اومد تو کوچه ها به بن بستی رسید، مسلم دید، زنی جلیل القدر، کانا ،منتظر كسی است. سلام کرد، قدری آب داری به من بدی.
روزه داره بوده، ایام ذی الحجه است آب آورد حضرت خورد، دید اقا واستاده، گفت راضی نیستم ایستادی شما، نا محرمی، من باید منتظر باشم، پسرم بیاد ،گفت شما کی هستین ، فرمود :من همانم که شما با من بیعت کردید، تاریکه،
طوعه من مسلم نایب حسینم ،گفت: ببخش آقا خانه توست ،منم کنیز تو، طوعه می گه از سر شب تا صبح نماز و منا جات می خونه ،غذا نخورد، فرمود :خواب دیدم فردا مهمان جد حسینم، مهمان عموم بابای حسینم، گفت چرا گریه می کنی گفت :همین دست منو بیچاره کرده با همین دست نامه به حسین نوشتم بیا
بالا گر
- دوشنبه
- 6
- آبان
- 1392
- ساعت
- 06:12
- نوشته شده توسط
- یحیی








