راه من ، از کثرت دشمن ، زهر سو بسته بود
داغها پي در پي و غم ها به هم پيوسته بود
بس که از ميدان ، درون خيمه ، آوردم شهيد
بود سرتاپاي من خونين و زينب خسته بود
هر شهيدي ، شاهکاري داشت در اينجا ، ولي
کارهايت اي برادر جان همه برجسته بود
تا به سوي خيمه برگردي مگر با مشگ آب
جام در دستش رقيه ، منتظر بنشسته بود
من تک و تنها ، گشودم راه قربانگاه تو
گرچه دشمن ، هر زمان ، در هر طرف ، يک دسته بود
بر زمين افتاده ديدم پيکرت را غرق خون
مشگ خالي و دو دست و پرچمي بشکسته بود
پشت من ، از داغ جانسوزت ، برادر جان شکست
چون که رکن نهضتم ، بر همتت وابسته بود
هر چه کوشيدم ، که در بر گيرمت ، ممکن نشد
بس که دشمن ، جمله ا
- دوشنبه
- 19
- مهر
- 1395
- ساعت
- 13:07
- نوشته شده توسط
- سیده زینب فیض












