معصومه جان مُردم از این چشم انتظاری
داد از غمِ این لحظه های بیقراری
معصومه جان خواهر نوشتم تا بیایی
چشمم به راهت مانده پس آخر کجایی؟
خواهر نوشتم شِکوه کردم از غریبی
از روزگارِ محنت و دردِ جدایی
یکسال و نیمه که تو را اصلاً ندیدم
مردم ز دردِ انتظارت کی می آیی؟
دیشب به خوابِم دیده بودم آمدی تو
چون از تو من آخر ندیدم بی وفایی
بوی تو را حس کرده ام در آسمانم
گوشِ من از جان تو می آمد صدایی
عطرِ قدمهای تو را در تب شنیدم
در بسترِ دردم ز جای خود پریدم
دیدم تو را گو لحظه ای امّا ندیدم
یادِ تو را با کاسه ی زهرم چشیدم
معصومه جان مُردم از این چشم انتظاری
وا از من و این لحظه های بیقراری
دیدم رسیدی د
- دوشنبه
- 13
- آذر
- 1396
- ساعت
- 09:28
- نوشته شده توسط
- احسان نیکخواه










