باید امشب بدون پر باشم
مثل پروانه شعله ور باشم
چون بریده بریده می گویم
شاید اینبار دردسر باشم
پیر مردی بدون آلایش
دلبر و دلربا و دلداده
با سر و صورت و به زور طناب
روی خاک مدینه افتاده
سرخی روی گونه اش از چیست؟
تازیانه به صورتش خورده؟
یاد آن کوچه .... مادرش زهرا....
روح او را دوباره آزرده
بی نفس ، غرق آه، پژمرده
پا برهنه ، خمیده ، بی لشکر
مثل زینب کنار دروازه
مثل فردی اسیر و بی یاور
روضه را واژه واژه می خوانم
روی پایم دگر نمی مانم
چون رسیده به جای باریکش
لال می شوم نمیخوانم
روضه امشب کنار دروازه است
پیش یک طفل و یک سر پر نور
لحظه ای که به نزد سر آمد
شد بساط غم ملائک جور
با همان لکنت زبان خودش
پ
- پنج شنبه
- 30
- مرداد
- 1393
- ساعت
- 04:31
- نوشته شده توسط
- علی








