را
مریم کجایی؟ غنچه ی انفاس عیسی سوخت
گوساله های سامری گرم چرا هستند
آقا عصایت کو؟ زبان حال موسی سوخت
از کعبه تا بیت المقدس اشک باریده ست
یونس به ماهی ها بگو لبخند دریا سوخت
شاعر زبان سوزناکی ا
روزی که قلبم داغ دار مادرم بود
بابادلم خوش بود دستت برسرم بود
بابادلم خوش بود هستی در بر من
هستی همیشه هم پدرهم مادر من
هجده بهار زندگانی ام تو بودی
آری رسول مهربانی ام تو بودی
از ماه و خورشید و ستاره رو گرفتم
من سال ها با بودن تو خو گرفتم
مهمان هر روز سرایم ، نازنینم
باور نمی کردم که داغت را ببینم
من ماندم و یک کوه غم با بی قراری
باور نمی کردم که تنهایم گذاری
سنگ صبور فاطمه ، ای چاره سازم
فکری نکردی باغم وغصه چه سازم
بی مادری کافی نبود ای جان هستی؟
بارفتنت یک باره قلبم را شکستی
رفتی یتیمی شد نصیب دختر تو
مشکی به تن کرد دختر غم پرور تو
ما مدتی بابا عزادار تو بودیم
در حسرت یک بار دیدار تو بودیم
مدیونم یا رسول الله ممنونم یا رسول الله
عمریه بر سر سفرت مهمونم یا رسول الله
مولانا یا رسول الله
بازم با چشمای دریا می گیرم تو دلم آوا
نقش بسته بین این چشمام تصویر گنبد خضرا
مولانا یا رسول الله
از دستت ای مه رحمت می گیرد بارش نعمت
آرزومند تو هستم کی آقا میشوم دعوت
مولانا یا رسول الله
نقش بر علمت محشر آقا جون کرمت محشر
مونده بر دل من حسرت رویای حرمت محشر
مولانا یا رسول الله
بر خصم کافرت لعنت ملعون در برت لعنت
آقا جان تا قیامت بر قاتل دخترت لعنت
مولانا یا رسول الله
شاعر : رضا تاجیک
دانلود سبک
در و دیوار عالم را سیه پوشید ای مردم
که غم در سینۀ اهل ولا جوشید ای مردم
تمام لاله ها سر در گریبانند زین غم
که زهرا در غم بابا سیه پوشید ای مردم
مدینه زین غم و حسرت فضایش درد آلود است
درآن وادی شمیم درد و غم پیچید ای مردم
فضای آسمان ها را اگر پوشیده ابر غم
غروبی غم فزا دارد کنون خورشید ای مردم
به پاس آنکه گل ریزد به روی قبر پیغمبر
گل اشک از دو چشم خویش زهرا چید ای مردم
هنوز از لاله های باغ بوی داغ می آمد
که خار فتنه در راه علی روئید ای مردم
اگر رسم است گل می آورند از بهر دلجوئی
چرا دشمن به باغ وحی هیزم چیدای مردم
نه تنها آستان عصمت حق سوخت در آتش
که عرش از نالۀ زهرا به خود لرزید ای مردم
نمی دا
اشک را در چشم خود جا می کنی
چشم را هم قد دریا می کنی
پیش چشمان تر من... دم به دم
چشم خود می بندی و وا می کنی
می روی و خیمه ی دارالعزا
در تمام شهر برپا می کنی
می روی دیگر برای من پدر
دلخوشی را مثل روبا می کنی
بی گمان داغ یتیمی مشکل است
ذکر من را " وای بابا" می کنی
حوض کوثر می شود آب وضو
عرش را فرش مصلّی می کنی
با سکوت روضه های آخرت
باغبان یاس...غوغا می کنی
کوچه و سیلی و باران عذاب
یاد فردا روز زهرا می کنی
می روی و سینه ی مارا پر از...
شاید و... ای کاش و... اما... می کنی
بعد تو قلب مدینه سنگ شد
در میان کوچه هایش جنگ شد
شاعر : اسماعیل شبرنگ
شبی که نور زلال تو در جهان گـم شد
سپیده جامه سیه کرد و ناگـهان گم شد
ستاره خـــون شد و از چشم آسمان افتاد
فلک ز جلـــوه فرو ماند و کهکشان گم شد
به باغ سبز فلک ، مــــهر و مــــاه پژمـــــردند
زمین به سر زد و لبخند آســـمان گــم شد
دوبــــاره شب شد و در ازدحـــــام تاریکـی
صـــــدای روشن خورشید مهربـان گم شد
پس از تـــو، پرسش رفتن بدون پاسخ مـاند
به ذهــــن جــاده ، تکاپوی کـــاروان گم شد
بهـــــار، صید خزان گشت و باغ گل پژمـــرد
شبی که خنده ی شیرین باغبـــان گم شد
ترانـــــــه ار لب معصوم « یــــاکریــم » افتاد
نسیم معجـزه ی گل ، ز بوستان گم شد
شکست قلب صبـــــور فرشتگـــان از غـم
شبی که قبـله
لحظه ی آخر؛ مژده بابا
نشانده لبخند؛ بر لب زهرا
در فصل غم که حاصلش جدایی توست
گفتی که زهرا اولین فدایی توست
در راه حیدر بهر ولایت جان می سپارد دختر تو
جان می سپارد تا که نبیند ایام صبر حیدر تو
یا رسول الله(2)بابا مرو یا رحمه الله
رفتی و آمد؛ خزان به سویم
نیلی شد از غم؛ گلبرگ رویم
با گریه می بوسم دوباره بسترت را
شاید در آغوش بگیری دخترت را
در این مدینه با زخم سینه دیگر ندارم تاب ناله
بعد تو بابا سر می گذارم بر روی قبرت همچو لاله
با رسول الله(2)بابا مرو یا رحمه الله
شاعر : علی محلاتی
دانلود سبک
آسمان مدینه غمبار است
شهر، آشوب و کار دشوار است
بعد از این مکر و حیله بسیار است
چشم های علی گهر بار است
رنگ زهرا شبیه دیوار است
یک منادی به کوچه راه افتاد
خبر از رحلت نبی می داد
آه از بی کرانۀ بیداد
مرتضی مانده بود بی امداد
وای از رهبری که بی یار است
یک طرف پیکر نبی بر جا
آن طرف تر سقیفه ای برپا
مرگ بر آن نشست و آن شورا
که شده حاصلش غریبیِ ما
امت مصطفی عزادار است
غسل و کفن نبی حکایت داشت
علی از غربتش روایت داشت
خصم داعیۀ ولایت داشت
فاطمه از عدو شکایت داشت
نعش خیر البشر در آزار است
بر زمین پیکر پیامبر است
آب غسل و کفن هنوز تر است
صحبت هیزم و هجوم و در است
یاس را فصلِ برگ و بار و بَر است
سینۀ گُ
غصه
بی انتها شد بی تو
زهرا
صاحب عزا شد بی تو
غرق
شورو نوا شد بی تو
شاهد همه آه و سوزمی
فکر غربت فرداروزمی
روسرم نشست غبار عزا
سهم من شده یتیمی بابا
گفتی
بی تاب و خسته می شم
موج
به خون نشسته می شم
روزی
پهلو شکسته می شم
پیش تو میام خیلی زود زود
یه روزی بااین صورت کبود
اگه فاطمه بی بال و پره
گناهش فقط حب حیدره
شاعر : اسماعیل شبرنگ
دانلود سبک
مردی به بسترست فتاده در احتضار
مردی که کرد مذهب اسلام بر قرار
مردی که صرف کرد همه روزهای عمر
در جنگ با تجاهل وکفار روزگار
با اینکه در غدیر مشخص نمود راه
دل ناگران بود زانجام نیک کار
ساعات آخر وسر او روی زانوی
داماد او علیست به چشمان اشکبار
بر روی سینه اش سر زینب،حسن،حسین
طفلان فاطمه همه نالند بی قرار
نالان تر از همه به برش دخت اطهرش
امن یجیب خوان شده با حال اضطرار
زهرای خویش خواندو بگوشش بگفت راز
بر صورتش نمود گل لبخند آشکار
چون پر کشید روح پیمبر بسوی حق
چندی گذشت راز مگو گشت آشکار
آتش زدند خانه زهرا(س) حرامیان
ضربت بخورد از سوی آن فرد نابکار
هفتاد روز گذشت زهجران آن پدر
دختر برفت سوی پدر با ت
نور دلگرمی ما چشمه خورشیدی ما
نرو از خانه همسایه تجریدی ما
نرو ای جان علی دلبر توحیدی ما
سوره حمد خدا سوره تمجیدی ما
نرو که دست به دامان عبایت شده ایم
سوره حمدی و مشغول ثنایت شده ایم
بخدا هیچ گلی مثل شما خار ندید
هیچ کس مثل شما اینهمه آزار ندید
اینهمه دور و بر شانه خود بار ندید
سر شکستن وسط کوچه و بازار ندید
سر تو بسکه شکسته است؛ دلم میشکند
قامتت بسکه شکسته است ؛ قدم می شکند
پدر آن روز همان جنگ احد یادت هست
گذر ازحادثه تنگ احد یادت هست
آن وفاداری کم رنگ احد یادت هست
مرد پیمان شکن ننگ احد یادت هست
پشت این در بخدا بوی اُحُد می آید
بوی دود است که از سوی احد می آید
مردم شهر رسیده اند به تو سر بزنن
نرو از خانه همسایه تجریدی ما
نرو ای جان علی دلبر توحیدی ما
سوره حمد خدا سوره تمجیدی ما
نرو که دست به دامان عبایت شده ایم
سوره حمدی و مشغول ثنایت شده ایم
بخدا هیچ گلی مثل شما خار ندید
هیچ کس مثل شما اینهمه آزار ندید
اینهمه دور و بر شانه خود بار ندید
سر شکستن وسط کوچه و بازار ندید
سر تو بسکه شکسته است؛ دلم میشکند
قامتت بسکه شکسته است ؛ قدم می شکند
پدر آن روز همان جنگ احد یادت هست
گذر ازحادثه تنگ احد یادت هست
آن وفاداری کم رنگ احد یادت هست
مرد پیمان شکن ننگ احد یادت هست
پشت این در بخدا بوی اُحُد می آید
بوی دود است که از سوی احد می آید
مردم شهر رسیده اند به تو سر بزنند
دست بر دامن الطاف پیمبر بزنن
فرصت نشد ز حادثه رفع خطر کنم
دشمن امان نداد خودم را سپر کنم
دستش گذشت از سرم ای وای مادرم
حالا نشسته ام که چه خاکی به سر کنم
راه نفس به سینه ام از ترس بسته شد
گفتم خدا چگونه پدر را خبر کنم
که ناگهان فتاد روی خاک مادرم
ماندم کمک چگونه به بی بال و پر کنم
دستش میان دست منو چهره اش کبود
کم مانده بود آتش دل شعله ور کنم
در راه خانه بود که می گفت مادرم
مخفی چگونه چهر ی خود از پدر کنم
در بین خانه چادر او را تکاندم و ...
...گفتم چگونه شام غمم را سحر کنم
با ماجرای چهره ی نیلی و کوچه ها
خود را چگونه فارغ از این دردسر کنم
یادم نبود بس که سرم درد می گرفت
فکری برای سختی دیوار و در کنم
در بین بستر است پرستوی
شب و كابوس، از چَشمِ منِ كم سو نمی افتد
تـبِ من كم شده، امّـا تبِ بانـو نمی افتد
غرورم را شكسته خنده ی نا مَحرمی یا ربّ
چه دردی دارد آن كوچه، كه با دارو نمی افتد
جماعت داشت می آمد، دلم لرزید می گفتم
كه بیخود راهِ نامردی به ما اینسو نمی افتد
كشیدم قَدّ به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم
كه حتی ردِّ بادِ سیلی اش، بر گونه می افتد
نشد حائل كند دستش، گرفته بود چادر را
كه وقتی دست حائل شد، كسی با رو نمی افتد
به رویِ شانه ام دستی و دستی داشت بر دیوار
به خود گفتم خیالت تخت باشد، او نمی افتد
سیاهی رفت چشمانش، سیاهی رفت چشمانم
و گر نه اینقدر در كوچه، با زانو نمی افتد
میانِ خاك می گردیم و می گویم چه ضربی داشت
سالار من، خرابهء شام یادته؟
جسارت و اون همه دشنام یادته؟
یادته یک شب اومدی خرابمون؟
حالا بیا کنار یار نیمه جون
*محتضرم مثل رقیه جون*
*برا منم یه کم قرآن بخون*
* اما یواش یه وقتی وا نشه*
*جای چوب خیزرون!*
# لب تشنه زینب برات بمیره #
سالار من ، برادر بی کفنم
یک سال و نیمه برا تو سینه زنم
هر بار رباب و میبینم زار میزنم
خوب نشده کبودی های رو تنم
*مگه میشه بره ز خاطرم؟*
*با نعل اسب بدرقهء مسافرم*
*سپردمت به خاک قتلگاه*
*که با سرت برم*
# لب تشنه زینب برات بمیره#
عباس من، برادر آب آورم
غریبگی نکن آخه من خواهرم
درسته من نیومدم تا علقمه
بیا کنار من به جان فاطمه
*چرا شدی رفیق نیمه راه*
*بعد تو شد روز و
رسید فاطمیه مادر محرم ها
رسید فاطمیه چشمه سار ماتم ها
رسید فاطمیه شد تولد روضه
رسید مبدا تاریخ هجری غمها
به فرش آمده عرش خدا که باشد او
برای بزم عزای تو فرش مقدم ها
برای داغ تو ای کوثر علی حتی
بجوشد از دل هر سنگ آب زمزم ها
بدون جرم گناهی تو را چرا کشتند
شده کلام خدا گوشواره دم ها
به پیش گریه خورشید آسمان علی
شبیه شبنم صبح است اشک عالم ها
به روی زخم محبت فقط به عشق علی
نمک زداست به جای تمام مرهم ها
علی زفرط خجالت تو هم به خاطر او
زهم گرفتن رو شد وفای محرم ها
به محض دیدن هم هردو گریه میکردند
فتاده بغض غریبی به چشم همدم ها
رسید ارث دو عاشق به زینب و به حسین
وداع روز دهم آتش محرم ها
هرآنکه گریه نک
تو حجاز یه دشت سبزه که میگن فدک به اونجا
ثمر عزم نبیّه(ص) متعلقه به زهرا(س)
-
خلَف بنی امیه(ل) نمک نبیّو(ص) خورده
زده زیر هر چی حقه سند فدک رو برده
-
این همه ولوله این همه همهمه
از علی(ع) گفتنه از غم فاطمه(س)
-
درِ خونه های چوبی به چی بنده میخ و لولا
بخدا طاقت نداره پهلوی ضعیف زهرا(س)
-
غم و درد فاطمیه(س) غم میخ و سقط و سیلی
غم رخساره نیلی به دلیل بی دلیلی
-
غم پهلوی شکسته غم گوش و گوشواره
غم محسن علیّ(ع) و یه بغل پر از ستاره
-
حسن(ع) و حسین(ع) و زینب(س) همشون سرا رو زانو
علی(ع) و یه کوه غصه شب احترام بانو
-
این همه ولوله این همه همهمه
از علی(ع) گفتنه از غم فاطمه(س)
-
فدک این چه سرنوشته به سر
گل یاسم، پاره نکن بند دلم
گریه نکن تموم عشق و حاصلم
هم دست میشن هیزم و میخ با اشقیا
تو زودتر از همه میای پیشم بابا
مثل حسین،میشنوی دخترم
صدای اون، طفل مسافرم
محسن میگه، آروم به پشت در
سینه م میسوزه مادرم
فاطمه، صبر کن تا اسلام بمونه
فاطمه جان، ضیاء هر دو عین من
بذار رو سینم بمونه حسین من
حسین باشه راحت نفس بالا میاد
سخت جائیه که رو سینه چکمه بیاد
یکی یکی ،از هم جدا میشیم
اما یه جا ،باز هم صدا میشیم
شام دهم،همگی مهمونه
حسین سر جدا میشیم
میبینیم،زینبی که نیمه جونه
شکر خدا ،شد نفسای آخرم
با دل خون منم دیگه مسافرم
کی گفته قاتل منه زهر جفا
من و چهل ساله که کشتن به خدا
تو کوچه ها،گوشواره که شکست
پدری محتضر به بستر خویش
دخترش زار ودیده گریان است
مادر این پدر بود دختر
بهر او یار بهتر از جان است
سالیانی است باغ زندگیش
با گل فاطمه (س)گلستان است
سخت باشد به باور زهرا(س
عمر بابای او به پایان است
ذکر امن یجیب می خواند
اشک می ریزد وپریشان است
بر شفای پدر دو دست دعاش
رو به عرش خدای سبحان است
لیک تقدیر رفتن باباست
این زاوضاع او نمایان است
زین جهان میرود رسولی که
صاحب مصحفی چو قرآن است
می رود آن پیمبری که به حق
رحمت بی بدیل دوران است
آن رسولی که آخر رسل است
بر مسلمان همیشه میزان است
آخرین لحظه باشد وسر او
روی زانوی شاه مردان است
شاه مردان علی چو ن هارون
و پیمبر چو پور عمران است
گرم نجوا شدند در
محبت اهل عرفان کرد ما را
بنازم عشق انسان کرد ما را
میان حق و باطل مانده بودیم
حسین آمد مسلمان کرد ما را
شعار آموخت ذکر آموخت دم داد
گدا بودیم سلطان کرد ما را
کمیل و ندبه و بوحمزه خواندیم
دعا سرباز قرآن کرد ما را
مسیرکربلارا تا نشان داد
مقیم شهرجانان کرد ما را
شنیدم کافری تواب میگفت
ابوالفضل اهل ایمان کرد ما را
بنازم شیر پاک مادران را
هوادار شهیدان کرد ما را
تشکر میکنیم از حضرت حق
که همشهری سلمان کرد ما را
بسوزد قلب وهابی گرایان
که جانان اهل ایران کرد ما را
علی داریم دیگرغم نداریم
ولایت پاکدامان کرد ما را
نخواهد رفت ایران زیر ذلت
شرف شمشیر بران کرد ما را
امان نامه زنامحرم نگیریم
خمینی شیر غران
کار و بار دو جهان ریخت بهم غوغا شد
چشم زهرا و علی بعدِ شما دریا شد
رفتی و خنده به کاشانه ی تو گشت حرام
رختِ مشکیِ یتیمی به تن زهرا شد
عهد و پیمان غدیرت به فراموشی رفت
حُکم بر خانه نشینیِ علی امضا شد
بعدِ تو حرمت کاشانه ی حق حفظ نشد
پای اولاد حرامی به حریمت وا شد
دخترت پشتِ در و... آتش و دود و مسمار...
خوب فرمانِ مودت به خدا اجرا شد
خبرِ پر زدن فاطمه، حیدر را کشت
چند باری به زمین خورد علی تا پا شد
روضه ها هست، بمانند... ولی عاشورا
تشنه لب شاه غریبی که تک و تنها شد
از بلندی فرس تا به زمین خورد شنید
صحبت از غارت معجر ز سر زن ها شد
زینتِ دوش شما بود ولی کرب و بلا
منزلش خار و خس بادیه و صحر
شبیه کوه آرامی که آتش در دلش بند است
بدان بانوی من مردت به حکم صبر پابند است
خودت که خوب می دانی چرا امروز آرامم
من آن شیرم که در خیبر، در قلعه ز جا کنده است
سلامم را اگر در شهر پاسخ نیست، عیبی نیست
تو لبخندی بزن زهرا، دوای مرد لبخند است
شنیدم در قنوت آخرت "عجل وفاتی" را
نگو جان علی دیگر، برایم ناخوشایند است
بیا و مهربانی کن، دوباره خطبه خوانی کن
که حامیِ علی بودن فقط بر تو برازنده است
جواب این سؤالم را، بده تو لااقل زهرا
چرا این لاله های سرخ در بستر پراکنده است؟
الهی بشکند دستش، همان روباه ترسویی
که جرأت کرد و بالا برد بر روی زنِ من دست
چرا آشفته گیسویت؟ چرا زخم است بازویت؟
چرا خونی اس
از آن طرف قمرش روی نیزه کامل شد
از این طرف سرت از روی نیزه نازل شد
غروب روز دهم بود عمه ام افتاد
عبای خونی تو تا به دوش قاتل شد
تمام اهل حرم را سوار محمل کرد
عمو نبود... پدر، کارِ عمه مشکل شد
میان کوفه همه زیر لب به هم گفتند:
عقیله همسفر مشتی از اراذل شد
تمام دشت بهم ریخت آن زمانی که
نگاهت از روی نی سوی عمه مایل شد
چکید خون سرت... خواهرت دلش خون شد
گواه این سخنم خون و چوبِ محمل شد
به جای تک تک ما عمه کعب نی خورده
برای تک تک ما مثل شیر حائل شد
خدا کند که پدر جان ندیده باشی تو
چگونه دختر حیدر به شام داخل شد
هزار خطبه ی قرّاء خوانده خواهر تو
جواب این همه خطبه فقط کف و کِل شد
عقی
الا ای چشمه نور خدا در خاک ظلمانی
زمین با نور اخلاق تو میگردد چراغانی
به گرداگرد لبخند تو میچرخند شادیها
از آن بهتر نمیدانی که طفلی را بخندانی
چو چشم آسمان منظومه نسل تو خورشیدی
چو باغ کهکشان دنباله راه تو نورانی
تحیّر بهترین وصف است در شام تماشایت
«بحیرا» میبرد هر صبح نامت را به حیرانی
به لبخندی مسیحا را دم روحالقدس دادی
سلیمان را نشاندی بر سر تخت سلیمانی
فرود آمد فراز کاخ کسرا با قدوم تو
به خود لرزید از نام تو شاهنشاه ساسانی
دلم را مهربان من! به پابوس تو آوردم
که آرامند در پای تو دریاهای طوفانی
ببخشا بر من ای آیینه رحمت! که میخواهم
بگویم حرفهایی را که خود ناگفته میدان
شبی که نور زلال تو در جهان ُگـــــــم شد
سپیده جامه سیه کرد و ناگــــهان گم شد
ستاره خـــون شد و از چشم آسمان افتاد
فلک ز جلـــوه فرو ماند و کهکشان گم شد
به باغ سبز فلک ، مــــهر و مــــاه پژمـــــردند
زمین به سر زد و لبخند آســـمان گــم شد
دوبــــاره شب شد و در ازدحـــــام تاریکـی
صـــــدای روشن خورشید مهربـان گم شد
پس از تـــو، پرسش رفتن بدون پاسخ مـاند
به ذهــــن جــاده ، تکاپوی کـــاروان گم شد
بهـــــار، صید خزان گشت و باغ گل پژمـــرد
شبی که خنده ی شیرین باغبـــان گم شد
ترانـــــــه ار لب معصوم « یــــاکریــم » افتاد
نسیم معجــــــزه ی گل ، ز بوستان گم شد
شکست قلب صبـــــور ف
چون که شد موسی مقیم طور عشق
در پی اجرای امر نور عشق
امر امت را به هارون وا نهاد
در مقام رهبری او را نهاد
یک دو روزی چون ز امت دور شد
چشمها از دیدن حق کور شد
سست شد دلها به آیین خدا
سامری شد رهزن دین خدا
گفت مردم بعد موسی چون کنید
بیعت آخر از چه با هارون کنید
گرد من آیید همچون هاله ای
تا بسازم از طلا گوساله ای
الغرض دلها همه گمراه شد
فتنه در قوم کلیم الله شد
جای آئین خدا بدعت نشست
جای پیمان خدا بیعت نشست
مردمان راندند یاس و لاله را
جای حق خواندند آن گوساله را
گفتم از هارون و موسی بر ملا
یادم آمد گفته ی خیرالوری
بارها گفتا بدین مضمون جلی
من چو موسی باشم و هارون علی
شیعیان ع
(ا) ای آنکه خدا داده بسی جاه و مقامت
(ب)بالله شده هر پیر و جوان مات کلامت
(پ) پروانه صفت گرد تو مشغول طوافیم
(ت) تا عرش خدا می بردم لذتِ نامت
(ث) ثابت شده ما را که شما سرور مائی
(ج) جبرییل ز بالا دهد همواره سلامت
(چ) چندی است که روحم شده آماج بلایا
(ح) حالم مُتَحَوِل بنما جمله ز جامت
(خ) خورشیدِ فروزان زِ رُخت وام گرفتست
(د) دنیا شده مدیونِ تو ای بحر شهامت
(ذ) ذلت بِپـذیرد به خدا هر که در این دهر
(ر) راهی برود غیر شما تا به قیامت
(ز) زهرای تو شد آیتِ عظمای الهی
(ژ) ژَرف است و بلند آن همه معنا به کلامت
(س) سوگند به قران و به آیاتِ خداوند
(ش) شاهی کند ای رهبرِ فرزانه غلامت
(ص) صد