کیمیای عشق حب حیدر است
هر که باور کرد خاک این در است
گر علی را دوست می داری بدان
این همان تاثیر شیر مادر است
شاعر: اصغر چرمی
- یکشنبه
- 29
- تیر
- 1393
- ساعت
- 10:49
- نوشته شده توسط
- اصغر
کیمیای عشق حب حیدر است
هر که باور کرد خاک این در است
گر علی را دوست می داری بدان
این همان تاثیر شیر مادر است
شاعر: اصغر چرمی
يا علي يا علي علي حيدر
نصّ قرآن سينجلي حيدر
ذكر هر روز من صد و ده بار
مددي والي الولي حيدر
بي بدل قاهر العدو لله
چون تو نايد دگر يلي حيدر
با نگاهت روانه ي جنت
ميشوم بي معطلي حيدر
تو محرك تو مبدا شور
اين غزل هاي تنبلي حيدر
تار و پودش به تو گره خورده
مثنوي هاي مخملي حيدر
ذره اي هستم آفتابم كن
زير پاي خودت ترابم كن
من و عمري گدا شدن آري
با شما آشنا شدن آري
در دو عالم فناء في الحيدر
بانگاهت فنا شدن آري
زير ايوان طلاي شهر نجف
پيش پايت فدا شدن آري
همه شب تا سحر به نام شما
مست جام ولا شدن آري
تا تو ارباب و سرورم هستي
خاك راه شما شدن آري
به تمناي خوشه ي رطبي
سر كوچه گدا شدن آري
من و غير سبوي تو نه نه
عشق تو با فن اول به زمینم زده است
کفر چشمان تو این بار به دینم زده است
مهر نام تو که خورده به سجّل دل من
سندی بر سخن آینه بینم زده است
حسرتی داشت نگاهم که بیفتد به رهت
حیف مژگان سیاهت به کمینم زده است
قنبر از شوق غلامی غلامان درت
بوسه ای بر قدم خاک نشینم زده است
من گرفتار شما ،عشق گرفتار من است
کوری چشم عدو، دست خودت یارمن است
فخر دارد به جنان پرده ایوان نجف
در می آید به خدا بهر لبت جان نجف
بیخودی نیست شدیم از ازل بودنمان
من و جبریل امین دست به دامان نجف
چشم من واشد و با کعبه طوافم دادند
دور تا دور سر حضرت سلطان نجف
بنویسید به موسی که پس از عمری هجر
مرشدت خضر شده واله و حیران نجف
جنتی چونکه لب
تسبیح شیعه نام گوهربار حیدر است
بی شک دلم همیشه گرفتار حیدر است
صدیق اکبری که شنیدی فقط علی است
پس این لقب همیشه سزاوار حیدر است
فاروق اعظم است به نص صریح وحی
فرقان بین باطل و حق کار حیدر است
ما بی علی بهشت خدا را نخواستیم
اصلا بهشت دیدن رخسار حیدر است
دنیای بی ولای علی عین دوزخ است
معیار خلق ما همه معیار حیدر است
ءی شک قیام کرب و بلا حرف حق اوست
نام حسین گرمی بازار حیدر است
هر کس که در عزای حسینش گریسته
نامش میان دفتر آمار حیدر است
((مارا خدا به عشق علی آفریده است))
شیعه تمام عمر بدهکار حیدر است
سنگم اگر زنند زکویت نمیروم
این مستمند کلب وفادار حیدر است
گفتند سگ نگو به خودت کسر شان توست
این
صدای چاه می پیچد خدا را در هیاهویی
تو میخندی میان گریه مثل نوش دارویی
به روی دوش خواهی برد یک دنیا مدارا را
که زیر پوستین ِ شب نشسته چشم آهویی
صدای پای تو همرنگ صبح است و همین کافیست
چو بر دوشَت گل ِ خورشید می بخشی به هرسویی
صدای پای تو با تکه نان و دانه خرمایت
مرا حلاج خواهد کرد بر دار ِ خدا جویی
چکید از ابر دستانت ترنج ِ مهربانی ها
به روی دشت خشک سینه ها باران ِ شب بویی
تو در جغرافیای عشق ، ترسیم ِ خداوندی
که در ابعاد تو هرگز نگنجد سحر و جادویی
شبیه ِ هیچ کس هم نیستی ، تو ذات ِ عرفانی
که می پیچی همیشه در صلابت های هوهویی
بیاور ذوالفقارت را ،در این بازار ِ نامردی
به تیغ ِ عدل و دادت ، تا نمان
از جلوۀ جمال تو باران درست شد
از خشم تو، جلال تو، طوفان درست شد
ته مانده گِل تو شده ابتدای من ...
از خاک تو حقیقتِ انسان درست شد
ما جمله نیست ها و عدم ها و سایه ها ...
روح تو تا دمید به تن، جان درست شد
وقتی نقاب از رخ تو بر کنار شد ...
صد ها هزار واله و حیران درست شد
حتی رسالت نبوی بی تو ناقص است
روز غدیر معنی ایمان درست شد
عشق تو آتش است، من آتش پرست عشق
از شعله های عشق تو سلمان درست شد
تو مهربان ترین پدر امتی و با ...
نان پختن تو وضع یتیمان درست شد
تاریخ شاهد است وقت گرفتاری رسول
کار نشد به ذکر علی جان درست شد
یک قطره از وضوی تو تا بر زمین چکید
مُشک و گلاب قمصر کاشان درست شد
عرش خدا که روی ز
به تو مستان لقب ساقی کوثر دادند
بیخود از خود شده و نادعلی سر دادند
از شراب تو به جبریل تعارف کردند
شوق پرواز تو را هم به کبوتر دادند
جامی از عشق تو را حضرت سلمان نوشید
جرعه ای نیز به مقداد و ابوذر دادند
گاهی اوقات به این فکر میافتم که چرا
به یکی کم به یکی چند برابر دادند
کاش میشد که میان همه تقسیم کنند
ساغر معرفتی را که به قنبر دادند
معجزاتی که خدا داد به پیغمبرها
همه را جمع نمودند و به حیدر دادند
شاعر : احمد علوی
با آب و خاکِ دلِ من سرشته
نوشته روی بالِ هر فرشته
تموم دنیا میدونه رو قلبم
نام علی مرتضی نوشته
..
از قدیما خوب یادمه مادرم
با دعای "ناد علی" شیرم داد
می گفت که قلب حضرت فاطمه
با ذکر "یا علی مدد" میشه شاد
...
می گفت یه چیزی رو بهت میگم که
تا آخر زندگی سربلن شی
همیشه وقتی که زمین میفتی
با ذکر "یاعلی باید بلن شی
...
یادمه هر سال، شبِ عیدِ غدیر
تمومِ کوچه مون چراغونی بود
یادمه توی مسجدا صدای
نغمه زیبای غزل خونی بود
...
یادمه این دعای مادرم رو
می گفت الهی پسرم پیر بشه
دیشب تو خواب دیدم که رفته نجف
الهی که به زودی تعبیر بشه
...
می گفت الهی پسرم همیشه
نگاه مولا تکیه گاهت باش
ای نخستین مرد مسلم، معنی اسلام تو
ای نخستین محرم، مسجد الاحرام تو
ای که در وقت خطر جای نبی خوابیده ای
درد و رنج جاهلیت را کنارش دیده ای
غیر زرگر، قدر زر، هرگز نداند هیچکس
لایق زهرا تو و تو لایق زهرا و بس
این ولایت حق حیدر هست با این اقتدار
لافتی الی علی لاسیف الی ذوالفقار....
چشمه آب حیات اندر میان دستتان
اب دریا هست محو آب بین چشمتان
نور خورشیدی و نور کل عالم از شماست
عزتی گر هست بین خلق و آدم از شماست
رشته ی حبل المتین آن وصله ی نعلین تان
زیر وایت هست یا حیدر همه هفت آسمان
از وجودت مینمایم حمد و شکر کردگار
لافتی الی علی لا سیف الی ذوالفقار.....
شاعر : ابوذر رسولیان
زبانی که برذکر وا می شود
ستایشگر مرتضی می شود
اگر بنده بیگانه شد با همه
به عشق علی آشنا می شود
دل افتاد اگر بر کمند علی
ز زنجیر ذلت رها می شود
علی در حرم پا به عالم نهاد
ورا کعبه مولد سرا می شود
حیات علی خاطرات صفاست
که گاهی مسرت فزا می شود
ز لوح لطایف حدیثی شنو
چو گویم گل عشق وا می شود
ندانم کی افتاده این اتفاق
که یاد آور مامضی می شود
عمر بود و بوبکر و مولا علی
که گاه این تقارن به جا می شود
علی در وسط آن دو همراه وی
گل اندر میان با صفا می شود
علی قامتی داشت کوته ولی
بلندی به همت سزا می شود
عمر گفت به خنده یا مرتضی
ببین خلق خیره به ما می شود
لنائیم و تو نون مابین ما
که کوتاه نون لنا می شود
علی
از عـلـی گویم که سرآغـاز اوست
دیگـران زشتنـد و تنها نـاز اوست
از عـلـی گفتـن نیـاز شیعه است
رکـن واجـب چون نماز شیعه است
از عـلـی گفتـن سرورت می دهد
وصـف حـال او شعـورت می دهد
ای که هـر دم دم ز مولا می زنی
هـی بـه سینه سنگ او را می زنی
ادعـای شیعه بـودن سـاده است
کو کسی که شیعه ای دل داده است
شیعه یعنی بـا تمـام جان و پوست
محو گشتـن در کمـال ذات دوست
شیعـه خـود را وقـف مولا میکند
در نـداری هـا مـدارا می کنـد
شیعـه سختـی را تحمـل می کند
مشکلـی دارد تـوسـل می کنـد
شیعـه خـود را می سپارد دست یار
تـا بمـانـد در امـان در روزگـار
شیعـه راضـی به رضای خالق است
شیعه بی قال وغش است وصادق است
شیعه بیت ا
انبیا لحظه تقدیس علی می گویند
زحل وزهره و بجیس علی می گویند
صالح و یوشع و جرجیس علی می گویند
تا نخ و سوزن ابریس علی می گویند
دائم از هر طرف عرش خبر می شوند
ها علی بشر کیف بشر می شنوند
یوسف از دست زلیخا به علی برد پناه
نوح با دیدن دریا به علی برد پناه
هرنفس حضرت عیسی به علی برد پناه
دل در سوخت و زهرا به علی برد پناه
هیچ کس در طلب میکده سر در گم نیست
به خدا غیر علی میکده ای در خم نیست
«ع» تو هست به معنی علو درجات
«ل» تو هست همان لام سلام و صلوات
«ی» تو «ی» حسین است که بین دو صلات
می کشاند دل غمگین مرا سمت فرات
سند غربت تو خون حسین است علی
راز خقانیتت در ثقلین است علی
زخم شمشیر غمت بر سر عالم خور
به نام خاک ديار خدا ، به نام نجف
به نام حضرت سلطان دين امام نجف
به نام خاک زمينی که جمع ضدين است
که پادشاه و گدا می شود غلام نجف
دليل خلقت عالم ، دليل خلق زمين
به احترام علی بود و احترام نجف
گمان کنم که خدا از ازل به دست خودش
نوشته واژه ی (( الله ))را به بام نجف
به جای مِی خود ساقی به کام او افتاد
و با حضورعلی شد جهان به کام نجف
((علی عليه السلام است کعبه ی سيار))*
که واجب است کنی سجده در تمام نجف
بشر کنار ، که حتی بعيد نيست اگر
که کعبه هم بزند بوسه بر مقام نجف
در آرزوی غبارش بمير ، چونکه خدا
به دست فاطمه داد اختيارتام نجف
به روی کافر و مومن در حرم باز است
که رد هيچ کسی نيست در مرام نجف
***
دو
از هجر حريم علوى خسته شدم
چون مرغ شكسته بال و پربسته شدم
يك بار پريدن به هوايت كافيست
بر گنبد زرين تو وابسته شدم
شاعر : اصغر چرمی
کرده ای بر انبیا هم تو امامت یا علی
حضرت حق داده از بالا سلامت یا علی
عدل تو شهره شده در آسمان ها و زمین
شاه عادل معنی عدل و عدالت یا علی
داده ای انگشرت را تو به سائل در رکوع
کس ندیده مثل تو مرد سخاوت یا علی
گشته ای از بهر پیغمبر وصی و جانشین
من به قربان بهین جاه و جلالت یاعلی
ای تو داماد پیمبر هم مقام فاطمه
کیست غیر ام ابیها هم مقامت یاعلی
با همه فضلت غریبی در میان مردمان
غیر زهرا کس نکرد از تو حمایت یاعلی
بشکند دستی که دستت بسته است
پیش تو گردیده بر یاست جسارت یاعلی
زد عدو سیلی به روی همسرت در کوچه ها
زین سبب زهرا نداد رویش نشانت یاعلی
شعر (سید) که ندارد وسعت وصف شما
خود نما بر شعر این مسکین
مدح امیرالمونین و گریز به روضه ی حضرت زهرا س
قدرت به دست کیست به دستان حیدر است
او شاه عشق و شاه شفیعان محشر است
همپای جبرئیل سفر میکند به عرش
آنکس که خاک پای غلامان قنبر است
بوسه بزن به بین دو ابروی مادرت
چون عشق او ز پاکی دامان مادر است
منکه به گرد پای غبارش نمیرسم
گرد و غبار راه علی مالک اشتر است
حیدر اگر کمی بکند بر دلم نگاه
دیگر نمیکشم ز ته قلب خویش آه
عرش از هوای پاک نجف میکشد نفس
دنیا بدون عشق تو مانند یک قفس
غیر از نبی خاتم و زهرا که کفو توست
دیگر نمی رسد به مقام تو هیچ کس
لعنت به منکران ولایت که چند سال
رفتند در دو دیده ی تو مثل خار و خس
مغزی درون جمجمه ی دشمن تو نیست
حتی به قدر په
الحق الحق که ز وصلت هیجان باید داشت
بین ابروی کمانت جریان باید داشت
وقت دیدار رخ عرش نشین تو علی
نغمه ی دلشکن جامه دران باید داشت
قالب از روح تهی می شود از یک نگهت
آری از برق نگاه تو امان باید داشت
بهر دلدادگی از ماه چهارم خم عشق
نامه ای از بر برج سرطان باید داشت
لفظ حیدر بخدا سر ببریدن دارد
تحت الفاظ کمی تیغ و سنان باید داشت
من خوشم باز خم زلف تو آتش کده شد
جامه در آر که لحمی عریان باید داشت
تا گل دلشدن از عالم فانی است بگو
چه نیازی به گل گاو زبان باید داشت
شاعر : جعفر ابوالفتحی
گیرم هزار کعبه خدا خلق می نمود
چنگی به دل نمی زد اگر مرتضی نبود
ما را نوشته اند گدایان مرتضی
بر روی سینه حک شده این لوح یاد بود
شایسته است رو به نجف، عاشق علی
شب را سحر کند همه در حالت سجود
روح الامین ز جانب حق ذاکر علی است
گهگاه اگر به سمت نبی می کند فرود
ما را ز خاک پای علی آفریده اند
در کثرتیم اگر همه از وحدت وجود
تنها امیر هر دو جهان گشته مرتضی
کوری چشم دومی و آن زن حسود
حاجی به دور کعبه و ما دور مرتضی
حج ها بدون حب علی واقعا چه سود؟!
من خاک پای هرکه شده زائر علی
بر زائران خاک نجف رحمت و درود
مشهد بهشت، کعبه بهشت، کربلا بهشت
خاک بهشت هم به دلم چون نجف نبود
حال دلم بد است، نجف روزیم کنید
رح
از ازل نوکریت مست وخرامانم کرد
خواندن مرثیه ات بی سروسامانم کرد
این دل بی ثمرم لایق دیدار نبود
نقش ایوان تواینگونه خروشانم کرد
درهوای نجفت یادغمت افتادم
غم زهرای تو پیوسته پريشانم کرد
درفرات تن من قطره ای از عشق نبود
این حسین جان توچون چشمه جوشانم کرد
ساقیاقطره ای ازکوثرعشق تومرا
ذاکرمرثیه ساقی عطشانم کرد
ردمکن نوکر خود را ز درت یا مولا
نوکریت به جهان یک شبه سلطانم کرد
عاقلی بودم و راهی نجف گشت دلم
بوی ایوان نجف یکسره حيرانم کرد
شاعر : سعید پورمحمد
هر آنکــس دیده بر مولا بدوزد
شراری نیست تا او را بسوزد
جهــنم هم تن آن بنده ای را
که ذکر یا علـــی دارد نسـوزد
شاعر : جواد مزنگی
سرّ توحید احمدی اینست: که علی را فقط خطاب کند
عرصهی جنگ هم که تنگ شود روی حیدر فقط حساب کند
آی مرحب! برو کنار بایست، هدف انگار کندن در نیست
شیر حق اینچنین که میغرّد آمده قلعه را خراب کند
روح انگار روح تازه گرفت، آمد از فاطمه اجازه گرفت
تا که در عرش، عکسِ حیدر را ـ درِ قلعه به دست ـ قاب کند
میپری آن طرف سواره، ولی عمرو! آن سوی خندق است علی
جنگجویی ندیدهام چون تو سوی مرگش چنین شتاب کند
دلت از او شنید و نرم نشد؟ پیش خورشید بود و گرم نشد؟
پس لب ذوالفقار او تنها میتواند تو را مجاب کند
فرق او را شکافتی، بشکاف! مُحرِم است او و خواست قبل طواف
در وضویش به رسم عاشقها روی خود را به خون خضاب کند
تیغ
از نخستِ زندگــــی تا به اَبَــــد
در شبِ اوّلِ قبـر ، زیــرِ لَحَــــد
ورد و ذکرِ شیعه بی حَدّ و عدد
یا اَمیــرالمومنیــن حیـــدر مدد
شاعر : حمیدرضا گلرخی
یا حیدر ابوتراب
با دلی غمزده با دیده ی تر می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
روبروی حرمت با دو سه سر می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
من به خاک قدمت خاک نه، زر می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
پدرم هستی و من مثل پسر می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
صبح تا عصر، و شب تا به سحر می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
با زبانم نه.... من از عمق جگر می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
موقع خواب ، به دیوار و به در می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
من پروانه به دنبال شرر می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
نام تو میکندم زیر و زبر ، می گویم
ها علی بشر کیف بشر می گویم
تا که ماند به دلم از تو اثر ، می گ
ز چه دنبال تماشای خدا میگردی
نظری رو به علی کن که علی وجهِ خداست
بی علی صوم و صلاتت همگی نقشِ بر آب
شرط توحید علی باشد و جز او به فناست
مرده را زنده کند با نگهی شیرِ خدا
این غلو نیست علی مردِ مسیحا نفساست
کعبه بگرفته اگر حرمت و شأنی زٍ ازل
ز قدم های علی خواجه ی عرفانیِ ماست
ز چه نالانی و از درد به خود میپیچی
مدحِ مولا بنما مدحِ علی رازِ شفاست
آن چنان جلوه نموده است خدا در حیدر
من ندانم که علی بنده بُوَد یا که خداست
قلمم آب شد از حسرت و خجلت به خدا
چه بگویم ز علی زان که علی فوق ثناست
شاعر : سیروس بداغی
هر دیده ای که لایقِ باران نمی شود
هر سینه ای قدمگـهِ جانان نمی شود
هر خاطری گره ، شده با زُلفِ یادِ یار
آشفته همچو موی پریشان نمی شود
دل ، جایگاه و وادی انوارِ قدسی است
این جایگاه که وادی عُصیان نمی شود
بی مهرِ مصطفی و ولای علی کسی
عمّار و حُجر و بوذر و سلمان نمی شود
شیعه که گشته بنده ی در بندِ بوتراب
در بندِ نفس و بنده ی شیطان نمی شود
ایمانی که مبانی و بنیانِ آن علیست
لرزان شبیهِ بـید هراسان نمی شود
شیرِ یلی شبـیه علی ، والیَّ الوَلی
پیدا میانِ لشگرِ یزدان نمی شود
تا نوح و ناخدا ، وَلیُّ الله الاعظم است
کشتی جان به ورطه ی طوفان نمی شود
قلبی که شعله ور، شده از عشقِ مرتضی
شعله ور از شرا
وصف مولا کی تواند بنده کرد
جلوه او این سخن تابنده کرد
باء بسم الله الرحمن الرحیم
هدیه حق زینت عرش عظیم
جلوه ی حق نور او تابنده کرد
آسمان بر دست حیدر تکیه کرد
ذکر عالم یا علی و یا عظیم
وصف او باشد به قرآن کریم
کوری چشم شیاطین رجیم
می کند حق نقل اخبار عظیم
جای پرسیدن ندارد حق علیست
بر جمیع اهل ایمان او ولیست
وصف او بر عهده من یا تو نیست
سر پنهانی ایزد با نبی است
در میان آسمان ها و زمین
مختص او شد امیر المومنین
شاعر: حسین عباسی
یا علی گفتم جنونم باز هم بسیار شد
نقطه بودم حب حیدر دور من پرگار شد
معصیت کردم ولی هربار دستم را گرفت
اولش ستار شد، بعدش خودش غفار شد
بی وفا بودم ولی آقا فقط لطفش رسید
بر گدایی که همیشه بر سرش سربار شد
حب جنت، نه... که مقصود اقتدا بر مرتضاست
در دل شب ها اگر عبد علی بیدار شد
نام مولا چون محمد رکن آیین من است
پس دو باری نام او هم در اذان تکرار شد
حق تعالی خواست تا حیدر مراد ما شود
در قبول هر عمل حب علی معیار شد
روی هر برگِ درختی حک شده نام علی
این علی های رُخَم را فاطمه معمار شد
ذکر هر مرغی در عالم نام زیبای علی است
هر دم و هر بازدم که خارج از منقار شد
دشمنانش هم همه مدح و ثنایش گفته اند
فریادِ حق تا روز محشر این چنین است
معیارِ دینداری امیرالمومنین است
شاعر:؟؟؟
آخر مرابه خاک وبه خون می کشانیم
تا اوج قله های جنون می رسانیم
در راه تو فنا بشوم جاودانیم
باشم غبار کوی غمت آسمانیم
ناقابلم، اگرچه پر از خالیم ولی
سر میدهم به پای سرت مرتضی علی
امشب مرا به خاک درت انتخاب کن
با یک نگاه غوره کالم شراب کن
ای بت شکن میان دلم انقلاب کن
این کاخهای پر ز"منم" را خراب کن
یا مرتضی علی به دلم کن عنایتی
شکر خدا که نوکرتان شد ولایتی
گاهی بروی منبر عرشی در آسمان
گاهی میان خانه ی ایتام میهمان
هر چند نامتان شده کابوس دشمنان
لبریز مهر و عاطفه ای شاه مهربان
ای منتهای غیرت و ای منحصر بفرد
الحق که روز آمدنت گشته روز مرد
تو آمدی و یوسف کنعان شده حراج
شیرین بیان من نمکت گشته
هر لحظه خفی و هم جلی می گویم
با هر تپشی علــی علــی می گویم
شاعر : حمیدرضا گلرخی