مثل ستاره بود و نگاهش به راه بود
پژمرده از ندیدن خورشید و ماه بود
با آنکه رنگ چادر او رفت در مسیر
ازهرطرف اسیر هجوم نگاه بود
درانزوای غربت و در انحصار اشک
مستلزم کشیدن یک ذره آه بود
پشت ستم شکست ز شمشیر گریه اش
اویک تنه برای خودش یک سپاه بود
با آنکه نور ماه به چشمش نمی رسید
گلدسته های نیزه برایش پناه بود
آیینه بود و هر قدم ازکینه ها شکست
این سنگ ها تقاص کدامین گناه بود؟
مرگ رقیه خورد رقم در خرابه! نه!
شاید زمان رد شدن از قتله گاه بود...
شاعر : وحید کردلو
- یکشنبه
- 20
- مهر
- 1393
- ساعت
- 13:18
- نوشته شده توسط
- علی












