هر نگاهت شکیب می بارد
چشم هایت خلاصهی صبر است
همهی عمر پر تلاطم تو
لحظه لحظه حماسهی صبر است
نقش انگشترت حکایت داشت*
عزّتت را کسی نمی فهمد
چه غمی جانگدازتر از این
ساحتت را کسی نمی فهمد
چشم بارانی ات پریشان از
ظلمت سرد این کویر شده
چقدر این قبیله بی دردند
چشم هایت چقدر پیر شده
باز از آسمان روشن عشق
ماجرای هبوط معنا شد
صلح و ... تنهائی ات رقم می خورد
غربت این سکوت معنا شد
نور حق را چه زود می پوشاند
سایه های کبود بد عهدی
که به چشمان روشنت آقا
می رود باز دود بد عهدی
چشم های تو پر شفق گشته
ابروانی پر از گره داری
لشکر تو عجب وفادارند
بین محراب هم زره داری
آسمان هم به گریه افتاده
همنوا با صدای زخمی
- شنبه
- 16
- دی
- 1391
- ساعت
- 09:32
- نوشته شده توسط
- عفاف



