اشکم روان و آه شرربار من حزین
می سوزد از درون جگر از زهر آتشین
گاهی به خاک می کشم از درد پای خود
گه بر دهان بگیرم از این درد آستین
هرکس دمی کنار من آید فغان کند
گویا ز رنگ من کند از مرگ من یقین
رنگ محاسنم به خدا که سفید نیست
با رنگ لاله ی جگر من شده قرین
من پیر مرد و حرمت من را عدو شکست
باید که گفت: خصم ستمگر صد آفرین!!!
آتش زبانه زد ز در خانه ام شبی
از این ستم دوباره فرو ریخت رکن دین
سجّاده ی مرا کسی از زیر پا کشید
بر خاک حجره خوردم از این ظلم با جبین
با دست بسته برد مرا بین کوچه ها
از بین دود و آتش بیداد، آن لعین
گویا دوباره حیدر کرّار شد اسیر
گویا دوباره فاطمه می خورد بر زمین
موی سفید من که
- پنج شنبه
- 30
- آبان
- 1392
- ساعت
- 15:26
- نوشته شده توسط
- یحیی











