مگو گریه که این رازی مگو بود
چه فریادی بلند از آن گلو بود
اگرچه تشنهلب میرفت اما
شهادت تشنهٔ لبهای او بود
شاعر : یوسف رحیمی
- جمعه
- 7
- مهر
- 1396
- ساعت
- 11:29
- نوشته شده توسط
- ایدافیض
مگو گریه که این رازی مگو بود
چه فریادی بلند از آن گلو بود
اگرچه تشنهلب میرفت اما
شهادت تشنهٔ لبهای او بود
شاعر : یوسف رحیمی
قبول دارم؛ در کربلا صواب نکردم
ملامتم نکن! آغوش را جواب نکردم
همه توان خودش را گذاشت حرمله اما
خداگواه؛ به سمت علی شتاب نکردم
به زهر، کام مرا تلخ کرد حرمله اما
هوای بوسه بر آن شیشه ی گلاب نکردم
هزار بار مرا سمت مشک آب فرستاد
ولی به حضرت عباس فکر آب نکردم
دو راه داشتم: اصغر... حسین... ساده بگویم
که چشم بستم و از این دو انتخاب نکردم
به تیره بختی من تیر نیست در همه عالم
که هیچ کار برای دل رباب نکردم
محمد حسین ملکیان
پدری آب شده تا پسری آب خورد
ا"خون ز پیمانه ی خورشید جهانتاب خورد"
ماهی تنگ عطش راه به جایی نبرد
حنجرش آن قدری نیست به قلاب خورد
به لبش آب رسد یا نرسد می میرد
نوش دارو ست پس از مرگ که سهراب خورد
پلک بر پلک نهاده است در آغوش پدر
شاید او خواب ببیند که کمی آب خورد
لعنت حق به کسانی که گمان می کردند
که به نام پسرش کام پدر آب خورد
سرخی خون علی شانه به مغرب زده است
آسمان سرخی اش از جای دگر آب خورد
امیر خورسند
این لاله که از تمام هستیش گذشت
از کینه ی تیغ وطعنه ی نیش گذشت
تااینکه نهال دین شکوفا باشد
از غنچه ی نا شکفته ی خویش گذشت
محسن درویش
غروب شد و تو ساحلِ، خشک لبات نشستم
تو سایۀ، عطش گرفته ی صدات نشستم
بال کوچیکت تو لباس گهواره جا نشد
هیچ آغوشی به غیر آسمون برات وا نشد
اینا کی ان که رو زمین بال هوایی دارن
برای بردنت عجب برو بیایی دارن
تیرا تو دست مردای چله نشین نشستن
و خاکا همزمان رو صفحه ی جبین نشستن
نگه نداشتن حرمتِ ضریح حنجرت رو
پا ندادن پرواز نو رسیده ی پرت رو
بهار آرزوهامو رنگ خزونی کردن
فضای سبز قلبمو پر از نشونی کردن
اینایی که قدم تویِ راه خدا گذاشتن
تو صحن نازک گلوت بی وضو پا گذاشتن
تو رفتی و زندگی از وجود من جواب شد
تو رفتی و سقف هوا روی سرم خراب شد
یه گوشۀ عرش خدا برات لالا می خونن
تلقین تو فرشته ها همون بال
سه شعبه خواست تو را هم به ميزبان بدهم
از اين به بعد در آغوش آسمان بدهم
چه خورده بد گره اي دست تير با دستم
نمي شود كه علي جان تو را تكان بدهم
ميان خيمه نگاهت به چشم من مي گفت
اجازه اي بده بابا خودي نشان بدهم
تو تشنه تر زعلي اكبري ولي پسرم
خودت زبان نگرفتي به تو زبان بدهم
اگر كه دفن شدي پشت خيمه علت داشت
نخواستم كه بهانه به دستشان بدهم
شاعر : علی قالیباف
گرم روز است و تمام خورشید
آفتاب است که میبارد تیغ
نیست آبی که لبی تَر گردد
نیست اشکی که زند حلقه به چشمی بی جان
گوشهیِ خیمهای از بی تابی
مادری میخواند
نغمهیِ لالایی
شاید اینگونه بخوابد طفلش
ولی اینبار چه آرام و ضعیف
تشنگی جوهرهیِ لالایی او را بُرده
تا که هُرمِ نفسش
میخورَد بر رُخِ کودک آرام
چهرهی سوختهاش میسوزد
مادری چشم به راه
گونههایش زخم است
رَدِ سرخی است که از ناخنِ طفلش مانده
هردو باهم تشنه
هردو باهم بی تاب
هردو دل داده به آوازِ پدر
تا کلامی گوید
ساقی از راه رسید
باز هم مَشکِ پُر آب
چقدر طولانی است
انتظارِ رُخِ تاول زدهای
نَفَسِ سوختهای
کمی آنسوتر از او
زیرِ یک خیمهی تفدیده
چشمِ بیدارِ من و باز، شبی طولانی
باز من بودم و حیرانی و سرگردانی...
خسته بودم، دلم از عالم و آدم پُر بود
از سیاهیِ دلِ اهلِ زمیـن دلـخور بود...
میشنیدم همه جا غربت فریادی را...
ناگهان از همه سو "گریه ی نوزادی را..."
عطـرِ مظـلومیـتش دور و برم می پیچید
گریه ی ملتمسش توی سرم می پیچید
میشنیدم همه جا غربت فریادش را
چشم بستم که زِ خاطر ببرم یادش را
چشم بستم "وَ به رویای غریبی رفتم"
خواب دیدم که به صحرای غریبی رفتم
بوی پیمان شکنی از همه جا می آمد
از سراپای زمین بوی بلا می آمد...
ناگهان گوشِ دلم پُر شد از آهنگی تلخ
خستگی بود و صدای عطش و جنگی تلخ
چشمم افتاد ب مردی که دودستش پُر بود
مــرد، از
کشید بار غم و رنج بی حساب رباب
و بود تا دم آخر در این عذاب رباب
چقدر شعله ور و داغدار میسوزد
مگر چه گفته در گوش آفتاب رباب
مکن شبیه به گهواره دست را که فلک
به یک تکان دو دستت شود خراب رباب
بس است خواندن لا لا علی علی لا لا
به روی نیزه علی تازه رفته خواب رباب
عطش چه بر سر شش ماهه کودکش آورد
که گشت مرثیه ی روضه های آب رباب
میان طشت سری ، بین دستها سرها
چه ها کشید در آن مجلس شراب رباب
برای شعر علی اصغری که بی شیر است
ردیف و قافیه ام میشود رباب رباب
شاعر : سید حسن رستگار
گرچه از دور از آن فاصلهها زد بد زد
آتش انگار که بر کرببلا زد بد زد
چقدر هست مگر بچه سه جایش بِرَود
وایِ من بر سه هدف او به سه جا زد بد زد
اصلا اینبار کماندار چه با زور کشید
به سهشعبه همهیِ حَنجره را زد بد زد
دست و پا داشت که میزد پدر انداخت عبا
آخرین بار نَفَس زیرِ عبا زد بد زد
اولین بار که چشمش به ربابش اُفتاد
اندکی حرف نزد بعد صدا زد بد زد
بُرد در بینِ عبا تا که نبیند چه شده
مادرش گفت بگو تیر کجا زد بد زد؟
گرچه بر چشمِ ابالفضل همین تیر نشست
بدتر از چشمِ عمو بود که تا زد بد زد
پشتِ خیمه به سرِ قبر ، حرامی آمد
نیزه برداشت و مانندِ عصا زد بد زد
طفل را از وسطِ خاک کشیدند به نِی
بچه ر
میوه ی قلبم شدی مـادر مـــدافع بر حرم
ای علیه اصغرم (2)
رأس تو شد بسته روی نیزه ها با معجرم
ای علیه اصغرم (2)
کربلایی علی اصغر رفیعی
با مادرم اسیرِ غمِ خواهرت شدم
من اکبرت شدم
بابا مدافعِ حرمِ خواهرت شدم
من اکبرت شدم
شاعر : حسن لطفی
بند اول
لای لای بخواب/ عموجون آب میاره
آروم بگیر / شاید بـــــارون ببـــــاره
گریه نکن / مــــادرت شیـــــر نداره
آه ای خدا/ پســـــرم بی قـــــراره
پریده رنگ تو عزیزم دیگه مضطرم
جلو چشام نکن تلظی علی اصغــرم
علیه من
دیگه نداره خیمه هامون یه قطـــره آب
زُل میزنی
تــوی نگــامــو میکنــی قلبمـــو کبـــاب
گل پسرم
به روی دست مادرت لحظه ای بخواب
لبهای خشکت کویره /علی علی علی علی
الهی مــــادرت بمیره/ علی علی علی علی
لای لای علی جان (3) علیه اصغرم
دانلود سبک
باب الحوائج
کاش جایِ تو مرا می زد... نـَزَد
در گـلویم تیر جا می زد... نزد
چند قطره آب از او خواستم
کاش قیدِ مشک را می زد... نزد
یک پَر از تیرِ سه پَر بس بود کاش...
او یکی از آن سه تا می زد... نزد
شَـط اگر از معرفت بو برده بود
کـودکِ من را صدا می زد... نزد
کاش وا می شد پَرِ قنـداقه اش
چند لحظه دست و پا می زد... نزد
دارد از غمِ مادرش دق می کند
کاش پیشـم ناله ها می زد... نزد
کاش جایِ او سرِ من را دو بار...
دشمنم بر نیزه جا می زد... نزد
ندبه خوان شد پایِ نِی بانو رباب
حرفی از گُل پیشِ ما می زد... نزد
شاعر : حسین ایمانی
دنبال آب
کاش میشد با لالا آرومت کنن
یا که بی سرصدا آرومت کنن
تو همینجا بمون و هی گریه کن
نکنه نیزه ها آرومت کنن
اخلاق تو و باباتو میشناسم
ناله های آشناتو میشناسم
نگو این صدای گریه تو نیست
من صدای گریه هاتو میشناسم
خیمه خیمه با شتاب رفتم علی
هرطرف خونه خراب رفتم علی
هفت دفعه هاجر دوید به آب رسید
صددفعه دنبال آب رفتم علی
راستی خندون شدنت مبارکه
مرد میدون شدنت مبارکه
گریه کردی و همه کل کشیدن
آخ رجز خون شدنت مبارکه
از کسی سه شعبه خودی انگاری
بازه چشمات ولی مردی انگاری
عجله داشتی برا بزرگ شدن
سه تا دندون دراوردی انگاری
ی خبر فقط برام بیاد بسه
خبلی نه! ی خط برام بیاد بسه
حالا ک
سه شعبه تیر
هوهوی تیر امد و قلبی شکسته شد
چشمان شیرخواره فقط باز و بسته شد
از تند باد اتش تیر سقیفه ای
چشم حسین کاسه ی در خون نشسته شد
چون شاخه ای که دست خوش خشک سالی است
راحت گلوی نازک و نرمش شکسته شد
یکباره جمع شد گلویش از فشار تیر
تنها گلو نه...پیکرش از هم گسسته شد
تاریخ شرمسار شد از این سه شعبه تیر
شیطان هم از شرارت این قوم خسته شد
شاعر : حسن کردی
دیدم به چشم، واقعه درد آورى
بر نیزه ها سرى و عزادار، مادرى
دیدم عروس فاطمه با موى سوخته
مى گشت روى خاک به دنبال معجرى
تازه عروس را که بدین حال دیده است؟
رخت سیه به تن، نه حنایى، نه زیورى
آتش بگیرد آن همه مسجد که با وضو
او را کتک زدند، چه دینى؟ چه باورى؟
#
اى زن که دیده اى سر همسر به روى نى!
دنیا ندیده است شبیه تو همسرى
داد تو را چگونه بگیرد ز حرمله
پروردگار تو، چه جزایى؟ چه کیفرى؟
این صحنه را که مى برد از یاد تو، رباب!
سر نیزه اى ز خاک دراورد پیکرى
با گوش هاى خویش شنیدم یزید گفت:
گهواره را اگر بدهم چند میخرى؟
شاعر : پیمان طالبی
طفل شش ماهه
آن قدر لب تشنه و معصوم بود
گریه هم می کرد نامفهوم بود
صورتی کوچک شبیه غنچه داشت
استخوانش نرم مثل موم بود
مادرش از تشنگی شیری نداشت
در میان خیمه ها مغموم بود
جان به قربان غریبی حسین
از دو قطره آب هم محروم بود
آب را بستن به روی کودکان
در کدام آیین و دین مرسوم بود؟!
شد از این کودک تلظی کردنش
سهم بابایی که خود مظلوم بود
با سه شعبه، طفل شش ماهه زدن
در میان کفر هم مذموم بود
بین دستش یک طرف جسم علی
یک طرف هم صورت و حلقوم بود
گوش تا گوش علی پاشیده شد
چون به جرم عاشقی محکوم بود
عصر عاشورا رسید و صحبت از
نبش قبر کودکی معصوم بود
پیش چشم مادرش رأس علی
لا به لای نیزه ها معل
شش ماهه ی من زبان ندارد
دیگر به کفش توان ندارد
در بند قمات جان ندارد
از سوز عطش فغان ندارد
(بر تیزی تیر و نیزه لعنت
بر حرمله و مغیره لعنت)
روزم بخدا علی سیاه هست
بابات غریب و بی سپاه هست
چشمش نگران خیمهگاه هست
شرمندهی آخرین نگاه هست
رفت اکبر نوجوان علی جان
برخیز رجز بخوان علی جان
من تشنهی باده و سبویم
با عشق حسین روبرویم
با اشک اگر چهره بشویم
در هر نفسی حسین گویم
من فاطمیم کنیز اویم
باید بخری تو آبرویم
ششماههی من مترس مادر
تو اکبر قوم هستی اصغر
باید تو زنی بوسه به خنجر
نی با لب خود بلکه به حنجر
برخیز و سفید روی من کن
قنداقهی خویش را کفن کن
دردی کش میخانه خموشی؟
لب تشنه چرا باده ننوش
بند اول
در کربلا امشب شور عطش برپاست
شرمنده از طفلان چون حضرت سقاست
ششماهه طفلی در گهواره افتاده
چشم رباب امشب از غصه چون دریاست
کرببلا گرچه بیتابم
کرببلا گوهر نابم
لعل لبم از چه میسوزد
کرببلا تشنه آبم
واویلتا آه و واویلا(۳)
بند دوم
آب آوره طفلان ششماهه تب دارد
یک جرعه آب آور چون جان به لب دارد
در گرد گهواره مادر پریشان است
چون غصه اصغر هر روز و شب دارد
عمو ببین لب عطشانش
عمو ببین چشم گریانش
کنار گهواره اصغر
نشسته مام پریشانش
واویلتا آه و واویلا(۳)
شاعر : مرتضی محمودپور
دانلود سبک
بند اول
میرسد از خیمهها یارب صدای آب آب
وای بر حال رباب(۲)
بند دوم
آب آوردن به خیمه بهر اصغر شد ثواب
وای بر حال رباب(۲)
بند سوم
کودکی در خیمه افتاده به دامان رباب
مادرش گوید بخواب(۲)
بند چهارم
حرمله داده به جای آب بر اصغر جواب
مادرش گوید بخواب(۲)
شاعر : مرتضی محمودپور
مادری بین خیمه غمگین بود
سرش از شرم رو به پایین بود
پیش چشمان بانوان حرم
دیده اش پر شد از نم و شبنم
بانویی که دگر نظیر نداشت
کودکش تشنه بود و شیر نداشت
دست خود را تکان تکان می داد
کودکش تشنه داشت جان می داد
چه کند با دل گرفتارش؟!
داد دست رقیه گهوارش
پیش او هم علی نشد آرام
زینب آمد ولی نشد آرام
کودکی زیر لب در آن محفل
گفت با گریه یا ابوفاضل
آه، از شرم ساقی توحید
پیکرش بین علقمه لرزید
ناگهان نور مشرقین آمد
پدرش حضرت حسین آمد
عمه گهواره را به آقا داد
به دل مادرش تسلا داد
گفت: او هم دلاوری شده است
تشنه ی جام کوثری شده است
رفت آقا به سوی آن لشکر
رفت در روبروی آن لشکر
گفت: این طفل را چه
بهشت آرزو یک دَم چو آدم رفت از دستم
عجب گر دین و دنیا هر دو باهم رفت از دستم
گهی عاشق گهی فارق گهی باحق گهی ناحق
و غافل زانکه نقد عمر ، دَرهم رفت از دستم
ندارد جُرمِ کوچک در مسیر عشق معنایی
که من کوچک شمردم یار کم کم رفت از دستم
منم چون یخ فروشی که خریداری نشد پیدا
و عمرم همچو یخ شد آب و نم نم رفت از دستم
اگر عمرت شود چون نوح، روز واپسین گویی
که عمرم همچو رویا بود و یک دم رفت از دستم
امام عاشقان بر روی دستش غرق خون طفلی
بگفت ای دوست، پایِ عشقت این هم رفت از دستم
نگاهی کن بهار زندگانیِ «رئوفی» را
که باغم باغبانا بی تو با غم رفت از دستم
شاعر : حسین رئوفی
حرمله الهی که خیر نبینی
هنوزم نخشکیده اشک رباب
با دلش چه کرده این غم که دیگه
نمیشه پیشش بیاری اسم آب
خواب اصغر و میبینه دائماً
زندگی میکنه با فکرعلی
تا غذا براش میارن میشینه
باز،زبون میگیره با ذکرعلی
واسه آرامش خاطر خودش
میره گهواره رو هی تکون میده
میون گریه لالائی میخونه
روزی صدبار توی روضه جون میده
بمیرم الهی بعدکربلا
افتاده بدجوری ازخواب و خوراک
میگه پیش چشم من بانیزه ها
درآوردن علی مو اززیرخاک
حدود یه سالی هست دیگه رباب
نمیشینه حتی زیر سایبون
توی آفتاب میشینه روضش اینه
آقامونا کشیدن تو خاک و خون
شاعر : محسن صرامی
مادری بین خیمه غمگین بود
سرش از شرم رو به پایین بود
پیش چشمان بانوان حرم
دیده اش پر شد از نم و شبنم
بانویی که دگر نظیر نداشت
کودکش تشنه بود و شیر نداشت
دست خود را تکان تکان می داد
کودکش تشنه داشت جان می داد
چه کند با دل گرفتارش؟!
داد دست رقیه گهوارش
پیش او هم علی نشد آرام
زینب آمد ولی نشد آرام
کودکی زیر لب در آن محفل
گفت با گریه یا ابوفاضل
آه، از شرم ساقی توحید
پیکرش بین علقمه لرزید
ناگهان نور مشرقین آمد
پدرش حضرت حسین آمد
عمه گهواره را به آقا داد
به دل مادرش تسلا داد
گفت: او هم دلاوری شده است
تشنه ی جام کوثری شده است
رفت آقا به سوی آن لشکر
رفت در روبروی آن لشکر
گفت: ای
در نهانم عشق پیدا شد ، نمیدانم چطور
چشم دل انگار بینا شد ، نمیدانم چطور
شصت و یک سال از بهاردین گذشت و با حسین
شاخه ایمان شکوفا شد،نمیدانم چطور
جمع شد غم های عالم،ضرب شد در سینه ام
از لبم لبخند منها شد ، نمیدانم چطور
ماجرای کربلا را تا شنیدم ، اشک غم
قطره قطره موج دریا شد ، نمیدانم چطور
کودکی شش ماهه بی تاب است ، آیا آب نیست؟
پرسشی ساده معما شد ، نمیدانم چطور
بی هوا خاری سه شعبه برگلوی گل نشست
بغض بسته در هوا وا شد ، نمیدانم چطور
ابر، خون بارید از دست پدر تا آسمان
درد بی آبی مداوا شد ، نمیدانم چطور
دسته گل بر روی دست باغبان پرپر شد و
طور دیگر عشق معنا شد ، نمیدانم چطور
شاعر : رضا بیاتی
چوخ ال ایاخ چالما ، قراریمی آلما
بیراز دا صبر ایله ، اود عالمه سالما
سینم ده سود یوخدی ، بو غم منه چوخدی
سو ایستمه اوغلوم ، که قیمتی اوخدی
کیمه دیوم دردیمی علی جان
هامی سوسوزدی اصغر
سویا یوخ امکان ، که باغلیوبدی ، بوگون فراتی لشگر
لای لای علی جان3 اصغر
خراش اولوب سینم ، قان اولدی دیرناقون
بو وضعیله حتمی اولوبدی اولماقون
دوداخلارین هرکیم گوروب کباب اولدی
ددی که قاره گون فقط رباب اولدی
گهی قوجاخدا رقیه لای لای
سسلر سنی اوشاخلار
گهی ده زینب دیه ر علی وای
آغلار سنی قوجاخلار
لای لای علی جان3 اصغر
شاعر : امین عبداللهیان
دانلود سبک
حضرت علی اصغر علیه السلام
بحر ولا را گوهری تو
تفسیر نور و کوثری تو
مولا علی اصغری تو
علی علی یا علی اصغر (3)
********
تو زینت کرب و بلایی
نور دل خون خدایی
کودک ولی مشکل گشایی
علی علی یا علی اصغر (3)
********
حق کرده بر شیعه عنایت
در محشر و روز قیامت
خون تو می کند شفاعت
علی علی یا علی اصغر (3)
********
تو باب حاجات جهانی
مایه ی آرامش جانی
بهر حسین محسن ثانی
علی علی یا علی اصغر (3)
********
خون خدا را در نابی
دردانه ناز ربابی
از تشنگی در تب و تابی
علی علی یا علی اصغر (3)
********
در دست بابا خنده کردی
دشمن ز خود شرمنده کردی
دین خدا را زنده کردی
علی علی یا علی اصغر (3)
********
بمیرم از کینه اعدا
زبانحال حضرت رباب با حضرت علی اصغر(ع)
قدری آرام شو اصغر روی دستان رباب
زده ای آتش غم بر دل سوزان رباب
گشته ام خیمه به خیمه پی یک قطره آب
ناامید چشم به راه نم باران رباب
درد بی آبی و بی شیری ام آیا بس نیست
مکن انقدر تلظی پسرم جان رباب
جان به لب گشتم علی تا که عمویت برسد
قدری آرام شو مادر، روی دستان رباب
چنگ کمتر بزن اصغر به سر و صورت خود
بخدا گشته کباب قلب پریشان رباب
دست و پا هی مزن انقدر دلم راکندی
بس که لطمه زده ام خون شده چشمان رباب
زائر از خشکی لب های تو میخواند و بس
نظری کن به ثناخوان غمت جان رباب
مگر می شود گفت بس کن رباب
مگر می شود گفت قدری بخواب
مگر می شود گفت آرام گیر
مکن شیون و نوش قدری تو آب
مگر می شود گفت مویه نکن
بپوشان رخت را دگر با نقاب
مگر می شود گفت ذجه مزن
شده قلب زارت ز هجران کباب
مگر می شود گفت خاکی شدی
منه بر سرت زین مصیبت تراب
مگر می شود گفت آرام باش
درنگی نما کم کن این التهاب
مگر می شود گفت در سایه رو
که جانان او بوده در آفتاب
مگر می شود گفت مجنون شدی
جسارت بود گر کنم این خطاب
مگر می شود گفت جان می دهی
خودش می کند بهر مردن شتاب
مگر می شود گفت پروا نما
چو گردون شده بر سر او خراب
مگر می شود گفت نزدش حسین
دوباره به پا می کند انقلاب
مگر می شود گفت لای لای علی
زند هر چه زجه